سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic
  • صفحه اصلی
  • » جوابیه «عباس سلیمی نمین» به نقدی از «مصطفی ایزدی»...

جوابیه «عباس سلیمی نمین» به نقدی از «مصطفی ایزدی»

چکیده :نقد ایزدی با عنوان « آقای سلیمی نمین! بی انصافی شما ناشی از بی‌اطلاعی از مستندات تاریخی است» در کلمه منتشر شد که درباره آیت الله العظمی مرحوم منتظری بود. ایزدی نویسنده کتاب دوجلدی «فقیه عالیقدر» درباره زندگینامه آیت الله منتظری است و در این نقد به برخی اظهار نظرهای سلیمی نمین پاسخ داده شده بود. در پی انتشار این نقد عباس سلیمی نمین نیز جوابیه بر این نقد ارسال کرده...


کلمه: مصطفی ایزدی روزنامه نگار و فعال سیاسی یک ماه پیش نقد مفصلی درباره سخنان عباس سلیمی نمین رییس دفتر مطالعات تدوین تاریخ ایران که در مصاحبه با مجله نسیم بیداری بیان شده بود منتشر کرد. نقد ایزدی  با عنوان « آقای سلیمی نمین! بی انصافی شما ناشی از بی‌اطلاعی از مستندات تاریخی است» + در کلمه منتشر شد که درباره آیت الله  العظمی مرحوم منتظری بود. ایزدی نویسنده کتاب دوجلدی «فقیه عالیقدر» درباره زندگینامه آیت الله منتظری است و در این نقد به برخی اظهار نظرهای سلیمی نمین پاسخ داده شده بود. در پی انتشار این نقد در سایت کلمه ، روز گذشته از دفتر مطالعات تدوین تاریخ ایران جوابیه ای به قلم آقای سلیمی نمین ارسال شد که به شرح زیر است:

با سلام

سردبیر محترم سایت کلمه

جوابیه مطلب ثبت شده از آقای مصطفی ایزدی خطاب به جناب آقای عباس سلیمی نمین در تاریخ پجشنبه, ۱۲م فروردین, ۱۳۸۹

به پیوست ارسال شد

لطفا نسبت به انعکاس جوابیه زیر مطابق با قانون مطبوعات اقدام نمایید.

با تشکر

مدیر سایت دفتر مطالعات و تدوین تاریخ ایران

جناب آقاي مصطفي ايزدي

باسلام، ضمن تشکر از يادآوري نکاتي در ارتباط با مصاحبه اينجانب با مجله «نسيم بيداري» متقابلاً لازم مي‌دانم توجه جناب‌عالي را به توضيحاتي جلب نمايم. شما بيش از هر کس بر اين واقعيت اذعان خواهيد داشت که تا چه اندازه بر اين باور بوده‌ و هستم که موضوعات پيچيده تاريخي از طريق بحث‌هاي دو طرفه به بهترين وجه قابل شفاف‌سازي‌اند، بنابراين نه تنها از انتقادات شما (حتي اگر غيراصولي باشد) مکدر نمي‌شوم، بلکه تصور مي‌کنم اين مسير مي‌تواند تشخيص را براي آحاد جامعه سهل‌تر نمايد، اما بايد پذيرفت بحث محققانه و روشنگرانه الزاماتي نيز دارد که بايد به آن تن داد؛ اگر خاطر مبارکتان باشد در مورد موضوعات مطروحه پيرامون اختلاف آقاي منتظري و امام – که در نهايت منجر به عزل ايشان از مسئوليت هاي سياسي و رسمي شد – بعد از انتشار کتاب «پاسداشت حقيقت» از شما درخواست نمودم به عنوان يکي از افرادي که پررنگ‌تر از ديگران تاکنون در مقام دفاع از همه عملکردهاي آقاي منتظري برآمده‌ايد مطالب اين اثر را نقد کنيد تا در چاپ بعدي، پيوست گردد؛ لذا به دليل اهميتي که براي روشن شدن اين فراز از تاريخ معاصر قائل بوده‌ام و هستم نسخه‌اي از اثر را شخصاً به درب منزلتان آوردم و شما قول داديد اين درخواست را اجابت کنيد، اما بعد از مدتي به دفتر مطالعات آمديد و اعلام انصراف از اين اقدام نموديد.

اين پيشنهاد همچنان به قوت خود باقي است تا در چارچوب بحثي مکتوب و دوسويه دلايل رودررو قرار گرفتن اين استاد و شاگرد از سال 65 به بعد روشن گردد. حتماً اذعان داريد که حق اين مهم در قالب يک گفت‌وگوي تلفني ادا نخواهد شد، آن هم با مجله‌اي که مصاحبه مرا در کنار چندين مطلب با يک جهت‌گيري خاص جا داده است. با اين وجود اي‌ کاش جناب‌عالي بزرگواري مي‌کرديد قبل از متهم نمودن اينجانب به بي‌انصافي، بي‌پروايي و بي‌اطلاعي در ابتداي نوشتارتان، به دور از فضاسازي‌هاي سياسي همچون: «دو سه روز پس از آن که از يک حبس 34 روزه…»، «همفکران جنابعالي، به هنگام دستگيري بنده کليه اسناد، مدارک کتاب‌هاي مربوطه، عکس‌ها، CDها و تجهيزات اصلي کامپيوتر مرا با خود بردند…»، و… مستندات دقيقي براي اثبات سست بودن اظهارات طرح شده در آن مصاحبه ارائه مي‌فرموديد.

آقاي ايزدي! اين‌که ضابطين قضايي همفکران بنده بوده‌اند يا خير، چه ارتباطي مي‌تواند به يک بحث منطقي و علمي- تاريخي داشته باشد؟ من نمي‌خواهم بگويم شما به اين وسيله هم ضعف اسنادي خودتان را توجيه مي‌نماييد و هم خود را در مطلع سخن در موضع مظلوميت قرار مي‌دهيد؛ اهل نظر اصولاً اين شيوه را شايسته ارزيابي نخواهند کرد که قبل از ورود به يک بحث فکري با چنين مقدمه‌چيني‌ها ذهن مخاطب را مخدوش سازيم. اين‌که همفکران شما امروز چه مي‌کنند و داراي چه روابطي هستند اگر با يک بحث تاريخي درآميخته شود صرفاً زمينه تشخيص را دشوار مي‌سازد؛ بنابراين جسارتاً در صورت تمايل به اين که «دست همديگر را براي رسيدن به حق و حقيقت بگيريم و راه رضاي حق تعالي را بپيمائيم» بهتر است از شيوه‌هاي تخريب سياسي دوري جوييم و تمامي تلاشمان را معطوف بحثي مستند کنيم.

ابتدا فرض را بر آن مي‌گذاريم که همفکران اينجانب؟! همه امکانات شما را براي مستند سخن گفتن از دسترستان خارج کرده‌اند، اما آيا مراجعه به صحيفه امام که به سهولت در دسترس همگان قرار دارد و در هر کتابخانه‌‌اي موجود است نيز بر شما ممنوع شده است؟ جناب‌‌عالي در رد اظهار اينجانب مبني بر اين‌که امام، آقاي منتظري را قبل از پيروزي ملت ايران بر استبداد و سلطه بيگانه به عضويت شوراي انقلاب درنياوردند اين جمله را به عنوان سند نقل مي‌کنيد: «عضويت رسمي به اين معني نيست که جناب‌عالي در تمام جلسات حاضر باشيد، بلکه مطالب با مشورت شما انجام گيرد و بودن جنابعالي به مصلحت اسلام و ملت است، ولي اختيار با خود شماست، هر طور صلاح مي‌دانيد عمل فرماييد. والسلام عليکم و رحمه‌الله و برکاته، روح‌الله الموسوي الخميني» (جوابيه، صفحه8). متأسفانه ذيل اين سند نه تاريخي وجود دارد و نه شما منبع اخذ آن را ذکر کرده‌ايد، حتي در اين متن هيچ‌گونه اشاره‌اي به شوراي انقلاب نشده است.

آيا انتظار داريد با چنين مقدمه‌اي، مخاطب از شما مطالبه سخن مستند نکند؟ با وجود منابع متعدد و متنوع در اين زمينه، نظر شما را به مأخذي جلب مي‌کنم که قطعاً مورد قبولتان است؛ آقاي هاشمي رفسنجاني در اين زمينه مي‌نويسد: «با گسترش راهپيمايي‌ها، تظاهرات و اعتصابهاي مردمي در اکثر نقاط کشور، ضرورت هدايت، سازماندهي و اداره اين کار بيش از پيش مشخص شد. به همين خاطر بحث تشکيل «شوراي انقلاب» ابتدا در جمع ما- که در انقلاب با هم همکاري مي‌کرديم و جلسه‌هاي منظمي داشتيم- مطرح شد. به آقاي مطهري- که مي‌خواستند در پاريس خدمت امام برسند- گفتيم، پيشنهاد تشکيل شوراي انقلاب را به امام بگويند؛ ايشان نيز، چنين کردند. امام هم- که گويا خودشان از قبل در فکر تشکيل هيأتي براي مشورت دادن به ايشان بودند اما شرايط را مساعد نمي‌ديدند- تشکيل شورا را در اين مرحله از مبارزات، پذيرفتند و پنج نفر را انتخاب کردند که شهيد بهشتي، شهيد مطهري، شهيد باهنر، آقاي موسوي اردبيلي و بنده بوديم. همچنين دستور دادند افراد جديد با پيشنهاد اين جمع به اتفاق آراء و تصويب ايشان اضافه شوند. ما در حال بررسي نفرات مورد نظر براي پيشنهاد به امام بوديم که ايشان طي نامه‌اي که [در تاريخ 14 آبان 1357]، به آقاي بهشتي نوشتند از تأخير در معرفي افراد ديگر گله کردند و خواستار تسريع در اين امر شدند.

