چکیده : بازنده های این میدان که مغرور از کلید داری بر سر شاخه نشسته و آن را از بن می برند، به آبروی رفته خود می اندیشند و در پنهان لب می گزند و ناچار پشت تریبون های خود فریاد میزنند اعدامشان کنید، در حصرشان کنید، تلفن و اینترنت را قطع کنید، نگذارید با مردم ارتباط داشته باشند و ما می شنویم آنچه را که رویشان نمی شود بر زبان بیاورند. اینکه از جلوی چشمان ما کنارشان ببرید، اینکه نگذارید مردم را ببینند بلکه فراموش کنند آنچه حقشان است و اینکه بزرگیشان را مخفی کنید تا کوچکی ما بیشتر از این نمایان نشود.
برگه های تقویم با سرافکندگی می افتند و شرم دارند از یادآوری دویستمین روزی که از حصر آفتاب می گذرد.
برگه های قفل شده ی تقویم در بهمن ماه، بهار ندیده به استقبال پاییز می روند شاید بازنده هایی که نمایش پیروزی می دهند به یاد آورند “به تمنای قدرت نیامده بود که به هر روشی رییس جمهور شود.”
دل چون تیرکی خسته به سقفی شکسته هر دم میل رها شدن دارد اما یادآوری آن روزی که گفت “برای جهاد آمده ام و خودم را برای همه چیز آماده کرده ام” باز هم بندها را محکم می کند و بازوها را قوی.
دویست روز می گذرد از آن روز که مردم به دعوت رهبران جنبش سبز به خیابان آمدند و دوباره فریاد کردند تمام خون ها و اسارت ها و ستم های دو سال گذشته را، بی باک از آن که باز “ژاله” ای دیگر از آسمان بچکد و باز خانواده ای در محاصره ی پلیس جوانش را به خاک بسپارد و باز هم آن در بزرگ خاکستری اوین نظاره گر خانواده های چشم انتظار شود.
دویست روز گذشت از آن روز که نرده های فلزی مشکی، ابتدای کوچه ی اختر، شرمسار صف کشیدند و توپ های رنگ و سنگ و کلوخ جسورانه کوچه ی سعیدی را به سنگرگاه تبدیل کردند.
بازنده های این میدان که مغرور از کلید داری بر سر شاخه نشسته و آن را از بن می برند، به آبروی رفته خود می اندیشند و در پنهان لب می گزند و ناچار پشت تریبون های خود فریاد میزنند اعدامشان کنید، در حصرشان کنید، تلفن و اینترنت را قطع کنید، نگذارید با مردم ارتباط داشته باشند و ما می شنویم آنچه را که رویشان نمی شود بر زبان بیاورند. اینکه از جلوی چشمان ما کنارشان ببرید، اینکه نگذارید مردم را ببینند بلکه فراموش کنند آنچه حقشان است و اینکه بزرگیشان را مخفی کنید تا کوچکی ما بیشتر از این نمایان نشود.
دویست روز گذشت از آن روز و از آن فریادهای از سر استیصال و هنوز بزرگی اینان خاری در چشم آنان است و هنوز عزتشان از در و دیوار شهر بر روی بدخواهان میکوبد و هنوز لحظه ای و آنی کسی از یاد رهبران جنبش سبز و بانوان همیشه همراهشان غافل نشد. و انچه فریاد و تکرار شد هر روز جملاتشان که “من همان مردی هستم که 8 سال در جنگ ایستادم”، “من برای جهاد آمده و آمادگی هر سختی را دارم” و “من به پیشواز زندان و چوبه ی دار میروم که حداقل خون بهای آزادی ست.”