شما در حال بازدید از صفحه ساده شده سایت کلمه می باشید. برای دیدن نسخه اصلی اینجا را کلیک کنید.

» بحران کنونی و راه حل سبز

پنج‌شنبه, 23 ژوئن, 2011

چکیده : قرار دادن راه حل سبز در مقابل و در رقابت با راه حل‌هایی که به بازسازی اقتدارگرایی بینجامد پیش از هر چیز تأکید و تبلیغ این امر است که زندگی تحت اقتدارگرایی در شأن و منزلت ما ملت ایران نیست.


کلمه- روزبه پاکسار:

رویارویی شدید طیف‌های مختلف اصولگرایان، کشور را با بحران سیاسی جدیدی روبرو کرده‌است. بحرانی که ممکن است به نظر برسد با آن بحرانی که سربلند کردن جنبش سبز موجب آن برای اقتدارگرایان و انحصار طلبان شد تفاوتی ماهوی دارد: بحران 88 نتیجه رویارویی اقتدارگرایان با جنبشی بود که حقوق مدنی و سیاسی مردم را طلب می‌کرد، و بحران 90 نتیجه نزاعی است که اقتدارگرایان را رویاروی یکدیگر قرار داده‌است. پس جنبش سبز را با این بحران کاری نیست و هر مداخله‌ای در آن جز ریختن آب به آسیاب یکی از طرفین این منازعه یا ترغیب آنها به اتحادی مجدد در برابر جنبش سبز حاصلی نخواهد داشت. استدلالی اشتباه که هم به بی‌سیاستی جنبش سبز تعبیر خواهد شد و هم امکان بدست گرفتن ابتکار عمل سیاسی توسط این جنبش را به کل منتفی خواهد کرد.

واقعیت آن است که زمینه بروز بحران فعلی هیچ تفاوتی با زمینه‌ای که به برآمدن جنبش سبز و بروز بحران سیاسی گسترده سال 88 انجامید ندارد. این زمینه چیزی نیست مگر مقاومت دولت در عمل بر بستر قانونی. مسلم است که آن قانونی که جنبش سبز عمل در راستای آن را از دولت انتظار داشت با آن قانونی که بخشی از اقتدارگرایان، رئیس دولت را به رعایت آن فرا می‌خوانند تفاوتی جدی دارد. همچنین، اظهر من‌الشمس است که کسانی که امروز دولت را به گردن‌گذاشتن به قانون فرا می‌خوانند، خود در زمره کسانی بودند که به یکی از بزرگترین بی‌قانونی‌های دولت در خرداد 88 تن دادند . اما اینکه میانجی‌های بروز این دو بحران متفاوتند نباید توجه ما را از زمینه مشترک این هر دو بحران غافل سازد.

تمامی شواهد نشان می‌دهند که محمود احمدی‌نژاد و حلقه یارانش همچنان از عمل بر بستر قانونی سر باز خواهند زد و در ماه‌های آتی نیز کشور همواره با بحران‌هایی که همگی بر همین زمینه مشترک بروز کنند روبرو خواهد بود. اشتباه  جنبش سبز است اگر گمان کند به علت استمرار بحران، آن رخداد سیاسی‌ای که خواسته‌های این جنبش را کم و بیش برآورده ‌کند به خودی‌خود شکل می‌گیرد. یعنی گمان کند که نتیجه این بحران‌ها، به رسمیت شناختن حقوق و آزادی‌های اساسی ایرانیان توسط اقتدارگرایان است. استمرار بحران فقط بازتاب آن زمینه مشترک است. زمینه بدون میانجی سیاسی به رخداد سیاسی تبدیل نمی‌شود و اینکه کدام نیروهای سیاسی میانجی بروز رخدادی سیاسی باشد، بر چیستی آن تأثیر مستقیم دارد. آن رخداد سیاسی‌ای که پاسخ خواسته‌های جنبش سبز را بدهد به حضور فعال همین جنبش به عنوان میانجی گذر از این بحران نیاز دارد.

مفروض دانستن تداوم زمینه، فرض بجا و تحلیل درستی است، و دقیقا به همین دلیل است که باید آن را به منزله فراخوان و بل هشداری دید به نیروهای سیاسی تا با ایفای نقشی فعال، راه حل سیاسی خویش را برای برون رفت از بحران‌های سیاسی‌ای که بر این پایه شکل می‌گیرند مطرح سازند. هیچکس به درستی نمی‌داند چرا در برهه‌ای از تاریخ، مردم اندیشه سیاسی یا راه حل سیاسی‌ای را بر اندیشه و راه حل دیگری ارجح می‌شمارند و آن را از حد یک توان بالقوه به واقعیتی بالفعل تبدیل می‌کنند. اما این را همه می‌دانند که بدون پیش کشیدن یک اندیشه و یک راه حل سیاسی امکان تبدیل شدن آن به واقعیت بالفعل وجود ندارد.