متن کامل اين نامه که به دليل شرايط آن روزها، نام آقاي مطهري در آن با حروف «م.ط»، آمده به شرح زير است: بسمه‌تعالي 4 ذي‌الحجه 1398 پس از اهداي سلام و تحيت، وقت دارد سپري مي‌شود و من خوف آن دارم که با عدم معرفي اشخاص، مفسده پيش آيد. بنا بود به مجرد آمدن ايشان «م.ط» با اشخاص مورد نظر يکي يکي و جمعي ملاقات کنيد و نتيجه را فوراً به اينجانب اعلام کنيد و نيز مرقومي که معرف باشد با خط و امضاي عدد معلوم بفرستيد. من در انتظار هستم و بايد عجله شود و نيز استفسار از بعضي آنها براي مسافرت به خارج. در هر صورت همه موضوعات که به شما و ايشان تذکر داده شد، لازم است با عجله انجام گيرد و اگر اشخاص ديگري نيز پيدا شد ملحق شود. والسلام [صحيفه امام، جلد4، صفحه 307]. ايشان حتي در نامه ديگري به آقاي [حسين] نوري همداني با بيان شرايطي براي اعضاي شوراي انقلاب، از وي خواستند که «در قم مطلب را طرح و بي‌درنگ… حداقل ده نفر را تعيين و به ايشان معرفي کنند» البته اينکه ايشان يا کسان ديگري اين کار را کرده‌اند يا نه ما مطلع نشديم ولي خود ما در اولين قدم با آقاي مهدوي کني صحبت کرديم و پس از تائيد امام، ايشان به جمع ما پيوست و بعداً هم به همين ترتيب آيت‌الله طالقاني و آيت‌الله خامنه‌اي به عضويت شورا درآمدند. در مورد نحوه عضويت آقاي خامنه‌اي بايد اضافه کنم، بحثي شد که ايشان بايد براي هدايت مبارزات در مشهد باشند، زيرا در اين روزها علاوه بر تهران و قم، روي مشهد نيز خيلي حساب مي‌شد که ايشان از مشهد به تهران بيايند. ولي وقتي بررسي کرديم، ديديم وجود ايشان در تهران ضروري‌تر است و ايشان ديگر نمي‌توانند از مرکز مبارزه غايب باشند. بنابراين جمع تصميم گرفت که ايشان بيايند و ايشان نيز اضافه شدند. همچنين به تدريج آقايان مهندس مهدي بازرگان، دکتر يدالله سحابي، سرلشکر [محمدولي] قره‌ني، سرتيپ مسعودي، احمد صدر حاج سيدجوادي و مهندس کتيرايي که امام نيز قبلاً آنها را مي‌شناختند- با پيشنهاد ما و نظر نهايي امام- به شوراي انقلاب پيوستند.» (انقلاب و پيروزي، کارنامه و خاطرات سالهاي 1357 و 1358 هاشمي‌رفسنجاني، دفتر نشر معارف انقلاب، سال 1383، صص5-122)

آقاي احمد صدر حاج سيدجوادي نيز در اين زمينه روايتي دارند که روايت فوق را تأييد مي‌کند: «روز يکشنبه (24/10/57) ساعت 5/7 به سمت منزل آقاي مهدوي‌کني (آقاي شيخ محمدرضا) رفتم و در آنجا آقاي مهندس بازرگان، مهندس کتيرايي و همچنين آقايان آيت‌الله طالقاني و دکتر بهشتي و موسوي اردبيلي و دکتر باهنر و هاشمي رفسنجاني و شيخ مرتضي مطهري، که اين هفت نفر اخير، به انضمام آقاي سيدعلي خامنه‌اي افرادي از روحانيت تهران هستند که الحق در اين مبارزات چند ساله سهم عمده‌اي داشتند و ضمناً مورد اعتماد امام خميني هستند و از طرف امام به عنوان شوراي روحانيت براي رهبري جنبش اسلامي تعيين شده‌اند و ما چهار نفر (يعني مهندس بازرگان، مهندس کتيرايي، مهندس عزت سحابي و بنده) به عنوان شوراي انقلاب امام خميني معين شده‌ايم… به هر حال اسامي سرتيپ مسعودي، سرتيپ دکتر مدني، مهندس صباغيان، دکتر ميناچي و دو سه نفر ديگر را داديم که از بين اين آقايان سه نفر انتخاب شوند.» (خاطرات صدرانقلاب، يادداشتهاي احمد صدر حاج سيد جوادي، نشر شهيد سعيد محبي، سال 1387، ص57)

اين دو روايت و خاطرات ديگر دست‌اندرکاران و اعضاي شوراي انقلاب به هيچ‌گونه بحثي در مورد دعوت آقاي منتظري براي عضويت در اين شورا اشاره‌اي ندارند و قطعي‌تر اين که در هسته اوليه شوراي انقلاب که مستقيماً توسط امام انتخاب شدند نامي از آقاي منتظري نيست. شما مي‌فرماييد از ايشان براي شرکت در جلسات اين شورا دعوت مي‌شود که نمي‌پذيرند، و اين دعوت را به آقايان خامنه‌اي و هاشمي نسبت مي‌دهيد. آيا اين مهم نمي‌بايست دستکم در خاطرات منتشر شده آقاي هاشمي مي‌آمد؟ خاطرات آقاي هاشمي‌رفسنجاني، که بخشي از آن از نظر گذشت، هرگز به اين مسئله اشاره‌اي ندارد، البته همان‌گونه که به درستي بيان داشته‌ايد «شخصيت آيت‌الله منتظري با عضويت در شوراي انقلاب، نه کم مي‌شد و نه زياد. همچنين است که حضرت امام چه ايشان را سياسي بدانند، چه ندانند». اين، سخن دقيقي است. بسياري از فضلاي حوزه علميه قم بودند که امام آنان را در امر مديريت انقلاب به کار نگرفتند. براي مثال، از آيت‌الله نوري همداني طي نامه‌اي خواستند افرادي را در اين زمينه پيشنهاد کنند، اما خود ايشان را به عضويت شورا در نياوردند؛ بنابراين اگر به اين سخن خود معتقديد، به چه دليل تلاش مي‌کنيد واقعيت طرح شده از سوي اينجانب را مخدوش جلوه‌گر سازيد و مرا متهم به عدم اطلاع يا عدم صداقت نماييد؟

جناب‌عالي براي رد واقعيت‌هاي پيش روي، جمله‌اي را به امام نسبت مي‌دهيد، اما تا تاريخ و مأخذ آن را مشخص نکنيد معلوم نمي‌شود که مربوط به چه موضوعي و چه مقطع زماني است، به ويژه آن که در آن متن کوتاه هرگز ذکري از شوراي انقلاب به ميان نيامده است. شما بهتر از هرکس مي‌دانيد که اهميت و تأثير شوراي انقلاب، در هر مقطعي از عمر آن متفاوت بود؛ قبل از پيروزي انقلاب و ماه‌هاي اول پيروزي ملت، جايگاه آن بسيار تعيين کننده است، اما به‌تدريج که امور جايگاه خود را مي‌يابد به‌تدريج از تأثيرگذاري اين شورا کاسته مي‌شود تا به انحلال کامل آن مي‌انجامد. همان‌گونه که اشاره شد، مستند بدون تاريخ و مأخذ شما نمي‌تواند مربوط به قبل از پيروزي انقلاب باشد و حتي اگر مربوط به شوراي انقلاب باشد زمان در درک معناي آن بسيار حائز اهميت است. به عنوان مثال، اگر اين عبارت انتسابي مربوط به بعد از شهادت آيت‌الله مطهري و فوت آيت‌الله طالقاني باشد يک معنا و اگر مربوط به بعد از انتخاب بني‌صدر به رياست‌جمهوري باشد معناي ديگري از آن استنباط خواهد شد.

جهت اطلاع حضرت‌عالي براي تکميل اطلاعات خويش و روشن شدن واقعيت با يکي از مسئولان مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام تماس گرفتم و در مورد مستند ارائه شده از سوي شما استفسار کردم، اما تأييدي دريافت نداشتم و پاسخ اوليه عزيزان آن بود که از انتساب اين جمله به امام اطلاعي ندارند؛ البته قول دادند که در اين زمينه باز هم تفحص کنند. بنابراين ارزيابي و استنتاج شما از جمله‌اي بدون شناسنامه را نيز به بعد موکول کنيم: «حتماً مي‌پذيريد که اين يادداشت کوچک، فراتر از آن توانمندي است که شما فکر مي‌کنيد امام در ايشان نمي‌ديدند. تصور کنيد که ده، دوازده نفر از بلندپايه‌ترين چهره‌هاي علمي- مذهبي و سياسي انقلاب مطالبشان را در شوراي انقلاب با مشورت آيت‌الله منتظري انجام دهند که به مصلحت اسلام و ملت است، چه برتري سياسي و علمي براي ايشان قائلند، آنگاه شما، منکر کل اين برتري مي‌شويد؟! يعني شاکله‌ي سياسي اين حرکت سياسي را به آقاي منتظري واگذار نکردند؟!» (جوابيه، ص8)

اجازه بدهيد تا زماني که مأخذ و تاريخ سند خود را مشخص نکرده‌ايد از اين گونه استنتاجات از جمله‌اي نامشخص عبور کنيم، هرچند متأسفانه هم ولايتي بودن، چنين تصوري را براي شما ايجاد کرده که جايگاه آقاي منتظري از آقايان طالقاني و شهيد مطهري نزد امام بالاتر بوده است. حتي اگر به اسناد فراوان موجود عنايت نمي‌فرماييد که مسئوليت تشکيل شوراي انقلاب به آيت‌الله مطهري واگذار شد و در اين زمينه آقاي منتظري هيچ گونه مسئوليتي نداشتند دستکم اين واقعيت غيرقابل کتمان است که اولين امام جمعه منتخب امام براي تهران مرحوم طالقاني بود و بعد ازفوت ايشان مرحوم منتظري به اين سمت منصوب شد؛ بنابراين چگونه بر مبناي سندي بي‌هويت مدعي بالاتر بودن جايگاه آقاي منتظري نزد امام از شهيد مطهري و مرحوم طالقاني هستيد؟ مطالب بسيار ديگري در اين ارتباط وجود دارد که بعد از روشن ساختن مأخذ سند خود به آن خواهم پرداخت.

بحث ديگري که شما آن را بهانه‌اي براي اظهار لطف ويژه به اينجانب قرار داده‌ايد مسئله عدم موافقت امام با انتخاب آقاي منتظري از سوي خبرگان به عنوان رهبر آينده است و در اين زمينه مي‌فرماييد: «من نمي‌دانم که درباره اين مطالبي که گفته‌ايد کسان ديگري هم با شما صحبت کرده‌اند يا نه؟ اگر صحبت کرده‌اند شما را بي‌انصاف پنداشته‌اند يا بي‌اطلاع؟ بنده مي‌خواهم شما را بي‌اطلاع بدانم که اين حرف‌هاي خلاف را بي‌پروا بيان کرده‌ايد. البته چندان هم شما را بي‌اطلاع پنداشتن کار آساني نيست. مگر مي‌شود فردي که يک کتاب (پاسداشت حقيقت) در نقد خاطرات فقيه عاليقدر نوشته است، از بديهيات خبر نداشته باشد؟ شما يک تشکيلات هم براي تحقيق در تاريخ انقلاب تأسيس کرده‌ايد. لااقل يک بانک اطلاعاتي داشته باشيد که وقتي مي‌خواهيد سخنراني کنيد و يا گفتگو نمائيد از اطلاعات آن بانک بهره گيريد. لطفاً به اين نکات توجه کنيد تا به بي‌پايه بودن اظهارات خود پي ببريد: نکته اول- يک مورد از آقاي محمدي‌گيلاني نقل مي‌کنند که حضرت امام به آقاي هاشمي‌رفسنجاني پيغام داده‌اند که مجلس خبرگان فعلاً دست نگه دارد. بلافاصله بعد از آن، حاج احمدآقا به آقاي هاشمي مي‌گويد حضرت امام فرموده‌اند پيغامي را که آقاي محمدي گيلاني آورده‌اند، ناديده بگيريد. پس نه پيغام رسمي بوده و نه آقاي هاشمي را خواسته‌اند که حضوري مخالفت خود را بيان کنند. ضمناً از عبارت «من با اين کار مخالفم» (بر فرض صحت آن) مخالفت رهبري آينده آقاي آيت‌الله منتظري برنمي‌آيد. شايد منظورشان اين بوده که فعلاً انتخاب رهبر آينده را متوقف کنيد.» (جوابيه، ص10)

جناب آقاي مصطفي ايزدي! آيا شما براي مقابله ناحق با يک سخن، محدوده‌اي براي خودقائل نيستيد؟ در يک جمله مرا بي‌انصاف بي‌اطلاع، بي‌پروا و … مي‌خوانيد که به عنوان آشنايي ديرينه اين اظهار لطف‌ها را به خود مي‌پذيرم و در مقام دفاع برنمي‌آيم، اما چرا به هر دليلي به کتمان واقعيت‌هاي مسلم تاريخي مبادرت مي‌کنيد؟ براي روشن شدن حقيقت ابتدا روايت آيت‌الله محمدي‌گيلاني و سپس خاطرات آقاي هاشمي رفسنجاني را مرور مي‌کنيم: «يک روز قبل از مطرح شدن قائم‌مقامي آقاي منتظري در مجلس خبرگان (25/4/1364) من ضمن تماس با دفتر امام کتباً (از طريق آقاي توسلي و آقاي رسولي) از ايشان درخواست ملاقات کردم. در آن موقع اعلام شده بود که امام تا پانزده روز ملاقات ندارد من در تکه کاغذي نوشتم مطلبي واجب و ضروري است، احساس وجوب کردم به عرض مبارک برسانم. امام اجازه دادند خدمتشان رسيدم. گفتم: «فردا قرار است موضوع قائم‌مقامي آقاي منتظري در مجلس خبرگان مطرح شود، خواستم به عرضتان برسانم به آقاي هاشمي بگوييد مطرح نشود. من به آقاي منتظري ارادت دارم؛ خدمتشان درس خوانده‌ام؛ ايشان را عابد و زاهد مي‌دانم؛ ولي اين خصوصيات، کافي نيست. او از عهده اين کار برنمي‌آيد…» امام، گله‌هاي سوزاني از آقاي منتظري را آغاز کرد که کجا چه کرده و کجا چه…! و اضافه فرمود: «احمد هم از او دفاع مي‌کند! از منزل سيدمهدي هاشمي، دست‌نويس‌هاي او را آورده‌اند.

