چکیده : ای اهل کوفه ! ای اهل خدعه و خیانت و خفّت ! گریه می کنید؟! اشکهایتان نخشکد و ناله هایتان پایان نپذیرد. مَثَل شما مَثَل آن زنی است که پیوسته رشته های خود را به هم می بست و سپس از هم می گسست ! پیمانها و سوگندهایتان را ظرف خدعه ها و خیانتهایتان کرده اید ...
کاروان زنان و کودکان ، آرام آرام وارد کوفه میشود. کوفه ای که زمانی علی ، غریبانه در مسجدش به رستگاری جاودانه خویش را شهادت داد.
این همه آذین و زیور و هلهله برای چیست ؟
چرا همه چشمها خیره به این کاروان غریب است ؟
به دختران و زنان بی سرپناه !
فریاد میزنی : « ای اهل کوفه ! از خدا و رسولش شرم نمی کنید که چشم به حرم پیامبر دوخته اید؟»
از خیل جمعیتی که به نظاره ایستاده اند ، زنی پا پیش می گذارد و می پرسد : « شما اسیران از کدام فرقه اید؟»
عجب ! این مردم نمی دانند که در فتح کدام جبهه ، در پیروزی کدام جنگ و برای اسارت کدام دشمن پایکوبی می کنند!
نگاهی به اوضاع دگرگون شهر می کنی و پاسخ میدهی :« ما اسیران ، از خاندان محمد مصطفائیم ! »
همین معرفی کوتاه ، پچ پچ و ولوله در میان خلق می اندازد و اندک اندک به بغض تبدیل میشود .
بغض ، مویه و ضجه می گردد آنچنان که سجاد به حیرت می پرسد : « برای ما گریه و شیون می کنید ؟ پس چه کسی ما را کشته است ؟»
زينب جان بهت و حیرت تو نیز کم از سجاد نیست .
رو میکنی به مردان وزنان گریان و فریاد میزنی :« خاموش ! ای هل کوفه ! مردانتان ما را میکشند و زنانتان بر ما گریه می کنند ؟ خدا میان ما و شما قضاوت کند .»
این کلام تو آتش پدید آمده را نه خاموش که شعله ور می کند و گریه شدت می گیرد و تو آغاز میکنی :
“بسم الله الرحمن الرحیم
ای اهل کوفه !
ای اهل خدعه و خیانت و خفّت !
گریه می کنید؟!
اشکهایتان نخشکد و ناله هایتان پایان نپذیرد. مَثَل شما مَثَل آن زنی است که پیوسته رشته های خود را به هم می بست و سپس از هم می گسست !
پیمانها و سوگندهایتان را ظرف خدعه ها و خیانتهایتان کرده اید.
چه دارید جز لاف زدن، جز فخر فروختن، جز کینه ورزیدن، جز دروغ گفتن، جز چاپلوسی کنیزکان و جز سخن چینی دشمنان ؟!
به سبزه ای می مانید که بر مزبله و سرگینگاه روئیده است و نقره ای که مقبره های عفن را آذین کرده است.
وای بر شماکه برای قیامت خود ، چه بد توشه ای پیش فرستاده اید و چه بد تدارکی دیده اید.خشم و غضب خداوند را برانگیخته اید و عذاب جاودانه اش را به جان خریده اید.
گریه می کنید؟!
به خدا که شایسته گریستنید.
گریه هاتان افزون باد و خنده هاتان اندک .
دامان جانتان را به ننگ و عاری آلوده کردید که هرگز به هیچ آبی شسته نمی شود. و چگونه پاک شود ننگ و عار کشتن فرزند آخرین پیامبر و معدن رسالت؟
کشتن سید جوانان اهل بهشت . کی که تکیه گاه جنگتان ، پنناهگاه جمعتان، روشنی بخش راهتان ، مرهم زخمهایتان ، درمان دردهایتان ، آرامش دلهایتان و مرجع اختلافهایتان بود.
چه بد توشه ای راهی قیامتتان کردید و بار چه گناه بزرگی را بر دوش گرفتید.
مرگتان باد .
و ننگ و نفرین و نفرت بر شما.
در این معامله ، سرمایه هستی خود را به تاراج دادید.
بریده باد دستهایتان که خشم و غضب خدا را به جان خریدید و مهر خفت و خواری و لعنت و درماندگی را بر پیشانی خود ، نقش زدید.
می دانید چه جگری از محمد مصطفی شکافتید؟
چه پیمانی از او شکستید ؟
چه پرده ای از او دریدید ؟
چه هتک حیثیتی از او کردید ؟
و چه خونی از او ریختید ؟
کاری بس هولناک کردید ، آنچنان که نزدیک بود آسمان بشکافد ، زمین متلاشی شود و کوهها از هم بپاشد.
مصیبتی غریب به بار آوردید .
مصیبتی سخت ، زشت ، بغرنج ، شوم و انحراف برانگیز. مصیبتی به عظمت زمین و آسمان.
شگفت نیست اگر که آسمان در این مصیبت ، خون گریه کند.
و بدانید که عذاب آخرت ، خوار کننده تر است و هیچ کس به یاری برنمی خیزد.
پس این مهلت خدا شما را خیره و غره نکند . چرا که خدای عزوجل از شتاب در عقاب ، منزه است و از تأخیر در انتقام نمی هراسد.
انَّ ربّک لبالمرصاد.
به یقین خدا در کمینگاه شما ست…”