در سال 88 پیوند منافع مادی و جایگاه منزلتی گروه‌هایی از جامعه به لطف قرائتی کاملا مستبدانه از قانون اساسی و با مداخله بی‌امان نیروهای سرکوب توانست جلوی دگرگونی‌ای که جنبش سبز نویدبخش آن بود را بگیرد. از آن پس احمدی‌نژاد و یارانش همان اندک ملاحظه‌ای را نیز که در رعایت قانون در چهار ساله دولت نهم داشتند به کل کنار گذاشتند و دولت دهم به گونه‌ای رفتار می‌کند که گویی به کشوری اشغال شده قدم گذاشته‌است. شواهد این رویه اشغالگرانه را می‌توان همانقدر در بی‌ملاحظگی نسبت به از بین بردن تمامی ذخائر مالی و مادی کشور دید که در بی‌اعتنایی و استفاده خفیف از تمامی ارزش‌های فرهنگی و منزلتی کشور و در پَست شمردن نهادهای قانونگذاری و نظارتی. همین روش و منش است که امروز تار و پود آن پیوندی را که ایستادگی اقتدارگرایان در مقابل جنبش سبز را ممکن ساخت از هم گسیخته است و بازتولید اقتدارگرایی به سبک و سیاق سال 88 را دچار مشکل کرده‌است. ارجاع مستمر به احکام حکومتی در تمامی حوزه‌های کارکرد دولت و برای سرپوش گذاشتن بر اختلافات جدی میان نهادهای سیاسی و منزلتی به روشنی از این امر حکایت می‌کند که اقتدارگرایان دورانی ناپایدار را طی می‌کنند.

وجود دوران‌های ناپایداری و لحظه‌های تزلزل به این معنا نیست که اقتدارگرایان امکان بازسازی آن توان پیشین را از کف داده‌اند. این ناپایداری فقط به این معناست که چینش پیشین دیگر آن کارکرد لازم را از دست داده است. موضع‌گیری‌های تند نمایندگان اصولگرای مجلس که به همان سرعت نیز خاموش می‌شود، تزلزل روحانیون حامی احمدی‌نژاد در هم‌سرنوشت کردن وی با رحیم مشایی و سرگردانی سپاه در این میانه، همگی نشان از این واقعیت دارد که این نیروها به دنبال چینشی جدید هستند تا توان سرکوبی را که در سال 88 داشتند بازسازی کنند. این بازسازی هم می‌تواند از طریق بازآفرینی عناصر جدید صورت بگیرد و هم از طریق ایجاد پیوندهای جدید.

واقعیت تلخ آن است که در شرایطی که انحصار دولتی رسانه‌ها، امکانات مالی گسترده، خشونت‌ورزی بی‌پروا همه و همه در زمره خصوصیات قدرت مفروض گرفته شده‌اند این بازسازی نه فقط ممکن که بسیار نیز محتمل است. پس اگر حرکتی نکنیم تا این رویارویی به پایان برسد، فقط به اقتدارگرایان آن فرصت و امکان طلایی‌ای را که آرزویش را دارند داده‌ایم تا با خیال راحت و فراغ بال به چینش جدیدی از نیروهای‌شان پرداخته و توان سرکوب‌شان را بازسازی کنند.

مدتی است که لزوم تدوین سیاستی برای جنبش سبز که مکمل سیاست خیابانی آن باشد موضوهع بحث در میان فعالان جنبش سبز است. اگر استدلال‌های فوق صحیح باشند باید گفت که این سیاست دارای دو وجه سلبی و ایجابی است. وجه سلبی آن، جلوگیری از بازسازی توان سرکوب اقتدارگرایان از طریق چینشی جدید از نیروهای سیاسی است؛ و وجه ایجابی این سیاست قرار دادن راه حل سبز در مقابل و در رقابت با راه حل‌هایی است که به بازسازی اقتدارگرایی می‌اندیشند.