من ديدم نامه‌هاي آقاي منتظري از نوشته‌هاي مهدي هاشمي الهام گرفته! اين را من براي ايشان نوشتم»! سخن امام که به اين جا رسيد، من گفتم: آقاي منتظري عين نامه شما را آورد و در جلسه خواند و با خنده گفت: «امام خيال کرده که آنچه من برايش مي‌نويسم، الهام از سيدمهدي مي‌گيرم!» امام فرمود: «نامة مرا آورد در جلسه خواند؟!» گفتم: «بله! آقاي سيدعباس خاتم و سيدجعفر کريمي و چند نفر ديگر هم بودند.» امام فرمود: «او اين طور است»! عرض کردم: «بفرمائيد که فردا ايشان به عنوان قائم‌مقام رهبري مطرح نشود.» امام قدري فکر کرد و فرمود:احمد نيست، مي‌شود شما زحمت بکشيد و به آقاي هاشمي بگوييد بعدازظهر من ايشان را ببينم؟» عرض کردم: «بله؛ به آقاي هاشمي نفرمائيد که من آمدم و اين جريان را خدمت شما گفتم. به هيچ کس نگوئيد. مي‌ترسم مرا هم شمس‌آبادي کنند يا مثل شيخ قنبر در چاه بيندازند»! اين را که گفتم، امام- اعلي‌الله مقامه- سه بار خنديد و فرمود: «خاطرت جمع باشد» از دفتر امام، حرکت کردم و آمدم شوراي نگهبان. جلسه تمام شده بود و بعد رفتم خدمت آقاي هاشمي و گفتم صبح، خدمت امام رسيدم. کاري داشتم فرمودند به آقاي هاشمي بگوييد که من ايشان را ببينم… پس از اين ماجرا، روزي آقاي هاشمي در حضور جمعي گفت: من بعدازظهر رفتم خدمت امام، امام فرمودند: «موضوع قائم‌مقامي آقاي منتظري را فردا مطرح نکن.» گفتم: «چرا؟ ما در اجلاسية قبل، به آقايان گفته‌ايم که ايشان را به عنوان قائم‌مقام، مطرح کنيم.» فرمود: «نه! يکي از دوستان آمده و چنين گفته…» گفتم: «ما اعلام کرده‌ايم. نمي‌شود…» (سنجه انصاف، محمدي‌ري‌شهري، به نقل از سخنراني محمدي گيلاني، سازمان چاپ و نشر دارالحديث قم، سال 1386، صص16-18)

اين روايت به صراحت، عدم موافقت امام را با تعيين آقاي منتظري به عنوان رهبر آينده، نشان مي دهد؛ بنابراين بحث مصداق مطرح است نه توقف مباحث در مورد تعيين رهبر آينده. روايت آقاي هاشمي نيز با کمي تفاوت، مخالفت امام را در اين زمينه کاملاً تأييد مي‌کند: «آقاي محمدي‌گيلاني به دفترم آمد و پيام امام را درباره برنامه مجلس خبرگان آورد… گفت که امام با انتخاب آقاي منتظري «براي جانشيني رهبر» موافق نيستند». (اميد و دلواپسي، کارنامه و خاطرات سال 1364 هاشمي رفسنجاني، دفتر نشر معارف انقلاب، سال 1387، ص312) آقاي هاشمي براساس اين احضار- البته جناب عالي مدعي هستيد احضاري در کار نبوده است- خدمت امام مي‌رسد: «شب خدمت امام رفتم و راجع به پيام ايشان در مورد مجلس خبرگان مذاکره کرديم. نگرانند که تعيين آيت‌الله منتظري به عنوان رهبر آينده، باعث عداوت و کارشکني رقباي ديگر شود.»(همان،ص314) هرچند آقاي هاشمي دليل مخالفت امام را با کمي تغيير، عداوت رقبا اعلام مي‌کند و از حساسيت امام نسبت به قدرت و نفوذ مهدي هاشمي در بيت آقاي منتظري سخني به ميان نمي‌آورد، اما با اين وجود مخالفت امام محرز است. آقاي هاشمي در اين ملاقات سعي مي‌کند، اما نمي‌تواند نظر امام را تغيير دهد؛ لذا با مرحوم احمد آقا که او نيز در اين مقطع موافق انتخاب آقاي منتظري است به مشورت مي‌نشيند: «عصر احمدآقا آمد و راجع به برنامه مجلس خبرگان در خصوص رهبري آقاي منتظري و نظر امام مذاکره کرديم.» (همان، ص316)

آقاي ايزدي! شما با وجود همه اين مستندات در ادامه مي‌فرماييد: «نکته دوم- اگر امام مخالف بودند، چرا به رئيس مجلس خبرگان (آيت‌الله مشکيني) پيغام نداده‌اند؟… به اضافه اگر انتخاب آيت‌الله منتظري، ضربه محکمي به انقلاب مي‌زد و کشور را تقديم ليبرال‌ها و منافقين و نهايتاً به آمريکا مي‌کرد و ثمره خون شهداي انقلاب اسلامي و دفاع مقدس را پايمال مي‌نمود چرا حضرت امام سريعاً کوتاه آمدند؟ حتماً يادتان هست در انتخابات دوره اول رياست‌جمهوري، حضرت امام به صراحت در مورد کانديداي رياست‌جمهوري نظر دادند و نگذاشتند کساني که به زعم ايشان به قانون اساسي رأي نداده بودند نامزد رياست ‌جمهوري بشوند. آن وقت چگونه در سال 64 با يک توجيه ضعيف، قانع شوند و ديگر اعتراضي نکنند. اگر امام مي خواستند سکوت کنند تا جامعه به جمع بندي رشد برسد، چرا اين کار را به هنگام نامزد شدن مسعود رجوي براي رياست جمهوري نکردند؟…. يک کسي که به قول شما و دوستانتان، همه ارزش هاي يک ملت را زير پا مي گذارند!! قرار بود رهبر آينده اين نظام بشود آن وقت امام با يک احساس مربوط به آينده از يک ميثاق بسيار بزرگ که با ملت خود بسته بودند، دست بردارند؟ وجه شرعي «تحميل نکردن آينده نگري به ازاء پايمال شدن اعتقادات و افتخارات ملت مسلمان ايران » چيست؟ (جوابيه، ص11)

آقاي ايزدي! متأسفانه بايد عرض کنم شما براي کتمان حقيقت ناگزير شده ايد هم به جعل تاريخ بپردازيد و هم مسائل بي ارتباط را به يکديگر پيوند دهيد؛ اولا امام هرگز در مورد مسعود رجوي مستقيماً سخني به ميان نياوردند که مي فرماييد: «نگذاشتند کساني که به «زعم ايشان»؟! به قانون اساسي رأي نداده بودند نامزد رياست جمهوري بشوند.» در سال 58استفتايي از امام درباره نامزدي رياست جمهوري افرادي که به قانون اساسي رأي نداده‌اند شد که ايشان بدين شرح پاسخ دادند: «بسمه‌تعالي- کسي که به قانون اساسي راي مثبت نداده صلاحيت رياست‌جمهوري ايران را ندارد. روح‌الله الموسوي‌الخميني» (صحيفه امام، چاپ سوم، سال 1379، جلد دوازدهم، ص119)

به دنبال اين پاسخ، چون سازمان مجاهدين خلق رسماً اعلام کرده بود که به قانون اساسي رأي نمي‌دهد مسعود رجوي- سرکرده سازمان- از فهرست کانديداها حذف شد، و اين گونه نبود که برداشت امام از شخص مسعود رجوي عامل اين حذف باشد. ايشان يک نظر اصولي دادند وکاملا واضح است رئيس‌جمهوري که مي‌خواهد براساس قانون اساسي کشور را اداره کند نمي‌تواند اعتقادي به قانون اساسي نداشته باشد و چون همه بر اين امر واقف بودند که موضع مجاهدين خلق در مورد قانون اساسي چيست اين موضع کلي مصداق خود را يافت. اما اين که آقاي منتظري را با مسعود رجوي مقايسه مي‌کنيد بسيار تأسف بار است، چون در سال 1364، ايشان به عنوان يک نيروي زحمت کشيده براي انقلاب و يکي از نزديکترين ياران امام مورد احترام همه جريانات درون انقلاب بود و در اين مقطع تنها انتقادي که به ايشان مي‌شد باور ويژه داشتن به سيد مهدي هاشمي است؛ به گونه‌اي که انتقاد دلسوزان از جمله امام را در مورد عدم سلامت وي به هيچ وجه نمي‌پذيرد.

