چکیده : متاسفانه جهل مركب متوليان امور و مدعيان اصول كار را به جايی رسانده است كه در كنار هشدار ها و زنهارها برای بازگشت به قانون اساسی، باز آموزی اصول دين نيز برآنان واجب شده است. دير نيست كه آقايان ناتوان در مديريت كشور، برای فرار از مسووليت شرعی و قانونی - به خيال خويش – در فلسفه ی شهادت نيز ترديد افكنند و آن را به جريانی كذايی منحرف كنند.
کلمه- آل طاها: در مثنوی مولوی آمده است كه حمزه عموی پيامبر در روزهای پايانی عمر خود بدون زره در ميدان مبارزه حاضر می شد. هنگامی كه گروهی ازغمخوارگان بی خبر با استناد به آيه لاتلقوا بأيديكم إلى التهلكة… حمزه را سرزنش می كنند كه چرا بر خلاف دستور قرآن خود را در خطر مرگ قرار می دهد، عموی پيامبر پاسخ می دهد كه از بركت آشنايی با پيام خدا، او ديگر نه تنها مرگ را هلاك نمی داند بلكه برای ديدار معبود شتابان است:
گفت حمزه چونک بودم من جوان مرگ میدیدم وداع این جهان
لیک از نور محمد من کنون نیستم این شهر فانی را زبون
آنک مردن پیش چشمش تهلکهست امر لا تلقوا بگیرد او به دست
و آنک مردن پیش او شد فتح باب سارعوا آید مرورا در خطاب
شارحان مثنوی در تفسير اين حكايت آورده اند “عباس بن ابی شيب شاكری” نيز در حماسه ی كربلا زره و لباسهای خود را از تن به در آورده و برهنه به ميدان نبرد رفت تا شهيد شد.
از اين دست از خودگذشتگی ها و ايثارها در تاريخ ايران و جهان فراوان است و مگر شهيد حسين فهميده يكی از آنان نبود و مگر شهيد هدی صابر غير از اين كرد که پس از شنیدن خبر شهادت هاله صبرش تمام شد، در میان حیات زندان نماز وداع را خواند و رفت؟
متاسفانه جهل مركب متوليان امور و مدعيان اصول كار را به جايی رسانده است كه در كنار هشدار ها و زنهارها برای بازگشت به قانون اساسی، باز آموزی اصول دين نيز برآنان واجب شده است. دير نيست كه آقايان ناتوان در مديريت كشور، برای فرار از مسووليت شرعی و قانونی – به خيال خويش – در فلسفه ی شهادت نيز ترديد افكنند و آن را به جريانی كذايی منحرف كنند.
روی سخن با همه ی كسانی است كه فراموش كرده اند در آموزه های دينی (شهادت خير محض است و شر عاريت). روي سخن با متوليان اموری است كه دادستان نامی را وادار كرده اند از سر ناچاری و درماندگي در حفظ جان زندانيان در فلسفه ايثار و استقامت و شهادت ترديد افكند. آقای دادستان در آنچه درباره شهادت شهيد صابر گفته كم مانده است به شهيدان كربلا هم سفارش كند كه مبادا جان خود را به خطر بيافكنند.
راستي آقای دادستان كه خود سعادت جانبازی و از جان گذشتگی بر سر آرمان و اعتقادش را دارد از خود نمی پرسد كه چرا كارش به جايی رسيده در گذشته خود نيز ترديد افكنده است؟ براستی كار بعضی ها به كجا رسيده كه با مرگ انسان ها نيز هشيار نمی شوند؟
آيا آقايان نمی دانند كه كار را به كجا رسانده اند؟ نمی بينند كه چگونه جان جوانان و بزرگان و عزيزان كشور را سلاح مبارزه با اقتدار طلبی خود كرده اند؟ نمی شنوند كه عالم و آدم تقبیحشان می كند و علما يكی يكی سكوت می شكنند و يارانشان يكی پس از ديگری از آنان روی گردان می شوند؟ آيا قدرت هنوز هم می خواهد فرزندان وطن را به قربانگاه خود بخواند؟ مگر نشنيده اند كه ١٢ زندانی نامی ديگر هم اعتصاب غذا كرده اند آيا دادستان منتظر است كه خبر تلخ ديگری از راه برسد و آن را به دشمنان موهوم نسبت دهد؟
چاره ای نيست. بايد به سخنان حمزه و پيام جاودانه مولانا باز گشت. گويا مولانا داستان را به تمامی برای هدی صابر گفته است:
هر كه يوسف ديد جان كـــردش فـــدا هــــر كه گرگـــش ديـد برگشت از هـُدي
مرگ هر يك اي پسر همرنگ اوســت پيش دشمن، دشــمن و بر دوسـت، دوسـت