شما در حال بازدید از صفحه ساده شده سایت کلمه می باشید. برای دیدن نسخه اصلی اینجا را کلیک کنید.
» نامه دکتر فرهاد میثمی به بهمن احمدی امویی، روزنامه نگار زندانی

» چه کسی گفته است مرد نباید گریه کند…

سه‌شنبه, 28 ژوئن, 2011

چکیده : تنها داشته ی دیگرم آن است که با نام - اگرچه کم اعتبار- خود بنویسم. به آن امید که شاید عسس مرا فراخواند ... و آنگاه این فرصت دست دهد که از بازجوی گرامی ام درخواست کنم هر چه بر من تنگ گیرد می پذیرم، فقط مرا به درگاهی دربند کند که بتوانم آنجا دوزانو و به احترام مقابل شما گرامیان بنشینم و اشک التماس و نیاز خود و پیام بسیاری از آن پرندگان میانه ی کوچ را به شما برسانم


ژیلا بنی یعقوب، روزنامه نگار، به تازگی در نامه ای که به بهانه اعتصاب غذای همسرش بهمن احمدی امویی نوشته، روایت بهمن را از هدی صابر بازگو کرده است. وی در بخشی از این نامه به نقل از بهمن نوشته بود:« صابر صبرش تمام شد از مرگ هاله، ما هم صبرمان تمام شد از مرگ صابر، از مرگ هم بندی مان که چه آسان از میان ما رفت و هیچ کس هم پاسخگوی مرگش نیست. » بهمن احمدی امویی و یازده نفر از زندانیان زندان اوین و شش نفر از زندانیان رجایی شهر در اعتراض به جانباختن هدی صابر و هاله سحابی ده روز اعتصاب غذا کردند و در پاسخ به درخواست شخصیت های سیاسی و اجتماعی و فعالان جامعه مدنی، دیروز به این اعتصاب پایان دادند.

دکتر فرهاد میثمی، پس از خواندن نامه ژیلا به بهمن ، خود نیز نامه ای خطاب به بهمن نوشته و برای انتشار در اختیار کلمه قرار داده است. او این نامه را زمانی نوشته است که هنوز 12 اعتصاب کننده اوین در اعتصاب غذا بودند.

دکتر میثمی در بخشی از این نامه نوشته است :بعد از چند روز کشاکش با خودم، به نظر می رسد که راهی برایم باقی نمانده است. مرا از کنج غارم بیرون کشیدید. حائلی یا وساطت کننده ای میان من کوچک و “قدرت” مسلّط وجود ندارد که از گزندی حفظم کند. امّا تنها داشته ی دیگرم آن است که با نام – اگرچه کم اعتبار- خود بنویسم. به آن امید که شاید عسس مرا فراخواند … و آنگاه این فرصت دست دهد که از بازجوی گرامی ام درخواست کنم هر چه بر من تنگ گیرد می پذیرم، فقط مرا به درگاهی دربند کند که بتوانم آنجا دوزانو و به احترام مقابل شما گرامیان بنشینم و اشک التماس و نیاز خود و پیام بسیاری از آن پرندگان میانه ی کوچ را به شما برسانم،

 

متن  نامه  که در اختیار کلمه قرار گرفته است به شرح زیر است:

برای بهمن که صبرش تمام شد

بهمن بزرگوار … بهمن عزیز … بهمن نازنین …

 

حرفهایت را ژیلای گرانقدر برایمان نوشت. خواسته ی مشخّص ات را نوشت (درخواست رسیدگی به پرونده هدی صابر و هاله سحابی). خواندیم که گفتی صابر عاشق منش و روش و اخلاق سحابی ها بود. گفتی: مرگ عزت و بعد هاله ضربه روحی بزرگی برای صابر بود و صبر صابر را تمام کرد. گفتی: صابر صبرش تمام شد از مرگ هاله، ما هم صبرمان تمام شد از مرگ صابر، از مرگ هم بندی مان که چه آسان از میان ما رفت و هیچ کس هم پاسخگوی مرگش نیست.

