شما در حال بازدید از صفحه ساده شده سایت کلمه می باشید. برای دیدن نسخه اصلی اینجا را کلیک کنید.

» کمپین نامه نویسی به میرحسین موسوی و زهرا رهنورد/جاودانه شدن تو و همسرت در قلب ما

پنج‌شنبه, 28 جولای, 2011

چکیده : تمام شیشه های تردیدم شکست! یک نفر در تلویزیون مستقیم آمد و گفت" مردم از دروغ خسته شده اند. یک نفر گفت ادب مرد به ز دولت اوست. یک نفر گفت که نگران محیط زیست و میراث فرهنگیه. یک نفر گفت مردم از میان بد و بدتر انخاب می کنند و فصل مشبه ای از فضایل اخلاقی و ریاضت و نفی دنیا وعوض کردن دنیا نگفت. از عشق، هنر زندگی و احترام و درستی گفت و جان تشنه ما رو حداقل برای چند روز سیراب کرد.


کلمه: کمپین نامه نویسی به میرحسین موسوی و زهرا رهنورد که در فراخوانی از مردم دعوت کرده بود برای رهبران جنبش اعتراضی نامه بنویسند، نامه های برگزیده را که به آدرس این کمپین ارسال می شود در وب سایت این کمپین منتشر می کند.

در بخشی از فراخوان این کمپین آمده است :همین حالا قلم و کاغذ بردارید و برای رهبران جنبش اعتراضی خود نامه بنویسید، آن را در پاکت قرار دهید و روی آن آدرس خانه موسوی را بنویسید : تهران-خیایان پاستور، کوچه اختر، پلاک ۲۶، برسد به دست موسوی و رهنورد.

ما با تعداد زیاد نامه هایمان که از هر گوشه به این آدرس ارسال خواهیم کرد،ادارات پست ایران را در قبضه پیام های آزادی خواهی مان در خواهیم آورد و پیام روشنی به حکومت خواهیم داد:رهبران ما را آزاد کنید.

متن یکی از نامه هایی که به تازگی در این وب سایت منتشر شده، به این شرح است:

بزن باران که دین را دام کردند | شکار خلق و صید خام کردند

بزن باران خدا بازیچه ای شد | که با آن کسب ننگ و نام کردند

چند روزی است که با خودم فکر می کنم باید نامه بنویسم. حداقل باید این کار را انجام بدهم. اما با خودم فکر می کردم چی بنویسم؟ از چی بگویم که تکراری نباشه؟ که دیگران نگفته باشند که… واقعیت این است که من نمی خواستم به شما رای بدهم.

بگذارید از خیلی وقت قبل شروع کنم. جنگ و بمباران و ضدهوایی از یک طرف و پاسدارها و تب لرز اینکه الان در خیابون ما را می گیرند از طرف دیگر نگذاشت بچه گی کنیم. من خیلی کوچک بودم، که بخاطر رژی که نزده بودم سوار مینی بوس کمیته شدم. فقط خدا می داند چقدر ترسیده بودم و چقدر گریه کردم تا ولم کنند. هنوز یاد بچه گی و بی گناهی ام که می افتم، یاد اون روز اشکم در میآید.

آن زمان از سیاست چیزی نمی دانستم فقط می دانستم شما آقای نخست وزیر هستید با یک عینک بزرگ و صورتی که از ریشهایی پوشیده شده بود که از آن بدم میامد.

سالها گذشته… آقای خاتمی که امد بزرگ شده بودم. نفس کشیدیم. خندیدیم. کمی آزادی را تجربه کردیم. انگار همه چیز شیرین تر شده بود. صبح به صبح به عشق “صبح امروز” بیدار می شدم و جلوی دکه روزنامه فروشی بودم. از اینکه می دیدم جوانهای این دوره مثل ما اینقدر تحت فشار نیستند خوشحال بودم.

آقای احمدی نژاد امد با وعده هایش. گفتیم همه چی رو به بهبوده، قطعا بدتر نمیشه. اس ام اس ها اومد که گول نخورید. اما به دروغ تا این حد باور نداشتیم و حرفاش رو باور کردیم (البته من رای ندادم اما از انتخاب ایشون چندان ناراضی نبودم) هر چه زمان بیشتر پیش رفت حقیقت های بیشتری عیان شد.

