چکیده : دولت در این مسیر وادار شده نه به مانند یک دولت رفتارکرده بلکه مانند یک گروه شبه نظامی مانند «فارک» و «ببرهای تامیل» یا در آبرومندانهترین لفظ آن، مانند یک «ارتش آزادیبخش» رفتار کند و مجبور به در پیشگرفتن رفتار یک ملیشیا در مقابل کشورهای «شمال» شده و دست به «دیپلماسی گروگانگیری» زده است:«در برابر گروگانی که ما از شما داریم؛ شما چه امتیازی به ما میدهید؟»
کلمه-ارشاد علیجانی:
مادران دو امریکایی زندانی در ایران اعلام کردند در اعتراض بازداشت فرزندانشان و بلاتکلیفی دوباره دست به اعتصاب غذا میزنند، «اما…».
سیاست خارجی بیشک عرصه حساب و کتاب است: در برابر امکاناتی که ما به شما میدهیم شما چه امتیازی به ما میدهید؟
این سیاست کار نانوشته تمامی دستگاه های سیاست خارجی دنیا است، حتی کشورهایی که بیشترین میزان پایبندی به حقوق بشر از خود نشان میدهند.
اما زمانی که نیمی از این معادله به هم بریزد تکلیف سیاست خارجی کشور چیست؟ به زبان سادهتر: زمانی که کشوری «امکاناتی» نداشته باشد که دیگر کشورها با در اختیار گرفتن آن و یا با هراس از دست دادن آن حاضر به همکاری باشند چه اتفاقی میافتد و چه گزینههایی پیش روی چنین دولتی است ؟
در دولت نهم و دهم این عدم تاثیرگذاری در روندهای بینالمللی و انزوا در عرصه جهانی که ماحصل سیاست خارجی ماجراجویانه در این شش سال بوده به دو سیاست کلی که چیزی جز آسیب شدید به منافع ملی است منجر شده: اولین سیاست؛ دیپلماسی واگذاری امتیازهای آنچنانی اقتصادی به کشورهایی است که احتمالا با این امتیازات اغوا میشوند این سیاست ضد منافع ملی را میتوان در روابط ایران با چین، به تازگی مصر، دیگر کشورهای افریقایی، امریکای لاتین و کشورهای جنوب شرقی آسیا جست و آنقدر به این موضوع پرداخته شده که نیازی به شکافتن بیشتر آن نیست.
اما سیاست دیگری که دولت نهم و دهم در این سالها به علت از دست دادن تمامی مجاری گفتگو و معامله متعارف بینالمللی، از دست دادن قدرت چانهزنی در عرصه جهانی و اهرم فشار برای وادار کردن دیگر کشورها برای وارد شدن به «بازی برد-برد» با تهران به جای بازیای که تهران در آن هزینه گزافی پرداخت کند تا بتواند تحریمها را دور بزند یا ترکی در دیوار انزوا ایجاد کند «گروگانگیری» است. دولت در این مسیر وادار شده نه به مانند یک دولت رفتارکرده بلکه مانند یک گروه شبه نظامی مانند «فارک» و «ببرهای تامیل» یا در آبرومندانهترین لفظ آن، مانند یک «ارتش آزادیبخش» رفتار کند و مجبور به در پیشگرفتن رفتار یک ملیشیا در مقابل کشورهای «شمال» شده و دست به «دیپلماسی گروگانگیری» زده است:«در برابر گروگانی که ما از شما داریم؛ شما چه امتیازی به ما میدهید؟»
اگر کمی به روند و نحوه اتهام زنی، دستگیری و آزادی شهروندان کشورهای خارجی در این چند سال، به خصوص دو سال اخیر مداقه شود، میتوان به راحتی بر این نظریه صحه گذاشت.
خانم کلوتید ریس، شهروند فرانسوی به شرطی آزاد شد که دولت فرانسه حاضر گشت در برابر نجات دادن شهروند خود، آن هم با پا درمیانی آقای بشار اسد، آقای وکیلیراد، قاتل آقای شاپوربختیار، آخرین نخستوزیر حکومت پهلوی را آزاد کند و تحویل ایران دهد و او نیز در فرودگاه بینالمللی تهران مورد استقبال مقامات رسمی ایران قرارگرفت.1
سوال واضح این است؛ اگر او جاسوس بوده، طبق حکم دادگاه باید حکم خود را میکشید و اگر نبوده باید بدون قید و شرط آزاد میشد. معامله خانم کلوتید ریس با آقای وکیلیراد احتمالا جایی بود که مقامات را به فکر استفاده از «دیپلماسی گروگانگیری» انداخت چرا که بعد از آن، استفاده از این «حربه» اوج گرفت.