بهمن عزیز …

ده روز است که غذا نخورده ای. من اینجا نشسته ام و نوشته ی ژیلایت را می خوانم. فضایی که از سخن گفتن با تو ترسیم کرده از پشت آن شیشه ی کدر … آن دکمه ی لعنتی که باید برای انتقال صدایت مدام فشارش بدهی … و گاهی یادت می رود؛ … آن که هر چه او می پرسد از دلیل اعتصاب غذا، چند باری اش را انگار نمی شنوی و هی از صابر و انسان وارگی اش می گویی؛ از اخلاق و منش بزرگوارانه اش؛ از به فکر دیگران بودنش؛ از همچون مادران تیمار دیگران خوردنش؛ از خواندنش؛ از بازگفتن خوانده هایش برای دیگران؛ از این که می گفت باید تا آخر ایستاد و مقاومت کرد … گفتی صبرتان تمام شد از مرگ صابر.

بهمن جان

به احتمال زیاد مرا نمی شناسی … امّا من تو را می شناسم. آن قدر که با تو در این جا کار دارم، همین قدر شناخت که از همین نوشته ام برایت حاصل بیاید برای من کافی است. نمی دانم چطور می شود به دستت برسد، یا مطّلع شوی. ژیلای گرامی ات اگر بشود به گوش تو برساند …

ژیلای گرامی،

 

لطفا به بهمن بگو یک معلّمی بود که گاهی قلمی هم می زد. برای جوان ها درس می گفت؛ گاهی چیزکی هم می نوشت. کمی هم “نام”ی داشت در میان برخی جوانان آن زمان و “نان”ی در آن عرصه که کار می کرد. گردش روزگار چنان شد که روزی احساس کرد پرده هایی کنار می روند و نادانی هایش بر خودش بیشتر و بیشتر آشکار می شوند. صبرش، یک روز، تمام شد از آن همه نادانی خویش. همه چیز را رها کرد و به کنج غاری خزید. شش سال است جز از برکنار بودن و در کنج آن غار در میان کتابخانه ی کوچکی روز را به شب رساندن کاری دیگر نداشته. هنوز نادانی اش همان گونه است، امّا به هر حال اوج نعمت می دانسته آن زاویه ی غار را برای خودش. معنایش همه همان غار بوده و آن کنج.

 

امّا امروز … از فکر این که تو و آن بزرگ عزیزان دیگر، 10 روز است غذا نخورده اید، نمی تواند در غارش بماند. نمی تواند سرجایش بند شود. مدام بی هدف قدم می زند از این ور غار به آن ور غار و برمی گردد و باز … همین طور. غذا … نمی تواند بخورد. هر لحظه نگران است که نکند … خدایا … نکند … یکی از این عزیزان اگر طوری شان بشود. به یاد نوشته هایتان می افتد … به یاد کتاب “اقتصاد سیاسی …” بهمن می افتد … به یاد آن همه نوشته ها، تحقیق ها، کارها، تلاش ها، تعهد ها، انسانیّت ها، که از تک تک این عزیزان دورادور شاهد بوده است. خدایا … نکند … نکند … آخر مگر ما شما را از سر راه آورده ایم؟ یک مو از سر شما کم بشود، از کجا بیاوریم مثل تان را؟

بهمن! گوش کن!

نبودن صابر برای امروز ما و فردای ما “فاجعه” هست یا نه؟ اگر فاجعه نبود که تو اینچنین به تکیدگی خویش حکم نمی دادی. چه کسی جای او را در آن همه خدمت رسانی های انسانی به جامعه و اندیشه و اخلاق آن پرخواهد کرد؟ آن که می توانست باز روزی دیگر در آینده ای دور یا نزدیک، دست مرا و امثال مرا نیز بگیرد و از غارم بکشد بیرون و ببرد به خطّه ی عزیز بلوچستان – که خودت می دانی چه عاشقانه آنجا کار می کرد- و واداردمان به تعامل و آموختن و شناختن و خدمت متقابل با جامعه ی خویش، کجاست؟ کلاس تاریخی که گفتی او در زندان می گذاشت برای هم بندان، کم نشده؟ ده ها و صدها خیر که از چنان وجود عزیزی جاری بود، فقدانش جبران پذیر هست؟ به عزیزترین هایمان قسم که نیست. خودت هم می دانی که نیست.

بهمن جان،

گفتی: صابر صبرش تمام شد از مرگ هاله، ما هم صبرمان تمام شد از مرگ صابر.

