چکیده : این دوشنبه که رفتید ملاقات، بهش بگویید ما خیلی آدم هستیم این بیرون که هستیم. فراموش نمیکنیم. تنها هم نمیگذاریم. به پسرتان بگویید... پیاده شدم و بعد دلم ماند توی ماشین پیرمردی که نوهاش را نبرد ملاقات پسرش که نکند پدرش را تکیده و لاغر ببینید...
جنبش سبز از درون مردم روییده. جنبش سبز را مردم زندگی می کنند. جنبش سبز آینه ی تمام قد خود مردم است. جنبش سبز از دل خانواده ها، مدارس، تاکسی ها و مغازه ها سبز شده. جنبش سبز، سبزیِ حقیقیِ رشد باور در مردم است. مردمی که هر روز در خیابان ها راه می روند و می بینند. گاه سکوت می کنند و نظاره، گاه فریاد می زنند. جنبش سبز همان قصه های شبانه ایست که مادران از قهرمانی های مردان و زنان ایران برای کودکان می گویند، همان پچ پچ هاییست که پدران در گوش نوجوانانشان می کنند و درس زندگیشان می دهند، و همان حرکتی ست که جوانان مشق می کنند برای آزادی کشورشان.
همین است که دیگر، آن ها که فریاد می زنند و به زندان می افتند فقط روشنفکران و خواص جامعه نیستند. همین است که دیگر آن ها که ایستاده می میرند فقط منجیان نام آشنای سیاست و تاریخ نیستند. خود تاریخ سازان کشوری می شوند که از دل خانواده های آرام و بی صدا بلند شده اند.
و همین جاست دیگر تعجب نمی کنی وقتی راننده ی تاکسی از خاطرات زندان بگوید و مادر خانه دار از تظاهرات سکوت.
روایت روزهای جنبش سبز در کاغذها و فایلهای پراکنده ای منتشر شده است، تا روزی تبدیل به برگ های تاریخ ایران آزاد شوند.
متن زیر در یکی از شبکه های اجتماعی مجازی منتشر شده، روایت یکی از همین روزهاست که با زندگی هایمان گره خورده آن را با هم آمی خوانیم:
نشستم توی آژانس. رانندهی آژانس پیرمرد آفتابخوردهای بود و بیحوصله. روی صندلی جلوی ماشینش یک مجله بود با عکس سحابی روی جلدش. تازه راه افتاده بودیم که ازم پرسید انگلیسی بلد هستم؟ گفتم بله. گفت می توانم برایش اساماس بخوانم؟ گوشیاش را داد دستم. نگاه مسجاش کردم و شروع کردم متن را خواندن. خبر مراسم ختم شهید صابر را نوشته بود که کجا و چه ساعتی برگزار میشود و بعد یک عالمه در مدح صابر و ذم حکومت و از بین رفتن ظلم و پایداری هدا صابر نوشته بود. اساماس طولانی بود و پینگلیش. آخرهای مسیج را دو تا یکی خواندم و از سر باز کنی. توی دلم میگفتم یک اساماس سند تو آل بوده و این بندهی خدا چه میداند کی مرده و چه اتفاقاتی افتاده. موبایل را که پس اش دادم گفت هدا در اعتراض به مرگ هاله، دختر سحابی اعتصاب غذا کرده بود و مرد. گفتم بله. خبر دارم. گفت روز تشییع جنازهی سحابی من آن جا بودم و بعد شروع کرد ماجرای هاله را تعریف کردن. خم شدم جلو. یکهو برگشت گفت پسر من هم با هدا صابر اعتصاب غذا کرده بود. شوکه شدم. گفتم شما پدر امیرخسرو دلیرثانی هستید؟ برگشت طرفم و پرسید پسرش را از کجا میشناسم؟ و بعد من برایش گفتم که نامهشان را خواندهام و اتفاقاً آدمهای زیادی هستند که این دو روز نگران پسرش بودهاند. گفت امروز صبح ملاقات بوده. پسر ِ امیرخسرو را نبرده و اینبار گذاشته مهد کودک. گفت پسرش نزدیک به ده کیلو وزن کم کرده. بعد گریهاش گرفت. گفت که صورتش فقط استخوان و پوست شده. گفت رفتم ازش خواستم اعتصاب غذایش را بشکند. گریهام گرفته بود. پرسیدم قول داد که بشکند؟ گفت آره. و تکیده بوده از مرگ هدا صابر. و گفتم دیروز خیلیها لباس سیاه پوشیده بودند توی خیابان. گفت خودم آنجا بودم. خیابان ولیعصر بودم. دیدم.
آنقدر از اتفاق غیرمنتظره و دیدن پدر امیرخسرو شوکه بودم که دست و پایم را گم کرده بودم. بهش گفتم آقای دلیرثانی. این دوشنبه که رفتید ملاقات، بهش بگویید ما خیلی آدم هستیم این بیرون که هستیم. فراموش نمیکنیم. تنها هم نمیگذاریم. به پسرتان بگویید. رسیده بودیم و باید پیاده میشدم. حاضر نمیشد کرایه را بگیرد. اصرار میکرد که مهمانش باشم و میگفت همینکه این صحبتها بینمان شده برایش کلی ارزش دارد. من شرمندهی قضاوت خودم بودم و به زور کرایه را حساب کردم و با بغض پیاده شدم و بعد دلم ماند توی ماشین پیرمردی که نوهاش را نبرد ملاقات پسرش که نکند پدرش را تکیده و لاغر ببینید…