دومین کشوری که در این تله گیر کرد و مجبور به امتیازدهی به ایران شد، آلمان بود. مقامات آلمانی نیز به هیچوجه این مساله را تکذیب نکردند.2
اما این بار ایران خوابهای بزرگتری برای آزادی دو خبرنگار آلمانی در سر پرورانده بود، دولت آلمان با شرط سفر شخص وزیر امور خارجه به ایران مواجه شد تا به نوعی این «پز» را بگیرد، ایران در انزوای بینالمللی قرار ندارد3 وصد البته ایران سودای دورزدن تحریمها در مقابل آزادی دو شهروند آلمانی را در سر داشت. هدف دولت دهم گرفتن بیش از 12 میلیارد دلار پول نفت فروخته شده خود به هند بود که از طریق زیر فشار قرار دادن دولت آلمان با در دست داشتن دو «گروگان» آلمانی، برلین مجبور شود قبول کند این پول از طریق بانکهای این کشور به تهران منتقل شود، راهکاری که تهران تقریبا داشت در آن موفق میشد.
برلین در ابتدا با این معامله موافقت کرد اما به محض خروج شهروندان خود به همراه وزیر امور خارجه خود که ساعت 12 نیمه شب به تهران آمده بود و پیش از ظهر فردایش نیز تهران را به همراه دو آلمانی دیگرترک کرد و البته به گفته مقامات المانی تحت فشار آمریکا از این معامله سرباز زد و تهران نیز دیگر گروگانی در دست نداشت که با آن آلمان را دوباره تحت فشار بگذارد.4
البته تهران نیز بعد از چند هفته به نوعی با دهن کجی به برلین و معطل کردن خانم انگلا مرکل صدر اعظم آلمان بر فراز آسمان ترکیه به مدت دو ساعت و اجازه عبور ندادن از ایران و رسیدن به هند این کار آلمان را «تلافی» کرد!5
اکنون نیز ماجرای سه شهروند امریکایی جدا از گناه کار بودن و نبودن، جاسوس بودن و نبودن، وارد چرخه «دیپلماسی گروگانگیری» شده است.
در اولین مرحله ایران با آزادی سارا شورد، یکی از سه امریکایی که به شدت بیمار بود با پا درمیانی امرای چند کشور عربی آزاد شد و درست دو ماه بعد، شهرام امیری که همچنان قهرمان ملی بودن یا جاسوس بودن آن در پرده ای از ابهام است به ایران منتقل شد و تهران نیز چندین بار به صراحت و تلویح اراده خود برای معامله بر سر این زندانیها را اعلام کرده است.6 پیشنهادی که با موافقت مقامات امریکایی مواجه نشد.7
و با توجه به تاخیر انداختن مداوم دادگاه دو شهروند دیگر امریکا، به نظر میرسد دولت منتظر فرصت و موقعیت مناسب برای معامله با امریکاست. این بار تهران مسلما اشتباهی که در آزادی همزمان دو شهروند آلمانی کرد را تکرار نخواهد کرد و تا امتیاز مدنظر خود را دریافت نکند، آنها را آزاد نخواهد کرد.
این آینده دولتی است که التزامی به قواعد بینالمللی ندارد، در پی سیاستورزی ماجراجویانه در عرصه بینالمللی است و به شدت از مشکل عدم مشروعیت داخلی و خارجی رنج میبرد؛ دیپلماتها و کارشناسان زبده آن خانه نشین یا زندانی شدهاند، سفارتخانههایش جولانگاه شخصیتهای سپاهی و مدیریت کلان سیاست خارجیاش نیز در ید اختیار «نادیپلماتهایی» است که قادر به رعایت اصول اولیه روابط بینالمللی نیستند و یا به آنها اعتقادی ندارند. حال شاید بتواند به «اما» ای که در پاراگراف اول آمد پاسخ داد.