چکیده : بیسپنجم دیگه تو حنجرهی همه بودی. نمدونی که ینی چی؟ حنجره جای مهمیاه. یه جاییه که صدا و بغض با هم یکی میشن بعدش داد میزنی. دااااااد. یا حسین، می.ر حسین... داد زدیم. پیرزنه هم میلرزید و خودشو پایین بالا میکوبید همینا رو میگفت. است
کلمه: گاهی مجبور می شوی سطرها و حتی پارگراف های طولانی ساده و سنگین بنویسی تا بشود مقدمه ی یک متن دیگر گاهی هم بی هیچ مقدمه ای می توانی وارد یک متن شوی و بدون توضیح از اینکه چه کسی و کجا نوشته بخوانی و متاثر از متن حس کنی فضای ترسیم شده را.
درست مثل همین متنی که در زیر می آید. از یک وبلاگ بی ادعا در فضای متناقض حس و منطق که ساده و بی آلایش با ادبیاتی بی ریا از میر حسینی می گوید که زمانی برای برخی جوانان ناشناخته ای بود که در صفحات تاریخ نامش را دیده بودند، روزگاری دیگر تبدیل شد به مرد ایستاده در میدان مبارزه و این روزها مرد پشت میله های سیاه در منزل که هنوز عطر صداقت و پایمردیش فضای بهار ایران رو تحت تاثیر خود دارد. این متن صدای بخشی از جامعه جوان ایرانی نیز هست.
“میم در محاق” نام اوست که بتواند بدون سانسور و به قول خودش شخصی و به قول ما با ادبیات خودمانی یا غیر رسمی بنگارد. این ادبیات در حوزه وبلاگ ها خصوصا رواج گسترده ای پیدا کرده است. ادبیات سبز نیز از آن بی بهره نبوده.
بخشی از متن این پست وبلاگی زیبا را با هم می خوانیم:
خودمونی با میر دارم فکر میکنم، به اینکه چه اتفاقی افتاده دقیقن؟ ببین بذار رک و رو راست بت بگم، من که آخه تو رو ندیده بودم که. یه جوری نبود مثلن کلی بشناسمت و باهات خاطره داشته باشم که. تو پیر شده بودی دیگه. از بابای منم پیرتر. جوونیات مال جوونیای بابام… اینا بود. به ما که رسید پیر شده بودی. بعد میگفتن تو دم و دستگاشون بودی. منم تارف که ندارم باهات. کلن حال نمیکردم از اولش با این وض. دلم اینا رو نمیخواست. بعدشم که اون سالایی که ما بزرگ میشدیم، دانشگا میرفتیم، سیاستبازی میکردیم، بازم تو نبودی. اسمی ازت هیچ جا نبود. گاهی یکی یه چیزی میپروند. ولی در همون حدا، نه بیشتر. بعد یهو گفتی میخوای بیای. حتی اومدنتم همون اولش زد منو افسرده کرد. از اومدنتم خاطرهی خوشی اولش به دلم نبود که الان بگم حال کرده بودم باهات. فک میکردم تو نمیفهمی حرف ماها رو. فک میکردم ازت گذشته دیگه. پیر شدی … . چمی دونستم که قراره چی بشه.
بعد هی خودمو… خودمونو راضی کردیم که چارهای نداریم. از این وض که بهتره هر چی هس. حتی همون موقشم به اکراه بود. باهات که رودربایستی ندارم تا روز آخرش به اکراه بود. اون پیام اولیتو یادته؟ من باهاش کهیر زده بودم قشنگ. یادم نمیره.
ولی هی گذشت. هی اوج گرفت قضیه. هی تو مشت کوبیدی… هی این دیواره ترک خورد. فاصلههه ریخت. تو از اون ور کوبیدی. ماها از این ور. یه جایی صدامون رسید به همدیگه. دستمون رسید به همدیگه. تو نیفتادی جلو. هر کی دیگه بود افتاده بود. تو ولی نمیخواستی بیفتی جلو. از جلو افتادن خوشت نمییومد. هی مینوشتی همراه کوچک، هی انگشتتو میکردی تو چشم یارو میگفتی حالا وخ مال منه تو خفه! بعد یه عالمه وخ یکی بهش گف خفه یه دقه من حرف دارم. یه چیز گفتی، صدتا چیز ازت ریخت… اون شب یادت نیس، جلو دوربین بودی نمیفهمیدی، ما این ور تو ستاد جلو تلویزیون، انگار داریم بازی ایران- استرالیا میبینیم. منتظر بودیم گل پیروزی رو بزنی. هی میگفتی چیز ولی. بعد یهو اون لحظههه رسید. یادته خداداد عزیزی رو؟ یهو از ته زمین خودشو رسوند به توپ؟ یهو زدی … زدی. دسمالتو آوردی بالا، گفتی هی اینطوری اینطوری میکنه، همون گل پیروزی بود.
من ما ریختیم خیابون. همه اومده بودن، همه که میگم نمیتونی بفمی اصن ینی چی، همه. زنه تو ماشین بغلی، بچه شیرخوره بغل، فقد دماغش پیدا بود و عکس تو که دستش بود. همه اومده بودن برات. یهو بارون گرفت. بارون تند گرفت. افتادیم تو سرازیری. تو رفتی مام دنبالهی کتتو گرفتیم اومدیم سر خوردیم باهات، بهمن ریخت رو سرشون. بیسپنجم دیگه تو حنجرهی همه بودی. نمدونی که ینی چی؟ حنجره جای مهمیاه. یه جاییه که صدا و بغض با هم یکی میشن بعدش داد میزنی. دااااااد. یا حسین، می.ر حسین… داد زدیم. پیرزنه هم میلرزید و خودشو پایین بالا میکوبید همینا رو میگف. بعد تو رفتی اون بالا. بلنگو دادن دستت. ما این پایین خودمونو پاره کردیم واسهت. ندیدی ولی. گفتی غسل شهادت کردی اومدی. صدات از تو حنجرهت در مییومد. عین ماها.
بعد هی رفت و رفت و رفت. هی رفتیم و رفتیم و رفتیم. تو بودی. کنارمون بودی. همراهمون بودی. کوچیک نبودی ولی. الکی میگفتی.شکستهنفسی عنه؟
حالا ببین! حالا یهو یه روز، یه شب ینی، اومدم خونه تو این تنهایی کثافتی که الان دیگه نمیخوام تموم شه، اومدم دیدم نیستی… الان چند روزه نیستی. من هی دارم خفه میکنم خودمو که ناله نکنم. …. ولی دیگه امروز نتونستم. خاصیت روزای تعطیله؟ نمیدونم چیه. هر چی هس که نتونستم. هی عکساتو ور میدارن میذارن، اسمتو حذف کردن از اون ساختمونه که بهترین جای واستادن و نیگا کردن بود تو تهرون، بعد من همینجوری هی خودمو ساکت نگه میدارم، ولی به پیر، به پیغمبر، دلم برات تنگ شده مرد، با اینکه نمیدیدمت، ندیده بودمت اصن. انگار میگی قلبمو کندن از جا بردن خاک کردن. خب مرد! نمیگی که چه کار کردی با ماها که اینجوری دوستت داریم. ولی ما اینجوری دوستت داریم. خیلی. گریه میکنم مینویسم اینا رو اینجا. که یادم باشه یه روزی یکیو که فکرشم نمیکردم یه روز این همه دوس داشتم و دلم براش میمرد. هوا سرده، بیا گرم کن ماها رو. بیا.