آيا مي‌توانيد اين ادعا را که به بنده و دوستان بنده نسبت مي‌دهيد «يک کسي که به قول شما و دوستانتان، همه ارزش‌هاي يک ملت را زيرپا مي‌گذارد!! قرار بود رهبر آينده اين نظام بشود» ثابت کنيد؟ سال 1364 هيچ کس حتي تصور آن را نمي‌کرد که روزي آقاي منتظري، مهدي هاشمي را با آن سوابق بر امام برتري دهد. چرا مسائلي را که بعدها پيش آمد از لحاظ تاريخي جابه‌جا مي‌کنيد؟ شما هرگز نمي‌توانيد جمله‌اي از هيچ يک از جريانات انقلاب با اين مضمون در مورد آقاي منتظري در اين مقطع بياوريد. حتي امام براي حفظ حرمت آقاي منتظري بسياري از آن چه را که در مورد مهدي هاشمي مي‌دانستند علني نکردند و مايل بودند با تذکرات خصوصي مشکل برطرف شود؛ در علاقه شديد امام به آقاي منتظري همين بس که حتي مخالفت خود را با انتخاب ايشان به عنوان رهبر آينده گسترده نساختند و اميدوار بودند که با تذکر خصوصي به آقاي هاشمي به صورت غيرمستقيم اين انتخاب منتفي شود. قطعاً امام، آقاي منتظري را سرمايه انقلاب و اسلام، مشکل پيش آمده را در صورت عدم قرار گيري ايشان در جايگاه رفيع سياسي و تعيين کننده‌اي چون رهبري قابل مهار مي‌دانستند. امام به دليل منحرف دانستن جريان مهدي هاشمي که متأسفانه بر بيت آقاي منتظري حاکميت يافته بود نگران پر و بال يافتن اين جريان در صورت ارتقاي جايگاه سياسي ايشان بودند. اين مشکل از ديد رهبري انقلاب بايد به نحوي حل مي‌شد که آقاي منتظري لطمه نبيند و همچنان به عنوان شخصيتي حوزوي پيوند حوزه را با انقلاب تقويت نمايد، اما متأسفانه تمايل آقاي منتظري و برخي جريانات سياسي به‌گونه‌اي ديگر بود و به رهنمود دلسوزانه غير آشکار امام توجه نشد. نکته بسيار جالب در فراز بعدي جوابيه‌تان اين است که شما نظر صريح امام در سال 64 را نمي‌پذيريد و حتي به قسم جلاله ايشان در اين ارتباط در سال 1368 نيز توجه نمي‌کنيد: «جناب آقاي منتظري با دلي پرخون و قلبي شکسته چند کلمه‌اي برايتان مي‌نويسم تا مردم روزي در جريان امر قرار گيرند.

شما در نامه اخيرتان نوشته‌ايد که نظر تو را شرعاً بر نظر خود مقدم مي‌دانم؛ خدا را در نظر مي‌گيرم و مسائلي را گوشزد مي‌کنم… در مسئله مهدي هاشمي قاتل، شما او را از همه متدينين متدينتر مي‌دانستيد و با اينکه برايتان ثابت شده بود که او قاتل است مرتب پيغام مي‌داديد که او را نکشيد. از قضاياي مثل قضيه مهدي هاشمي که بسيار است و من حال بازگو کردن تمامي آنها را ندارم… والله قسم، من از ابتدا با انتخاب شما مخالف بودم، ولي در آن وقت شما را ساده‌لوح مي‌دانستم که مدير و مدبر نبوديد ولي شخصيتي بوديد تحصيلکرده که مفيد براي حوزه‌هاي علميه بوديد… يکشنبه 6/1/68 روح‌الله الموسوي الخميني» (صحيفه امام، تدوين و تنظيم: مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خميني(س)، جلد 21، چاپ سوم، زمستان 1379، صص2-330) همچنين در پاسخ به نامه آقاي منتظري که در آن اظهار مي‌کند من از اول با انتخاب خود به عنوان قائم‌مقام رهبري جداً مخالف بودم، مي‌نويسند: «… هم شما و هم من از ابتدا با انتخاب شما مخالف بوديم و در اين زمينه هر دو مثل هم فکر مي‌کرديم. ولي خبرگان به اين نتيجه رسيده بودند؛ و من هم نمي‌خواستم در محدوده قانوني آنها دخالت کنم… به شما نصيحت مي‌کنم که بيت خود را از افراد ناصالح پاک نماييد و از رفت و آمد مخالفين نظام، که به اسم علاقه به اسلام و جمهوري اسلامي خود را جا مي‌زنند، جداً جلوگيري کنيد. من اين تذکر را در قضيه «مهدي هاشمي» هم به شما دادم من صلاح شما و انقلاب را در اين مي‌بينم که شما فقيهي باشيد که نظام و مردم از نظرات شما استفاده کنند… 8/1/68 روح‌الله الموسوي الخميني». (همان، صص5-334)

آقاي ايزدي! شما اين گونه وانمود مي کنيد که به دنبال دفاع آقاي منتظري از مهدي هاشمي تقابلي با امام پيش نيامد: «اولاً شما به خوبي مي‌دانيد که آيت‌الله منتظري هيچگاه با امام درگير نشدند و اگر اختلاف هم پيدا کردند، طبيعي به نظر مي‌رسيد همچون اختلافي که آيت‌الله خامنه‌اي بر سر نخست‌وزيري مهندس ميرحسين موسوي با امام پيدا کردند. از اختلاف، درگيري و دشمني استنباط نمي‌شود. ثانياً شما يک قضاوت بي‌پايه کرده‌ايد که به نظرم اين‌گونه قضاوت کردن، آن هم در مورد يک عالم باتقوا و يک مرجع تقليد عدالتخواه بسيار سخت است و نمي‌دانم در آخرت چگونه پاسخ مي‌دهيد. آن قضاوت اين است که «بناي اختلاف او [آيت‌الله منتظري] با امام مهدي هاشمي است». باز شما مي‌دانيد که اعتراض در مورد نحوه‌ي برخورد با سيدمهدي هاشمي، اعتراض به امام نبود، بلکه اعتراض به سيستم اطلاعاتي بود که سيدمهدي را پس از بازداشت در اختيار داشت. مگر در خاطرات نخوانده‌ايد که ايشان به حضرت امام نوشته‌اند: «به جرائم و اتهامات سيدمهدي بدون اغماض، مطابق موازين عدل اسلامي ولو بلغ ما بلغ رسيدگي شود» (ص613 خاطرات) از اين جمله چه نوع درگيري و اختلاف برداشت مي‌شود؟»(جوابيه، ص 15)

چرا شما سعي داريد دليل اصلي رودررويي آقاي منتظري با امام را پنهان داريد؟ البته چرايي اين تلاش بر اهل نظر چندان پوشيده نيست. اگر اختلاف آيت‌الله منتظري مشابه اختلاف آيت‌الله خامنه‌اي با امام بود چرا بعد از آن ماجرا جايگاه آقاي خامنه‌اي نزد امام رفيع‌تر شد، اما در مورد آقاي منتظري منجر به عزل ايشان گرديد؟ آيا مخالفت آقاي منتظري با حکم امام در مورد مجاهدين خلق بعد از حمله اين سازمان به کشور در پوشش حمايتي ارتش صدام دليل اختلاف شاگرد با استاد بود(که شما بر آن اصرار مي ورزيد) يا دفاع آقاي منتظري از مهدي هاشمي؟ مي‌فرماييد آقاي منتظري با رسيدگي به جرايم برادر داماد خويش موافق بودند. اجازه بدهيد براساس همان خاطرات اين مسئله را بررسي کنيم؛ در اين راستا، موضوعي که ابتدا بايد مورد توجه قرار گيرد کشف ديدگاهي است که براساس آن يک مجرم بر امام برتري داده شده است والا هنگام رجوع به متن خاطرات آقاي منتظري متوجه مي‌شويم که موضع ثابت و روشني در مورد مهدي هاشمي ارائه نمي‌شود. در بعضي اظهار نظرها، وي داراي ويژگي‌هاي مثبت و در برخي ديگر داراي ويژگي هاي منفي است. آيت‌الله منتظري در نامه مورخه 1365/07/17 خود به حضرت امام سيد مهدي را اين‌گونه توصيف مي‌کند: «او مردي است مخلص اسلام و انقلاب و حتي شخص حضرتعالي، هم خوش استعداد و خوش درک است و هم خوب صحبت مي‌کند و خوب مي‌نويسد و در عقل و تدبير و مديريت به مراتب از رئيس سپاه و وزير اطلاعات با همه کمالاتشان بهتر است و در تعهد و تقوا هم از آنان کمتر نيست، فقط بز اخفش نيست و حاضر نيست کور کورانه مهره کسي بشود». (پيوستهاي خاطرات آيت‌الله منتظري، صفحه 1161) اين نامه در پاسخ به نامه مورخه 65/07/12 حضرت امام به آيت‌الله منتظري است که چند روز پيش از دستگيري سيدمهدي نگاشته شده است.

حضرت امام در اين نامه، سعي دارند از دفاع ايشان از متهم به قتل‌هاي بسيار بکاهند: «… اين خطر بسيار مهم از ناحيه انتساب آقاي سيدمهدي هاشمي است به شما. من نمي‌خواهم بگويم که ايشان حقيقتاً مرتکب چيزهايي شده‌اند بلکه مي‌خواهم عرض کنم ايشان متهم به جنايات بسيار از قبيل قتل مباشره يا تسبيباً و امثال آن مي‌باشند و چنين شخصي ولو مبرا باشد ارتباطش موجب شکستن قداست مقام جنابعالي است که بر همه، حفظش واجب مؤکد است… من تأکيد مي‌کنم که شما دامن خود را از ارتباط با سيدمهدي پاک کنيد که اين راه بهتر است والا هيچ عکس‌العملي در رسيدگي به امر او از خود نشان ندهيد که رسيدگي به امر جنايات مورد اتهام حتمي است.» (همان، صص3-1152)

متأسفانه علي‌رغم تأکيدات امام، آقاي منتظري نه تنها بر نظر کاملاً مساعد و مثبت خود در مورد مهدي هاشمي پا برجا مي‌ماند، بلکه تمامي اتهامات وارده به وي را واهي اعلام مي‌کند: «او در خانه نشسته مشغول مطالعه و نوشتن است و فعلاً در کشور مد شده است هر کار خلافي را از قتل و اعلاميه و امثال اينها را رجماً بالغيب به او نسبت مي‌دهند و خط بازيهاي کشور هم سبب تقويت اين قبيل شايعه‌ها است».(همان، ص1161)

با وجود مقاومت جدي آقاي منتظري، امام دستور دادند مهدي هاشمي مورد پيگرد قانوني قرار گيرد، اما بر اساس روايت‌هاي هاشمي رفسنجاني و ساير منابع، آقاي منتظري بلافاصله واکنش تند و آشکاري از خود نشان داد: «آقاي عبدالله نوري آمد و گفت آيت‌الله منتظري در عکس‌العمل جريان بازداشت گروه سيدمهدي هاشمي، ملاقات‌ها را تعطيل کردند».(اوج دفاع، کارنامه و خاطرات سال 1365، هاشمي رفسنجاني، به اهتمام عماد هاشمي، دفتر نشر معارف انقلاب، سال 1388، ص304)

بعد از اين واکنش شديد آقاي منتظري، آقاي هاشمي ‌رفسنجاني به دستور امام راهي قم مي‌شود: «تا ساعت نه شب با ايشان بودم پس از صرف شام به تهران برگشتم. آقاي سيدهادي هم در مذاکرات شرکت داشت. ايشان از دستور امام در خصوص تعقيب گروه سيدمهدي هاشمي رنجيده‌اند» (همان، ص305) و در ادامه، روايت آقاي هاشمي از ديدار و گفت‌وگوي امام با آقاي منتظري به روشن‌تر شدن حقايق کمک مي‌کند: «شب آيت‌الله منتظري از قم آمدند. با آقايان خامنه‌اي و اردبيلي مهمان احمدآقا بوديم. امام هم شرکت کردند. به آقاي منتظري خيلي محبت کردند و گفتند وجود شما براي انقلاب ضرورت دارد و حفظ اعتبار شما وظيفه همه است و دستور تعقيب گروه سيدمهدي هاشمي هم به همين منظور بود که بيت شما مطهر شود. به ايشان دستور دادند که وضع خودشان را عادي کنند و دوباره عفو زندانيان را امضاء نمايند. آقاي منتظري نمي‌پذيرفتند ولي امام اصرار کردند. نزديک بود امام عصباني شوند که با دخالت ماها وضع بهتر شد. امام خيلي کوتاه آمدند و متأسفانه آقاي منتظري نرم نمي‌شوند. امام يکي دو بار صريحاً گفتند که عمرشان نزديک به پايان است و شايد چند روز ديگر بيشتر زنده نباشند. دکترها گفته‌اند امام نبايد دچار عصبانيت شوند. خيلي متأثر شديم.