چهارسال استخوان در گلو و فحش به دهان و نفرت به دل گذشت. دودلی شرکت در انتخابات بین خاتمی و دروغگو بودم که ناگهان طلوع شد. البته الان این لغت را به کار می برم چون آن زمان وحشتناک بود. ترس از روزهای بچگی به سراغم آمده بود و مایوس از رای دادن.

روزهای تبلیغات شروع شد. سخنرانی های تو به همراه همسرت. دفعه اول که شما را دست در دست همسرتان دیدم، خدای من چقدر قشنگ بود. برای اولین بار یک نفر در این مملکت دروغ و ظاهرساز عشق را عیان کرد و همسرش را در هزارتوی خانه پنهان نکرد تا دور از چشم به زنهای دیگر نگاه کند و به فکر قانونی کردن صیغه و ازدواج موقت و اینها باشد.

حرفهایت را که شروع کردی انگار هوا عوض شد. اشکهایم بی اجازه میامدند و من جلویش را نمی گرفتم. از ناباوری و انکار به خوشحالی رسیدم. هم صدا شدم با بچه ها با جوانها با دیگران. اما ریشه های شک بود. از بس دروغ شنیده بودیم. از بس وعده دیده بودیم.

اما تمام شیشه های تردیدم شکست! یک نفر در تلویزیون مستقیم آمد و گفت” مردم از دروغ خسته شده اند. یک نفر گفت ادب مرد به ز دولت اوست. یک نفر گفت که نگران محیط زیست و میراث فرهنگیه. یک نفر گفت مردم از میان بد و بدتر انخاب می کنند و فصل مشبه ای از فضایل اخلاقی و ریاضت و نفی دنیا وعوض کردن دنیا نگفت. از عشق، هنر زندگی و احترام و درستی گفت و جان تشنه ما رو حداقل برای چند روز سیراب کرد.

و بعد آن انتخابات مسخره و سکوت عجیبی که اوایل صبح حاکم بود و همه از هم می پرسیدند یعنی چی؟؟ بعد از اون کشت و کشتار. بعد از اون بیانیه ها و ایستادگی تو و همسرت پا به پای مردم و بعد جاودانه شدن تو و همسرت در قلب ما و تاریخ ما و داستانهای بچه های ما.

از اینجا به بعد نوشتن کار من نیست. کلمه ای بلد نیستم که رها بودنت را توصیف کنم. من ستارخان و باقرخان و مصدق و ادمهای بزرگ تاریخم را ندیده بودم. زنان برزگ ندیده بودم اما بخت با من یار بود که بعدها دهن به دهن برای نوه ام از تو بگویم و از همسرت.

از تاج زاده، از نسرین ستوده، از نوری زاد، از اسانلوی بزرگ، هدای صابر، بهمن، مسعود، سحابی ها… از شیوا، بهاره… خدایا با نوشتن هرکدام از این اسمها انگار قلبم درد می گیرد و فشرده می شود. نه از ناراحتی، از عظمت این ها و احساس کوچکی خودم. از شدت شرمندگی و عشقی که به هر کدام از اینها احساس میکنم.

از اینکه چطور میشود کسی بتوانهد چشمش را به روی این همه عظمت ببندد و عاشق غیرت مثل اسانلویی نشود که زار می زد دخترامون رو برای فحشا به دبی نفرستید. کسی مثل تاج زاده را ستایش نکند. عاشق ژیلا نشود، عاشق ادب و متانت نوری زاد نشود.

نه این امکان ندارد. باور نمی کنم. ای کاش به آخر خلوتشان راهی بود تا می دیدیم که در دل چقدر تحسین ات می کنند. این را مطمئنم. حتی خود آقا هم تحسین ات می کند و در دل آرزو می کند ای کاش شجاعت تو را داشت.ای کاش محبوبیت تو را داشت. ای کاش به اشاره ای می توانست این همه جمعیت را جمع کند. مطمئنم که تحسینت می کند همین طور که من همین طور که مردم؛ همین طور که جهان.

به امید روزهای آزادی

دوستدار همیشگی شما

رها

اختصاصی کمپین نامه نویسی به موسوی و رهنورد