نمی خواهم از بیرون گود برایت سخنرانی کنم. نه در حدّی هستم که به خود اجازه دهم و نه این حق را به خود می دهم که برایت تعیین تکلیفی کنم. کسی باید در آن فشارها، آن سوی میله ها باشد تا درک کند شما در چه حالی هستید. امّا از “نیاز” ما که برایت می توانم بگویم. اگر خدای ناکرده هر یک، یا بیش از یک شما در این میان آسیبی ببیند، که از فکر آن هم لرزه بر تمام جسم و جانم می افتد، ما فقدان بزرگش را چگونه جبران کنیم؟ گفتی صبرت تمام شده، گفتی از مرگ هم بندی عزیزت صابر که چه “آسان” از میان شما رفت…

من هم می خواهم بر همین کلامت توجّه کنم. اگر بدینسان آن طور که خودت گفتی “آسان”، این ریشه ها را یکان یکان از دست بدهیم، چند ماه/سال این سو تر و آن سو تر، شاخه هایمان از کدامین ریشه ها قوّت بیشتر سبز شدن بگیرد؟ اگر سرمایه های اجتماعی مان را بدینسان “آسان” قمار کنیم، کدامین سرمایه جای خالی آن ها را پر خواهد کرد؟ مگر نگفتی صابر همیشه می گفت باید تا آخر ایستاد و مقاومت کرد؟ اگر چنین باشد، می توانم بفهمم که تندبادی شاید آن درخت سبزاندیش را فروانداخته باشد، امّا اگر تک تک درخت های دیگرمان هم صبرشان تمام شود و رهاشدن را انتخاب کنند، به آن نیّت که صداهای پی در پی فروافتادن هاشان وجدان های خفته و نیم خفته را بر آن چه بر آن دو سرو صحیّ گذشت هشیار کند، فردا دیگر کدامین جنگل، امید پرندگان خسته ای خواهد بود که کوچ میان فصل های اندیشه شان را آغاز کرده اند؟ چه باقی می ماند تا محمل آن ایستادگی باشد که صابر می خواست؟ نگو که می شود افتادن های پی در پی یا آن جنگل تُنُک که پس از آن بماند را نماد آن ایستادگی گرفت. همان عزیزان که رفتند کافی است، و همان ها به تأثیرگذارترین صورت، نماد شدند و هستند، اگرچه نیّت شان به هیچ روی نماد شدن نبود؛ نیّت شما هم نیست.

بگذار جسارت آمیز بگویم، بگذار بگویم بیا حق نداشته باشیم زین پس که صبرمان تمام شود. بگذار بخواهم از تو که اولویت نماد سبزی را به دوست داشتن “زندگی” بدهی. فضای “مرگ”های خدای ناکرده پیاپی، و رنج جانکاه و ماتم و فقدان و خلأ ناشی از آنها، آن فضای رویش و بالیدن اندیشگی سبز نیست.

بهمن جان

فلسفه نمی بافم دیگر. چیزی ندارم جز این یک چیز که در میانه بگذارم. از این لحظه، همچون تو لب بر غذا می بندم. همچون تو به همان لیوان آبی و قندی و نمکی می گذرانم. و تا لحظه ای که خبر غذاخوردنتان را نشنوم، بر همان سیاق خواهم رفت. نه همچون شما بزرگان به اعتراض، که به تمنّا. تمنّای بازایستادن شمایان، تمنّای ماندنتان و بودنتان برای سبزترشدن های آینده؛ هر قدر هم که این کارم متناقض نما باشد.

بعد از چند روز کشاکش با خودم، به نظر می رسد که راهی برایم باقی نمانده است. مرا از کنج غارم بیرون کشیدید. حائلی یا وساطت کننده ای میان من کوچک و “قدرت” مسلّط وجود ندارد که از گزندی حفظم کند. امّا تنها داشته ی دیگرم آن است که با نام – اگرچه کم اعتبار- خود بنویسم. به آن امید که شاید عسس مرا فراخواند … و آنگاه این فرصت دست دهد که از بازجوی گرامی ام درخواست کنم هر چه بر من تنگ گیرد می پذیرم، فقط مرا به درگاهی دربند کند که بتوانم آنجا دوزانو و به احترام مقابل شما گرامیان بنشینم و اشک التماس و نیاز خود و پیام بسیاری از آن پرندگان میانه ی کوچ را به شما برسانم،

شاید …

لاجرم بر دل نشیند..

چه کسی گفته است که مرد نباید گریه کند؟

اصلا هم این طور نیست …

فرهاد میثمی

به امید دیدار زود!