ضمناً به مناسبتي فرمودند احمدآقا که اعز اشخاص در دل ايشان‌اند، اگر خطايي کند، مثل ديگران او را تعقيب مي‌کنند. بالاخره آقاي منتظري قبول کردند که ملاقات‌ها را به طور محدود شروع کنند ولي نپذيرفتند که مثل گذشته صحبت و سخنراني و دخالت در امور نمايند.» (همان، ص309) هرچند در خاطرات آقاي منتظري به اين جلسه مهم و تاريخي هيچ‌گونه اشاره‌اي نمي‌شود تا مشخص نگردد در مورد مهدي هاشمي با امام در اين زمينه گفت و گوي حضوري داشته‌اند، اما در صفحه 318 کتاب «واقعيتها و قضاوتها» که از سوي وابستگان ايشان منتشر شده شرح آن آمده است. آقاي ايزدي! برخلاف فرمايش شما نه تنها آقاي منتظري موافق پيگيري جرايم مهدي هاشمي نبود، بلکه با تمام توان در برابر دستور امام ايستادگي کرد و در خاطرات آقاي منتظري نيز به بحث‌هاي بين امام و ايشان اشاره مي‌شود: «مرحوم امام نامه‌اي در رابطه با سيدمهدي به من نوشتند و من هم يک نامه نه صفحه‌اي در جواب ايشان نوشتم، پس از چند روز آقاي احمد حسني نماينده سيدمهدي را در تهران در خانه‌اي به قول آقايان خانه تيمي بازداشت کردند و بعد سيدمهدي را احضار کردند…» (خاطرات آيت‌الله منتظري، ص608)

بنابراين سيدمهدي هاشمي در تاريخ 20/7/1365 به دستور امام دستگير مي‌شود. نامه 17/7/65 آقاي منتظري بيانگر ميزان مقاومت در برابر نظر امام و جلوگيري از دستگيري اين مجرم و گوياي اين واقعيت است که فاصله گرفتن ايشان از امام از چه زماني آغاز شد: «بالاخره با وضع فعلي ناچارم از کارهاي سياسي کشور کنار بمانم و به درس و بحث طلبگي و کارهاي حوزوي بپردازم به همان نحو که حضرتعالي در اواخر با مرحوم آيت‌الله بروجردي عمل کرديد. زيرا مخالفت با حضرتعالي و نظام را صحيح نمي‌دانم بلکه حرام مي‌دانم.»(پيوستهاي خاطرات آيت‌الله منتظري، ص1166)

آقاي ايزدي! جمله‌اي که شما از نامه 24/9/1365 آقاي منتظري براي جعل تاريخ ذکر مي‌کنيد مربوط به بعد از اعترافات سيدمهدي هاشمي در تاريخ 18/9/1365 است. زماني که مهدي هاشمي طي مصاحبه تلويزيوني رسماً به تشريح جنايتش پرداخت آقاي منتظري که تا آن زمان با تمام توان در برابر امام ايستاده و کتباً جدايي خود را از ايشان اعلام کرده بود ناگزير گشت دستکم به حسب ظاهر، حسابش را از مهدي هاشمي جدا کند: «بسم‌الله الرحمن‌الرحيم. محضر مبارک رهبر بزرگ انقلاب آيت‌الله العظمي امام خميني مدظله العالي. ضمن سلام و تشکر از موضعگيريهاي مدبرانه و برخورد قاطع حضرتعالي نسبت به جريانات انحرافي، خواهشمندم دستور فرمائيد که جرائم واتهامات سيدمهدي هاشمي و افراد مربوط به وي بدون اغماض و با کمال دقت مطابق موازين عدل اسلامي ولو بلغ ما بلغ رسيدگي شود و مبادا ارتباط سببي ايشان و يا ديگران با اينجانب و يا هرکس و يا رعايت حرمت اين و آن مانع تحقيق و رسيدگي گردد، زيرا حفظ حرمت اسلام و جلوگيري از انحرافات از دامن اسلام عزيز و انقلاب مقدس و روحانيت بر همه جهات مقدم است. سلامت وطول عمر حضرتعالي و پيروزي رزمندگان مسلمان را در همه جبهه‌ها از خداوند متعال مسالت مي‌نمايم. والسلام عليکم و رحمه‌الله و برکاته. حسينعلي منتظري.» (پيوستهاي خاطرات آيت‌الله منتظري، ص1210) اين موضع اصولي که بعد از تشريح جنايات مهدي هاشمي توسط خود وي در رسانه ملي اتخاذ شد متأسفانه چندان دوام نيافت. آقاي منتظري که در اين نامه جريان مهدي هاشمي را جرياني انحرافي، داراي جرائم و اتهامات مي‌داند و حداقل به لفظ، سيدمهدي را منحرف و مجرم قلمداد مي‌کند، با ذکر عبارت «ولو بلغ ما بلغ» وانمود مي‌کند نتيجه بررسي‌هاي مقامات ذي‌صلاح را به طور کامل مي‌پذيرد و تلويحاً قول مي‌دهد که هيچ‌گونه مخالفت و کارشکني در طول اين اقدامات تا رسيدن به نتيجه نهايي از خود نشان ندهد، چرا که «حفظ حرمت اسلام و جلوگيري از انحرافات از دامن اسلام عزيز و انقلاب مقدس و روحانيت بر همه جهات مقدم است». اما اين اعلام پاييندي به اصول به فاصله کوتاهي پس از مشخص شدن حکم مجازات مهدي هاشمي نقض مي شود.

آيت‌الله منتظري پس از قطعي شدن حکم اعدام برادر داماد خويش طي نامه‌اي به امام در تاريخ 5/7/66 آخرين تلاش را براي جلوگيري از اجراي عدالت مي‌کند: «1- سيدمهدي هرچه بود و شد، بالاخره بيست سال سنگ اسلام و انقلاب و امام را به سينه زد. 2- او از خيلي از کساني که مورد عفو امام قرار گرفته‌اند بدتر نيست و مادر پير او و زن و فرزندان خردسال او مورد ترحمند و خانواده و بيت آنان مورد احترام است. 3- او نه مرتد است و نه محارب و نه مفسد و بالاخره به انقلاب و اسلام اعتقاد کامل دارد، هرچند در سليقه خطاکار باشد و هست. 4- او هنوز طرفداران زيادي از حزب‌اللهي و جبهه بروها و افراد انقلابي دارد و اعدام او در روح آنان اثر بد باقي مي‌گذارد. 5- اعدام او سبب مي‌شود در شهرهاي مختلف افراد خوب را به اتهام ارتباط با او خراب و منزوي سازند و قطعاً حضرتعالي به اين امر راضي نيستيد. 6- اعدام او پيروزي بزرگي براي دشمنان و سوژه‌طلبان مي‌باشد. 7- و بالاخره آنچه گفته شد نه به خاطر علاقه شخصي است که من فعلاً هيچ علاقه شخصي ندارم، بلکه فقط از نظر مصالح اسلام و آينده انقلاب است، و اين که اعدام و خونريزي بالاخره بسا کدورت و خون‌ در پي دارد. اعدام هميشه ميسر است ولي کشته را نمي‌شود زنده کرد.»(پيوستهاي خاطرات آيت‌الله منتظري، ص1215)

صرف نظر از تهديدات تلويحي، در اين نامه موضع آقاي منتظري به طور محسوسي نسبت به نامه قبلي تغيير مي‌کند و مهدي هاشمي را صرفاً خطاکار در سليقه عنوان مي‌دارد. جالب اين که با تمام اين احوال سال‌ها پس از رحلت امام، زماني که بحث تدوين خاطرات مطرح است، ايشان را در همان موضع تقابل شديد با امام مي‌يابيم. آخرين موضع که مربوط به سال 76 است سراسر، تعريف و تمجيد از مهدي هاشمي است و در نهايت وي قرباني يک توطئه عنوان مي‌گردد: «من فکر مي‌کنم ريشه قضيه هم اين بود که برخي افراد براي بعد از امام نقشه مي‌کشيدند و گمان مي‌کردند در بيت من سيدمهدي و سيدهادي کارگردان اصلي قضايا مي‌باشند و با وجود اين‌ها ديگران نمي‌توانند به من خط بدهند. آنان مي‌خواستند همان وضعيتي را که زمان امام در بيت امام داشتند در بيت من هم داشته باشند و اين‌ها را مزاحم کار خودشان مي‌ديدند، اين بود که اين مسائل را علم کردند، در صورتي که سيدمهدي اصلاً جزو دفتر من نبود.» (خاطرات آيت‌الله منتظري، ص606) به عبارتي، ايشان در سال 1376 به طور کلي منکر جرايمي مي‌شود که در نامه مورخ 22/9/65 خود به امام به آن اذعان دارد؛ اين در حالي است که در خاطرات دستکم در مورد يک فقره از 27 قتل مهدي هاشمي سخن مي‌گويد: «هنگام قتل مرحوم آقاي شمس‌آبادي من در زندان اوين بودم و آنچه را من در زندان شنيدم اين بود که آقاي شمس‌آبادي تبليغات زيادي عليه مرحوم امام و شهيد جاويد و… انجام مي‌دهد و ايادي ساواک هم به آن دامن مي‌زنند و اين کار در نجف‌آباد و قهدريجان زياد انجام مي‌شد، قهدريجان از نظر جمعيت مانند يک شهر است و داراي دو محله مي‌باشد و بين دو محله از قديم رقابتهايي وجود داشته، محله آسيدهادي و آسيدمهدي نوعا طرفدار انقلاب و مرحوم امام بودند و محله ديگر نوعاً مقلدين آيت‌الله خويي بودند، در آن محله معمولاً مرحوم شمس‌‌آبادي را دعوت مي‌کردند و ايشان راجع به کتاب شهيد جاويد و مؤلف آن و تقريظ نويسندگان که ياران مرحوم امام بودند تبليغات سوء مي‌کرد و مبلغيني را نيز در اين زمينه به آنجا مي‌فرستاد و طبعاً يک جو متشنج ايجاد شده بود و بچه‌هاي انقلابي تند خواسته بودند او را گوشمال دهند و بترسانند ولي برخلاف ميلشان به قتل رسيده بود.» (خاطرات آيت‌الله منتظري، صص4-603)

اولاً مرحوم آيت‌الله شمس‌آبادي با آن که نماينده آيت‌الله خويي بود، اما وجوهات مربوط به امام را نيز مخفيانه دريافت مي کرد و براي ايشان ارسال مي‌داشت و اين موضوع در گزارش‌ ساواک آمده است. ثانياً رژيم پهلوي در پي آن بود که براي تضعيف نهضت اسلامي بين گرايش‌هاي مختلف درگيري ايجاد کند و اين اقدام مهدي هاشمي در همين راستا صورت گرفته بود. ثالثاً آقاي منتظري از نيات دروني عاملان قتل صحبت به ميان مي‌آورد. ايشان از کجا مي‌دانستند که عاملان قتل «قصد گوشمالي» داشته‌اند و نه قتل؟ البته آقاي منتظري در ادامه صحبت در اين زمينه کار مهدي هاشمي را صحيح نمي‌داند: «البته اين کار، کار درستي نبود، ولي بالاخره اين اتفاق افتاده بود. بعد سيدمهدي را با بعضي از افراد ديگر بازداشت کرده بودند. حالا بعضي افراد مي‌گويند که آن مدتي که در زندان بوده به ساواک قول همکاري داده بود ولي من بعيد مي‌دانم که ساواکي شده باشد.» (همان، ص605)