مقابله با بازسازی اقتدارگرایی از جمله به این معناست که به نیروهایی که رویارویی‌شان به بحران امروزی دامن زده‌است تفهیم شود که به عوض چانه‌زنی برای بدست آوردن جایی و مقامی در چینش جدید نیروهای اقتدارگرا، عاقلانه‌تر و مفیدتر به حال و نام خود و خط سیاسی‌شان است اگر در مقابل هر نوع بازسازی اقتدارگرایی ایستادگی کنند و در ایرانی که در آن حقوق و آزادی‌های مدنی و شهروندی رعایت می‌شود در انتخاباتی آزاد جایی در خور شأن و احترام و منزلت و پایگاه اجتماعی خویش به‌دست بیاورند. همه کنشگران سیاسی باید بدانند که این تنها راه مطمئن برای حفاظت از منافع و دیدگاه‌های‌شان است. مقابله با این بازسازی به این معناست که به مردم یادآوری شود که آنچه امروز شاهد آن هستند جز نتیجه ایجاد محدودیت برای آزادی عقیده و بیان و تشکل‌های صنفی و سیاسی نیست. فقدان همین آزادی‌هاست که دست‌اندازی به ذخائر ملی را آسان کرده‌ و به انباشت ثروت‌های نجومی در یکسو و فقر و فلاکت در سوی دیگر انجامیده‌است. مقابله با این بازسازی به این معناست که به حلقه‌های ضعیف اصلاح‌طلبی یادآوری شود که مقابله با اقتدارگرایی به پیوندهای سخت با جنبش سبز و استواری بر سر خواسته‌های سیاسی و مدنی آن نیاز دارد. مقبولیت و محبوبیت جنبش سبز نشان داد که بازسازی سیاست در کشور فقط از طریق اصلاح‌طلبی پیگیر و ایستادگی بر سر اصول مردمسالاری ممکن می‌باشد.

قرار دادن راه حل سبز در مقابل و در رقابت با راه حل‌هایی که به بازسازی اقتدارگرایی بینجامد پیش از هر چیز تأکید و تبلیغ این امر است که زندگی تحت اقتدارگرایی در شأن و منزلت ما ملت ایران نیست. تأکید بر این امر است که برخورداری از حقوق مدنی و شهروندی‌ای که جنبش سبز برای احقاق آن به‌پا خواسته است نه فقط ممکن که یگانه راه پیشرفت و سعادت ماست. اینکه انتخابات آزاد بدون نظارت استصوابی حق ماست و تکلیف حکومت. اینکه انتخاب زندگی به سبک و سیاقی که می‌خواهیم اختیار ماست و اجبار حاکمیت. مطرح کردن راه حل سبز یعنی تعمیم منش پذیرش تکثر در این جنبش به حوزه‌هایی فراتر از سیاست. یعنی نشان دادن این امر که ناکارآمدی دولت احمدی‌نژاد و هر دولت دیگری که بخواهد به راه او برود به دلیل ناتوانی در به‌کار گرفتن تمامی نیروهای بالنده و سازنده کشور فارغ از باورها و عقایدشان است. یعنی نشان دادن این امر که حضور مردم در تمامی صحنه‌ها شرط لازم نشاط و شادابی کشور است. یعنی نشان دادن اینکه فقط در سیاست نیست که در پیروزی جنبش سبز هیچکس بازنده نیست، بلکه در حوزه اقتصاد و فرهنگ و اندیشه نیز جنبش سبز توان آن را دارد که منافع همگانی را به نحوی تأمین کند که منافع یگانه هر یک از ما تضمین گردند. باید گفته شود که جنبش سبز که خود برزمینه مطالباتِ بحق ملتی که آرزوی آزادی و آزادگی دارد سر بلند کرده‌است، با سرکوب مردمانی که برای رهایی از استبداد به‌پا خواسته‌اند مخالف است، خواه این سرکوب در یمن و بحرین و فلسطین باشد خواه در سوریه. باید نشان داده شود که ایران آینده سربلندتر، عادلانه‌تر و آزادانه‌تر خواهد بود اگر بر اساس الگوی رشادت‌ها، دوستی‌ها، کنش‌ها و بینش‌هایی ساخته شود که جنبش سبز بر اساس آنها شکل گرفت و بر زمینه آنها رشد کرد، و نه آن رفتارهای حقیر و فرصت‌طلبانه‌ای که به‌خاطر نشستن در گوشه‌ای از سفره قدرت با سرکوب همراه شدند و یا در مقابل آن سکوت کردند.

آنچه در اینجا به عنوان نمونه‌هایی از مصادیق دو ضلع سیاست جنبش سبز بازگو شد فقط بخش کوچکی از ده‌ها و صدها مواردی است از آنچه هر یک از متعدد فعالان این جنبش می‌تواند برای تبیین برنامه و گفتار سیاسی جنبش سبز پیش بکشد. بر اساس این گفتار و سیاست است که این جنبش می‌تواند به عنوان جایگزین پروژه بازسازی اقتدارگرایی مطرح باشد. مهم آن است که بپذیریم جنبش سبز نباید به نقش نظاره‌گر در بحران کنونی اکتفا کند بلکه باید به شکلی فعال در آن مداخله کرده و هم مانع بازسازی اقتدارگرایی که امروز در شرایط بسیار متزلزل و ناپایداری به‌سر می‌برد شود و هم خود را به عنوان بهترین جایگزین این دولت مطرح سازد.