چکیده : دو روز از دو سال؛ این تمام سهم او از آزادی در آزادترین مملکت دنیاست. تمام سهمی که بخشی از حاکمیت از حقوق اولیهی انسانی برای او قائل شده؛ تمام بویی که این حاکمیت از انسانیت برده: دو روز از دو سال. یا حتی شاید کمتر؛ کمتر به اندازهی همهی آن دیگرانی که هنوز از همین دو روز ها هم سهمی نداشتهاند. آنها که هنوز چیزی از همین انسانیتهای دو روزه و گذرای حاکمان هم از بالای دیوارها به سراغشان نیامده.
کلمه – حسین ناصری نیا: دو روز از دو سال؛ این است تمام سهم او از هوای آزاد. از خیابانها، درختها، پرندهها، خانواده، دوستان، حتی شاید از زندگی. دو روز پس از دو سال و چند ماه، این تمام سهمی است که او از دنیای منهای دیوارها به دست آورده. تمام سهمی که بخشی از حاکمیت از حقوق اولیهی انسانی برای او قائل شده؛ تمام بویی که این حاکمیت از انسانیت برده: دو روز از دو سال. یا حتی شاید کمتر؛ کمتر به اندازهی همهی آن دیگرانی که هنوز از همین دو روز ها هم سهمی نداشتهاند. آنها که هنوز چیزی از همین انسانیتهای دو روزه و گذرای حاکمان هم از بالای دیوارها به سراغشان نیامده. دو روز از دو سال؛ با یک معنای نمادین وحشتناک برای اقتدارگرایانی که دیدن و شنیدن و فهمیدن در کارشان نیست: اینکه دنیا دو روز است، امروزش برای توست و آن دیگری علیه تو …
دو روز از دو سال؛ این تمام سهم او از آزادی در آزادترین مملکت دنیاست. مثل مسعود، آن همبند دیگرش، که تمام سهمش از چشمان همسرش، چند دقیقه نگاه از پشت شیشههاست و چند واژهی خسته از لابهلای خشخشهای گوشی. یا مثل بهاره که تمام سهمش از حق مرخصی، ساعاتی است که در بیمارستان میگذراند. یا مثل آن دیگری که یک ماه بیشتر است که تمام سهم مرخصی سالانهی کاریاش را استفاده کرده و پای تلفن خانه نشسته تا اگر به عزیز دربندش اجازهی تلفن دادند، او باشد و صدایش را بشنود. یا حتی مثل میرحسین که تمام سهمش از سی سال همراهی با نظام و مردم، شده جدا کردنش از مردم به نام نظام. یا حتی مثل همهی این مردم که تمام سهمشان از جمهوریت و دموکراسی، یک برگه رای بود که آن را هم دزدیدند و مال دزدی را به خون آلودند و …
دو روز از این دو 365 روز و اندی که گذشته، تمام سهم احمد زیدآبادی از آزادی 360 درجه است. این یکی دو درجه هم شاید به هیچ کاری قد ندهد، جز دید و بازدید فشردهی دوستان و دیدن یک چند منظرهی متفاوت با دو سال قبل و شاید زنده شدن انبوه خاطرههایی که از فرط مرور هزارباره در تنهاییهای حبس و روزمرگیهای انفرادی، تکراریاند و ذوقی را برنمیانگیزند. یک چیز دیگر اما هست که شاید اینقدر تلخ و مایوسکننده نباشد: خانواده. خانوادهای که دیدنشان حتما به یک دنیا میارزد. اما کدامیک واقعا میتوانند این سهم دو روزه را دریابند؛ چشمانتظار ِ خستهی آن سوی دیوار، یا چشمانتظاران ِ دو سالهی این سوی دیوار؟
به عکسشان نگاه کنید. همهی این طرف دیواری ها خنداناند. همه یک جور شادی متمایز در چهرهشان دارند، جز یک نفر: آن که سنگینی دیوارها هنوز روی جان خستهاش سنگینی میکند. آن که موضوع اصلی همهی این شادیها و آزادیهاست، ولی چشمانش انگاری از سنگینی بار هزاران سال حقکشی در این سرزمین دیگر نای نگریستن ندارد. چشمانی که اینقدر زشتی و شقاوت دیده، دیدن شادی عزیزان هم بر عمر خندههای لحظهای روی لبش نمیافزاید. چشمانی که …
نه. از این قلم نخواهید به حقیقت خیانت کند. نخواهید که بیهوده دست و پا بزند تا یادداشتش به یک پایان خوش و پر امید ختم شود و به زور کورسوی امیدی در هجوم اینهمه واقعیت تلخ بیابد تا پیش چشم شما به نمایش بگذارد و بگوید: نه، به این تلخیها هم نیست! چرا، هست. از این هم تلختر است. هیچ نقطهی روشنی در عمق نگاه مردی که قبل از همهی قیل و قالهای بعد انتخابات به زندانش بردند و حالا به تاوان تمام اتفاقاتی که در آنها حضور نداشته، سفیدی موهایش بر سیاهی غلبه کرده، نمیتوان یافت. کاش یک نفر بیاید و بر همهی آنچه نوشتهام ردیهای بنویسد و سحر تصویر چشمانی را که اینگونه بر جان زخم کاری میزند، باطل کند.
کاش به احمد زیدآبادی مرخصی نمیدادند. لااقل آن وقت اینقدر شرمندهی این منظرهی سراپا تیرگی نمیشدیم. کاش این موزهی زندهی جنایتهای استبداد دینی اینقدر زود پردهبرداری نمیشد. یادمان باشد بعد از این اگر خواستیم موزهای را افتتاح کنیم، مطمئن باشیم که موضوع آن به خاطره تبدیل شده است. جنایتهایی که آثار آن در اطراف ما هنوز زندهاند، به نمایش گذاشتن ندارند. موزه برای دیدن و لذت بردن است؛ این موزههای زنده دیدنشان جز خجالت چه ثمری دارد؟ سهم خجالتش برای ما، وهم انسانیتش برای قدرتطلبان حاکم؛ که از این انسانیتهای میرا و زودگذر نداشته باشد بهتر است. لااقل در این صورت میتوان به القاب بلندبالای دیکتاتور و مستبد مفتخرشان کرد. وگرنه با این مداومتهای دو ساله بر شنائت و نمایشهای دو روزهی رافت، و آنگاه بازگشت به همان جنایتپیشگی سابق، چه لقبی شایستهی چنین رفتاری و چنین روزگاری خواهد بود؟ و تا کی میتوان اینگونه به هروله بین شرم و خشم ادامه داد؟
الم یعلم بأن الله یری / آیا نمیدانند که خدا میبیند؟