ايشان در اين فراز دو نکته را رد نمي‌کند؛ نخست «قول همکاري» مهدي هاشمي به ساواک با اين تأکيد که «بعيد مي دانم ساواکي شده باشد.» و ديگري دست داشتن سيدمهدي در قتل آيت‌الله شمس‌آبادي. حتي اگر بپذيريم که مهدي هاشمي در زندان با ساواک مرتبط نشده و قتل نماينده آيت‌الله خويي براساس طراحي ساواک به منظور ايجاد اختلاف صورت نگرفته باشد به طور مسلم وي مرتکب قتل شده، ولو اين که نيت گوشمالي بوده، اما منجر به قتل شده است. به فرض که آقاي منتظري از همه جنايات مهدي هاشمي در قبل و بعد از انقلاب، بي‌اطلاع باشد، آيا براساس نظر فقهي ايشان متهم به قتل – ولو يک نفر (که خود به آن اشاره کرده) – نبايد محاکمه و مجازات شود؟ پاسخ آيت‌الله منتظري در اين زمينه به صراحت اعلام شده است: «ترور و خشونت و تندروي در هر حال و از هرکس باشد محکوم است و در همه جا قانون بايد رعايت شود.» (خاطرات آيت‌الله منتظري، ص604) بنابراين با وجود اذعان دستکم به يک مورد قتل، ايشان نمي‌تواند مخالف دستگيري و محاکمه سيدمهدي باشد و به بهاي رو در رويي با استاد خويش به دفاع از قاتل بپردازد، هرچند که معتقد باشد اين پيگيري بهانه‌اي براي تضعيف اي‌شان است. متأسفانه آقاي منتظري نه تنها بعد از انقلاب حساسيتي در مورد جرايم مهدي هاشمي از خود نشان نمي‌دهد، بلکه در کتاب خاطرات نيز اين گونه وانمود مي‌سازد که امام از اول در برابر اين عنصر منحرف واکنشي نداشتند: «اين مطلب را هم که مي‌گويند امام از همان اول مخالف سيدمهدي بودند ثابت نيست.» (همان، ص606) اين ادعا نيز براساس اسناد مختلف تاريخي خلاف حقيقت است و حساسيت امام در اين زمينه از قبل از انقلاب براي همه، حتي دانشجويان عضو انجمن‌هاي اسلامي خارج کشور، روشن بود: «در همين حين شنيديم که عده‌اي از دوستان روحانيت مبارز خارج از کشور- به سرپرستي حجت‌الاسلام محمدمنتظري- در پاريس جمع شده‌اند. ما گفتيم چه بهتر، حالا که آنها آمده‌اند، برنامه اعتصاب غذا را مشترکاً انجام دهيم… اصل کار پذيرفته شد ولي بلافاصله يک سري مسائل اختلافي پيش آمد از جمله اينکه آقاي محمدمنتظري يک فهرستي از زندانيان سياسي آورده بود که در زمره خواسته‌هاي اعتصابيون آزادي آنان باشد که در ميان آنان نام سيدمهدي هاشمي هم بود… ما گفتيم چون مجموعه فعاليت‌ها را به اطلاع امام رسانده‌ايم و ايشان در جريان امر قرار دارند بنابراين بايد هماهنگي ديگري با نجف انجام بدهيم. من با آقاي دعايي تماس گرفتم. ايشان پس از گفتگو با امام به ما مطلب را جوري منتقل کردند که ما احساس کرديم بودن نام مهدي هاشمي در ليست خوشايند امام نيست… مجدداً آقاي دعايي گفتند امام مي‌گويند بلکه بتوانيد با همديگر هماهنگي بکنيد و مسئله را حل کنيد و حقتان است که نام سيدمهدي هاشمي را نپذيريد. اما درخواست آزادي بقيه زندانيان که در فهرست نامشان آمده از جمله آيت‌الله طالقاني، آيت‌الله منتظري، عزت‌الله سحابي، لطف‌الله ميثمي، که جمعاً 12 نفر مي‌شدند اشکالي ندارد. به هر حال چون آقاي محمدمنتظري و دوستانش مصر بودند، ما توافق کرديم که وحدت در محل برگزاري اعتصاب غذا باشد که کليساي سنت مري پاريس در نظر گرفته شد. ولي بيانيه‌هاي روزانه خود را که حاوي خواسته‌ها و اهداف اعتصاب غذا و گزارش رويدادهاي روز و تحليل و تفسير انعکاس آنها در مطبوعات بود جدا کرديم.» (خاطرات سياسي اجتماعي دکتر صادق طباطبايي، جلد 1 مؤسسه تنظيم و نشر آثار حضرت امام خميني، سال 1388، صص8-147)

بنابراين جريان نجف‌آباد از موضع امام نسبت به مهدي هاشمي کاملاً مطلع بود، هرچند که قبل از انقلاب نيز ميزان تبعيت آنان از امام به مراتب کمتر از دانشجويان شاغل به تحصيل در اروپا و آمريکا بود. همچنين ديدگاه امام در نجف نيز براي روحانيون طرفدار انقلاب کاملاً روشن بود و اين مطلب در نامه آقايان کروبي، امام جماراني و روحاني به آقاي منتظري مورد يادآوري قرار گرفته است: «موضع امام عليه مهدي هاشمي در نجف اشرف که حتي به برادران روحاني نجف اجازه تحصن و اعتصاب براي نجات جان او را نداد آموزنده و پندآميز است» (پيوستهاي خاطرات آيت‌الله منتظري، ص1259) اما آقاي منتظري با وجود اطلاع از اين موضع و دستکم واقف بودن بر قتل مرحوم شمس آبادي توسط مهدي هاشمي، بعد از انقلاب اختيارات ويژه‌اي در قم (اداره امور مدارس و کتابخانه سياسي و…) به وي مي دهد و حتي وي را به سپاه معرفي مي‌کند که اطلاع يابي سپاه از ماهيت و سوابق اين فرد منجر به اخراج او از اين نهاد مي‌شود، اما متأسفانه آقاي منتظري بلافاصله به صورت کاملاً غيرقانوني او را مسئول نهضت‌هاي آزاديبخش مي‌نمايد.

حال با توجه به اين امر که بعد از انقلاب تنها حامي جدي مهدي هاشمي، آقاي منتظري بود نگاهي به اين فراز از نامه مورخه 17/7/65 ايشان به امام بيفکنيم: «سيدمهدي هاشمي در زمان شاه در دادگاه اصفهان به زور ساواک به سه مرتبه اعدام محکوم شد ولي ديوان عالي کشور زمان شاه اين استقلال و عرضه را داشت که حکم دادگاه اصفهان را لغو کند ولي همين سيدمهدي در زمان جمهوري اسلامي اصرار کرد که اگر بنا است محاکمه شوم مرا محاکمه کنيد تا گره باز شود و در اصفهان مقدمات محاکمه فراهم شد ولي شوراي عالي قضايي نظر نداد و جلو آن را گرفت، حالا آقاي وزير اطلاعات مي‌فرمايند او متهم به بيست و چند فقره قتل است و حضرتعالي هم مي‌فرماييد: «متهم به جنايات بسيار از قبيل قتل مباشره يا تسبيباً و امثال آن مي‌باشد» اگر کشور هرج و مرج است عرضي ندارم و اگر قانون دارد اتهام قتل احتياج به شاکي دارد و مرجع رسيدگي هم دادگستري است و اطلاعات حق دخالت ندارد، بايد شاکيها شکايت کنند و دادگستري هم اقدام کند. او که خود مصر به اين امر است.» (همان، صفحه 1160)

حکم مهدي هاشمي با وجود مجرم شناخته شدن در قتل آيت‌الله شمس‌آبادي در دادگاه اصفهان در قبل از انقلاب، و صدور مجازات سه مرتبه اعدام براي وي، دقيقاً به دليل همکاري با ساواک لغو مي شود. اما در مورد ادعاي آقاي منتظري مبني بر اين که در سال هاي اوليه انقلاب مقدمات محاکمه سيدمهدي فراهم شدولي شوراي عالي قضايي نظر نداد بايد عرض شود همه آگاهان از تاريخ معاصر به خوبي مي‌دانند که در اين ايام امور قضا – اعم از انتخاب قضات، احراز صلاحيت اجتهاد داوطلبان عضويت در شوراي عالي قضايي، صدور بخشنامه و دستورالعمل براي دادگاه هاي انقلاب – تقريباً به طور مستقيم زير نظر آيت‌الله منتظري قرار داشت و جلسات شوراي عالي قضايي نيز بعضاً نزد ايشان تشکيل مي‌شد. آقاي منتظري در اين نامه به امام به‌گونه‌اي سخن مي‌گويد که کسي جرئت طرح اين سوال را نداشته باشد که چرا مهدي هاشمي مورد محاکمه قرار نگرفته است. البته پاسخ اين سؤال براي همه روشن است؛ وقتي با دستور امام قرار است مهدي هاشمي مورد پيگرد قانوني قرار گيرد ايشان با تمام توان در برابر امام مي‌ايستد. آيا با اين موضع سرسختانه، کسي در قوه قضاييه چنين جرئتي داشت که خويشاوند آقاي منتظري را محاکمه کند؟

بنابراين اگر کسي در اين باره بايد پاسخ گو باشد که چرا شوراي عالي قضايي درباره محاکمه سيدمهدي نظر نداد و جلوي آن را گرفت، آن کس، شخص آيت‌الله منتظري است. مگر نه آن که سيدمهدي از مقربان ايشان بود و مورد احترام و علاقه شديد قرار داشت؟ از طرفي برمبناي چه منطق فقهي يا حقوقي، پيگيري پرونده قتل افراد، لزوماً نياز به شاکي خصوصي دارد؟شايد يک مقتول، بستگاني نداشته باشد و پاي شاکي خصوصي در ميان نباشد، آيا وظيفه حکومت نيست که در زمينه يافتن قاتل و محاکمه و مجازات وي اقدام کند؟ ضمن آن که با توجه به سوابق عملکرد سيدمهدي، به ويژه در منطقه قهدريجان، و قدرت و نفوذي که پس از انقلاب با تشکيل سپاه لنجان سفلي در اين منطقه به دست آورد، کسي جرئت طرح شکايت از وي را به خود نمي‌داد، به ويژه آن که مجرم مورد بحث از اقوام و نزديکان آيت‌الله منتظري نيز به شمار مي‌آمد؛ به همين دليل وقتي مهدي هاشمي، رئيس کميته اصفهان (مهندس بحرينيان) را ترور کرد علي رغم پيگيري‌ها از مرکز، پرونده سرانجامي نيافت.

جناب آقاي مصطفي ايزدي! برخلاف تلاش شما و برخي سياسيون روي گردانده از امام، ميزان آزادي خواهي آقاي منتظري در پرونده مهدي هاشمي محک مي‌خورد، نه در دفاع از اعضاي مجاهدين خلق اعدام شده در جريان تهاجم نيروهاي اين سازمان به ايران با پشتيباني کامل ارتش عراق. همان گونه که مي‌دانيم، همزمان با اين تهاجم – که در خارج از کشور بر آن نام «فروغ جاويدان» گذاشته شد و در داخل از آن با عنوان «مرصاد» ياد کردند- برنامه شورشي در زندان ها و در سطح برخي شهرها تدارک ديده شده بود که امام پس از اطلاع يابي حکمي به منظور بررسي مجدد پرونده منافقين زنداني و صدور محکوميت اعدام براي کساني که همچنان بر سر موضع خود بودند و در برنامه شورش زندانها، همزمان با برنامه‌هاي سازمان در عراق شرکت داشتند، صادر کردند. صرف نظر از ابعاد فقهي اين حکم درک وضعيت آن زمان بسيار ضروري است؛ ورود مستقيم آمريکا به صحنه جنگ با ايران از طريق هدف قرار دادن برخي اسکله‌هاي نفتي ايران در خليج‌فارس و حمله به هواپيماي مسافري ايراني، پيشروي نيروهاي منافقين به داخل خاک ايران و تصرف چند روستا و شهر اسلام‌آباد غرب، تحرکات وسيع منافقين در زندان ها حتي برخي شهرها مثل کرمانشاه با سردمداري عناصر بر سر موضع، حمله گسترده ارتش صدام به جنوب کشور بعد از پذيرش قطعنامه سازمان ملل توسط ايران و… از آن جمله‌اند.

حضرت امام در چنين اوضاع و احوالي برمبناي ديدگاه فقهي شان، از مسئولان مربوطه خواستند تا ضمن بررسي مجدد وضعيت منافقين در زندان ها، افرادي را که همچنان بر سر موضع قبلي تشخيص مي‌دهند، به عنوان نيروهاي داخلي يک سازمان محارب که با استفاده از فرصت حمله گسترده منافقين و عراق به کشور در صدد آشوبگري و تحريک ديگران به شورش هستند، اعدام کنند. آقاي منتظري در اين زمينه در خاطرات خويش مي‌گويد: «آنچه باعث شد من آن نامه را بنويسم اين بود که در همان زمان بعضي تصميم گرفتند که يکباره کلک مجاهدين را بکنند و به اصطلاح از دست آنها راحت شوند، به همين خاطر نامه‌اي از امام گرفتند که افرادي از منافقين که از سابق در زندانها هستند طبق تشخيص دادستان و قاضي و نماينده اطلاعات هر منطقه، با راي اکثريت آنان اگر تشخيص دادند که آنها سر موضع هستند اعدام شوند… اين نامه منسوب به امام تاريخ ندارد؛ اما اين نامه روز پنجشنبه نوشته شده بود. روز شنبه توسط يکي از قضات به دست من رسيد و آن قاضي بسيار ناراحت بود، من نامه را مطالعه کردم خيلي نامه تندي بود که در عکس‌العمل عمليات مجاهدين خلق در مرصاد نوشته شده بود و شنيده شد که به خط حاج احمد آقاست.» (خاطرات آيت‌الله منتظري، ص623)

آقاي منتظري در اين نامه در واکنش به تذکرات دلسوزانه امام به ايشان مبني بر تطهير بيتشان از اطرافيان ناصالحي همچون مهدي هاشمي به نوعي وانمود مي‌سازد که گويا اين مسائل در مورد خود امام، صادق است. اتهاماتي که در اين عبارت مستتر است وخود به خود به ذهن خواننده متبادر مي‌شود، عبارتند از: 1- «کلک مجاهدين را کندن» و «از دست آنها راحت شدن» حاکي از بي‌اعتنايي به تمامي مسائل و عمل بر مبناي خوي جنايتکارانه و خونريزانه توسط برخي افراد است. 2- اين افراد جنايتکار و خونريز، نقش تصميم گيرنده را داشته‌اند. 3- جنايتکاران، اطراف امام را گرفته بودند و بر رأي و عملکرد امام تأثير صددرصد داشتند. 4- حضرت امام به راحتي نامه‌اي مطابق ميل «بعضي افراد» نگاشته و به آنها داده است. 5- حضرت امام در مورد ريخته شدن خون افراد بيگناه کاملاً بي‌تفاوت بوده است. 6- وقتي که در مورد مسئله‌اي که مربوط به جان تعدادي انسان است، «بعضي» افراد قادرند به سادگي از حضرت امام نامه و فرمان بگيرند، بنابراين در بقيه موارد تکليف روشن است. حال، نسبت‌هايي را که در اين نامه آقاي منتظري به امام مي‌دهد (که صرفاً واکنشي به تذکرات به حق استاد ايشان و ساير دلسوزان در مورد باند مهدي هاشمي و برخي افراد مرتبط با منافقين است)، با آن چه بنده در مصاحبه با مجله «نسيم بيداري» مطرح کرده‌ام مقايسه کنيد: اينجانب در آن مصاحبه فتواي امام را کاملاً به حق عنوان کرده‌ام، زيرا کساني که همزمان و هماهنگ با حمله منافقين به کشور در زندان ها و برخي شهرها دست به شورش‌زدند هيچ‌گونه تفاوتي با مهاجمين در عمليات مرصاد نداشتند، اما شما با جعل واقعيت ها تلاش مي‌کنيد، خطاي فاحش آقاي منتظري را با چنين عباراتي بپوشانيد: «نقطه‌ي حساس خاطرات مفصل مرحوم آيت‌الله منتظري، همين جاست. اگر موضوع اعتراض به اشتباه کاري متصديان محاکمه و اعدام منافقين نبود، نه جناب‌عالي و نه هيچ کس ديگر نقدي بر خاطرات نمي‌نوشت و شرايط به‌گونه ديگري رقم مي‌خورد. شما يک بار ديگر بخش «اعتراض به اعدام‌هاي بي‌رويه» را در خاطرات فقيه عاليقدر بخوانيد تا متوجه شويد که شما هم همان حرف را مي‌زنيد؛ ايشان هيچ گاه از منافقين دفاع نکرد و آنان را که در جريان حمله به سرزمين ما از خاک عراق شرکت داشتند (عمليات فروغ جاويدان) استثناءکرده است. ايشان هم روي دقيق عمل نکردن و خطا کردن- تعابيري دقيق از مخالفت با اعدام‌ها که نمي‌خواهيد خيلي اين قضيه را باز کنيد- پافشاري مي‌کردند و آن را به حضرت امام گوشزد مي‌نمودند. به اين فراز از نظر آن مرحوم توجه فرماييد:«هدف من دفاع از مجاهدين خلق نبود. هدف من پايداري بر ارزش‌هايي بود که خودمان آن‌ها را قبول داشتيم و نبايد حب و بغض‌ها باعث خدشه‌دار شدن آن‌ها مي‌شد. هدف من محفوظ ماندن شخصيت امام و چهره‌ي ولايت فقيه بود که نبايد به نام آن بعضي کارها انجام مي‌شد. مجرد هواداري از مجاهدين شرعاً مجوز اعدام نيست و در جمهوري اسلامي حقوق همه‌ي طبقات بايد حفظ شود.» (خاطرات، ص639) ايشان هر چه مکاتبه با امام داشتند مربوط به بد عمل کردن و تندروي‌هايي بود که فعلاً نمي‌خواهيد آن را باز کنيد…» (جوابيه، ص15)

جناب آقاي ايزدي! هر اهل نظري با مقايسه ساده اظهارات شما و محتواي نامه آيت‌الله منتظري به سهولت به تفاوت فاحش آن پي مي‌برد؛ در نامه مورد بحث سعي شده حکم فقهي امام زير سؤال برود و رهبر انقلاب فردي ترسيم گردد که توسط اطرافيان اداره مي‌شده است و … در حالي که شما سعي مي‌کنيد انتقاد را متوجه مجريان حکم صادر شده براي افراد محارب و در خدمت بيگانة در حال جنگ با کشور، نماييد. بنده هرگز احتمال خطاي مجريان را در آن شرايط ويژه که شرح آن رفت نفي نمي‌کنم، اما چرا برخلاف واقع اين گونه وانمود مي سازيد که آقاي منتظري هم چون من برخي خطاها را در اجرا ياد آور شده است؟ آنچه در آن زمان بيش از همه تأسف و تأثر همه دلسوزان کشور را برانگيخت سر در آوردن اين نامه خصوصي و محرمانه ازبنگاه خبري انگليس يعني بي‌بي‌سي بود. آيت‌الله منتظري براي پوشاندن واقعيت هايي تلخ – که امام به کرات يادآور شده بودند- در واکنش به اين مسئله عنوان داشتند از کجا معلوم که از بيت خود امام اين نامه به خارج انتقال نيافته باشد. هرچند منطقي به نظر نمي‌رسد که از بيت امام نامه‌اي تند عليه ايشان به خارج کشور- آن هم به بي‌بي‌سي- انتقال يابد، اما زمان مشخص ساخت که کدام بيت با اين رسانه داراي ارتباط فعالي بود. متأسفانه ارتباطات پرمسئله اطرافيان آقاي منتظري با بيگانگان به آن جا انجاميد که ايشان را درجايگاه اولين مرجع تقليد مصاحبه کننده با بي‌بي‌سي فارسي قرار داد؛ اين در حالي است که بسياري از دلسوزان و حتي افراد عادي و معمولي در ايران به دليل نقش ضد ملي بي‌بي‌سي فارسي در تاريخ معاصرمان نسبت به آن موضع دارند که اعلام رمز آغاز کودتا عليه دولت دکتر مصدق در سال 32 توسط اين رسانه وابسته به انگليس از آن جمله است.

شايد اگر خطاي آقاي منتظري در دفاع از مجاهدين خلق که از طريق زيرسؤال بردن حکم فقهي امام صورت گرفته بود به بي‌بي‌سي راه نمي‌يافت مانند ساير خطاهاي ايشان قابل چشم‌پوشي بود، اما در اين ماجرا براي همگان روشن شد که براي چندمين بار سري‌ترين مسائل کشور از طريق اطرافيان آقاي منتظري در اختيار بيگانگان قرار مي‌گيرد؛ بنابراين تقابل در اين نامه‌نگاري‌ها با امام اظهرمن الشمس است؛ به عبارت ديگر، آقاي منتظري تلاش مي‌کند همه انتقادات دلسوزانه امام را در مورد حاکميت يک جريان منحرف بر بيت ايشان که به صورت خصوصي مطرح مي‌شد به‌گونه‌اي بسيار غيرمنطقي پاسخ گويد:‌«بالاخره من احساس کردم که اين شيوه درستي نيست تصميم گرفتم يک نامه به امام بنويسم… فکر مي‌کردم که بالاخره به من مي‌گويند قائم‌مقام رهبري، من در اين انقلاب سهيم بوده‌ام، اگر يک نفر بيگناه در اين جمهوري اسلامي کشته شود من هم مسئولم…» (خاطرات آيت‌الله منتظري، ص628) همان گونه که اشاره شد، اگر انتقاد آقاي منتظري به عملکرد برخي مجريان بود مي بايست علي‌القاعده با توجه به جايگاه رفيع خود در قوه قضاييه به همان مجري، نامه توبيخ‌آميز مي‌نوشت، در حالي که به اين ترتيب به مخاطبان نامه، بي‌اعتنايي امام به جان انسان‌هاي بي‌گناه القا مي‌شود و صرفاً اين آيت‌الله منتظري است که حتي نسبت به کشته شدن يک نفر بيگناه حساس بوده و خود را مسئول مي‌شمارد! متأسفانه در اين نامه به همين مقدار هم بسنده نشده است و او پس از امام، اطرافيان ايشان نيز هدف حمله قرار مي‌گيرند. هنگامي که گفته مي‌شود «نامه منسوب به امام» معني اش اين است که اطرافيان امام دست به جعل نامه زده‌اند تا «کلک مجاهدين را بکنند»؛ به عبارت ديگر اين اطرافيان براي پيشبرد اهداف خود دست به هر جنايتي مي‌زنند. آيت‌الله منتظري در آخرين مرحله براساس يک شنيده که هيچ سند و مدرک و نشان ديگري از آن به دست نمي‌دهد، سيداحمد را به عنوان نويسنده نامه مطرح مي‌سازد؛ براساس نامه مورد بحث دستکم مرحوم احمد آقاي خميني در بيت امام جزو کساني است که مي‌خواهند «کلک مجاهدين را بکنند». آيا وارد آوردن اين اتهام غيرمنصفانه به بيت امام و دست‌اندرکاران تعيين کننده آن دفاع از منافقين محسوب نمي‌شود؟ البته بر هر فرد اهل‌نظري روشن است که نامه آيت‌الله منتظري در مرحله اول شخص امام را هدف مي‌گيرد، در حالي که امام در حکم خويش مباني فقهي آن را به روشني بيان مي‌دارند:«از آنجا که منافقين خائن به هيچ وجه به اسلام معتقد نبوده و هر چه مي‌گويند از روي حيله و نفاق آنهاست و به اقرار سران آنها از اسلام ارتداد پيدا کرده‌اند و با توجه به محارب بودن آنها و جنگ هاي کلاسيک آنها در شمال و غرب و جنوب کشور با همکاريهاي حزب بعث عراق و نيز جاسوسي آنان براي صدام عليه ملت مسلمان ما، و با توجه به ارتباط آنان با استکبار جهاني و ضربات ناجوانمردانه آنان از ابتداي تشکيل نظام جمهوري اسلامي تاکنون، کساني که در زندان‌هاي سراسر کشور بر سر موضع نفاق خود پافشاري کرده و مي‌کنند محارب و محکوم به اعدام مي‌باشند…» (خاطرات آيت‌الله منتظري، صفحه 624)

برخلاف آن چه آقاي منتظري سعي در جلوه‌گر ساختن آن دارد مسئله «هواداري ياسمپاتي از مجاهدين خلق» مطرح نيست، بلکه کساني در اين حکم مدنظرند که با برنامه‌هاي سازمان براي همکاري با حزب بعث عراق، حمله به کشور و شورش همراه بوده‌اند و براين مواضع محاربانه و خائنانه سازمان پافشاري کرده‌اند.

جناب آقاي ايزدي! آيا فکر نمي‌کنيد افرادي که تاريخ معاصر را مطالعه خواهند کرد الزاماً تحت تأثير منويات شما قرار نخواهند گرفت ودر يک مقايسه ساده به عکس آن پي خواهند برد؟ آيت‌الله منتظري که به بهانه‌هاي مختلف حاضر نشد سيدمهدي هاشمي متهم به 27 قتل محاکمه و مجازات شود- در حالي که به برخي از قتل‌هاي وي از جمله قتل آيت‌الله شمس‌آبادي کاملاً اذعان داشت- در ارتباط با نيروهاي سازمان منافقين که همه‌گونه جنايات را در حق ملت ايران روا داشتند به نوعي طرفدار حقوق‌آنان مي‌شود. چنان چه قبلاً اشاره نمودم، هر فرد منصفي ميزان آزادي‌خواهي آقاي منتظري و احترام ايشان به حقوق انسان ها را در نوع مواجهه با مسائل مهدي هاشمي مورد ارزيابي قرار مي‌دهد، نه در موضوعاتي که سخن گفتن از احقاق حقوق ديگران يک ژست پرجاذبه در بيرون از مرزهاست. هرگز فراموش نخواهد شد که آيت‌الله منتظري براي جلوگيري از مورد پيگرد قرار گرفتن خويشاوند قاتل خود، علاوه بر تعطيلي ملاقات هايش، امام را به جدايي از صف انقلاب تهديد کرد: «بالاخره با وضع فعلي ناچارم از کارهاي سياسي کنار بمانم و به درس و بحث طلبگي و کارهاي خود وي بپردازم به همان نحو که حضرتعالي در اواخر با مرحوم آيت‌الله بروجردي عمل کرديد، زيرا مخالفت با حضرتعالي و نظام را صحيح نمي‌دانم بلکه حرام مي‌دانم.» (پيوستهاي خاطرات آيت‌الله منتظري، ص1166) البته اين نامه تهديد‌آميز که در تاريخ 17/7/65 يعني تنها چند روز قبل از دستگيري سيدمهدي هاشمي به نگارش درمي‌آيد، امام را از پيگيري حقوق خانواده‌هايي که عضو يا اعضايي از آنان توسط برادر داماد آقاي منتظري به قتل رسيده بودند، باز نمي دارد ولو اين که به بهاي از دست دادن يکي از ياران بسيار نزديک ايشان تمام شود، اما اين سند برجاي مانده چند ادعاي آقاي منتظري را محک مي‌زند: 1- زماني که دفاع از اصول و حقوق انسان ها تبعاتي براي اطرافيان ايشان دارد نه تنها نشاني از آزادگي نمي‌توان يافت، بلکه مقاومت غيرقابل تصوري را در برابر استادي که مخالفت با نظر او را بر خود حرام مي‌دانسته، شاهديم. متأسفانه در اين وادي آقاي منتظري حتي بر موضعي که بلافاصله بعد از اعترافات مهدي هاشمي به قتل‌هاي مختلف اتخاذ کرد پايدار نماند و در نهايت در زمان تنظيم خاطراتش جنايات عديده اين خويشاوند خود را تکذيب و همه آن چه را که درجريان محا‌کمات اين باند منحرف آشکار شد نفي کرد و پيگيري اين پرونده را صرفاً ناشي از يک توطئه خواند. 2- آقاي منتظري مخالفت با حکم فقهي امام را که قبلاً به طور کتبي حرام اعلام داشته بود نه تنها برخود مجاز مي‌داند، بلکه به بهانه دفاع از حقوق منافقيني که در زندان همزمان با حمله سازمانشان به کشور دست به شورش زده بودند تلاش مي‌کند همه آن چه را که در مورد بيت خود ايشان صادق بود به بيت امام نسبت دهد. 3- استنباط خواننده از نامه مربوط به منافقين و انتشار آن در خارج کشور در خوشبينانه‌ترين حالت، اين است که آقاي منتظري قصد دفاع مستقيم از منافقين را نداشت، بلکه مي‌خواست به نوعي ضعف خود را در اداره سياسي بيتش با طرح اين ادعا که امام هم بر بيتشان کنترل ندارند، جبران نمايد، اما در اين ميان اطرافيان با انتشار اين نامه خصوصي و سرّي به هدفشان که قطعاً حمايت از مجاهدين خلق است، نايل مي‌آيند. همين واکنش‌هاي غيرمنطقي آقاي منتظري به تذکرات مصلحانه که مناسب‌ترين بستر را براي سوء استفاده بدخواهان کشور فراهم مي‌ساخت، صحت و دقت ارزيابي امام را از ايشان به اثبات مي‌رساند، بر همين اساس از ابتداي نهضت، امام اين شاگرد خويش را براي مديريت مسائل کلان سياسي مناسب نمي‌ديدند، اما در مباحث فقهي و حوزوي به وي اميد فراواني داشتند. نکته حائز اهميت اين که نزديکترين دوستان آقاي منتظري در آن ايام بر تأثيرپذيري ايشان از افراد نفوذ داده شده به بيت توسط باند مهدي هاشمي معترف بودند، اما امروز به دلايل سياسي به‌گونه‌اي موضع‌گيري مي‌کنند که گويا تقابلي بين امام و آقاي منتظري وجود نداشته است، والا تأسف‌بارتر از اين تقابل مي‌توانست به وقوع بپيوندد که شاگرد، افراد منحرفي چون مهدي هاشمي را بر استاد خويش ارجحيت دهد. نکته حائز اهميت در اين زمينه اعتراف آقاي منتظري به برداشت مشابه دوستان نزديک خود و امام نسبت به مسئله نفوذ است: «يکي دو ساعت از ظهر گذشته بود که آقاي حاج شيخ عبدالله نوري از تهران وارد شدند و شروع کردند به اظهار ناراحتي زياد که قرار بوده اين نامه [6/1/68] را در راديو تلويزيون بخوانند و اگر نامه پخش شود چه مي‌شود، خيلي بد شده و امام خيلي ناراحت هستند و شما بايد چيزي بنويسيد که ايشان مانع شود… پس از ساعتي آقاي دري هم وارد شد. آقاي نوري با حالت گريه متني را از جيبشان درآوردند و گفتند: «من در ماشين اين متن را نوشته‌ام که شما اين مضمون را به امام بنويسيد»…«آقاي دري [نجف‌آبادي] هم يک متني مشابه اين را آماده کرده بود»… در حقيقت يک چيزي متضمن اعتراف به گناه و توبه نامه بود و مي‌خواستند از من امضاء بگيرند. آقاي دري هم يک متني مشابه اين را آماده کرده بود، که البته متن آقاي نوري خيلي تندتر بود… من گفتم: «آخر اين چه حرفهايي است که شما مي‌زنيد، من گناهکار نيستم که توبه کنم، اعتراف به امر دروغ گناه است»؛ و بعد از دو سه ساعت مشاجره آقاي نوري گفت: اگر شما بنويسيد منافقين در بيت من نفوذ داشتند امام خوشش مي‌آيد». من گفتم: «امام از دروغ خوشش مي‌آيد؟!» ايشان گفتند: «لابد چيزي بوده است!» آقاي نوري که اين جمله را گفت من خيلي عصباني شدم و گفتم: «… خورده است هر که مي‌گويد منافقين در خانه من نفوذ کرده‌اند و آنها به من خط مي‌دهند، بلند شويد برويد!… به ياد دارم فرداي آن روز در همان بحران آقاي حاج شيخ حسن ابراهيمي به من گفت: «شما که زندگي خودتان را وقف امام کرده‌ايد الان هم چون ايشان نوشته‌اند اداره منزل شما در اختيار منافقين است شما اين را قبول کنيد و بنويسيد که حرف امام زمين نخورد و در راه ايشان فداکاري کرده باشيد!» من از اين پيشنهاد خيلي تعجب کردم؛ من حرف دروغ و تهمتي را به خود بخرم تا حرف ناصحيح ديگري زمين نخورد…» (خاطرات آيت‌الله منتظري، صص8-677) با وجود آن که نفوذ افراد منحرف همچون اعضاي باند مهدي هاشمي در دفتر آقاي منتظري بر همه- حتي دوستان ايشان- کاملاً محرز بود و در اين فراز به برخي از آن‌ها با کمي تغيير در اظهارات دلسوزانه‌شان، اشاره شده است، آيت‌الله منتظري لفظ غيرمؤدبانه‌اي را عليه کساني به کار مي‌گيرد که اين واقعيت را به ايشان به طور کاملاً خصوصي يادآور مي‌شدند. به فرض که در زمان اوج‌گيري اختلافات امام و آقاي منتظري، به دليل عصبانيت و شرايط خاص روحي آن هنگام، جسارتي نيز صورت گرفته باشد، اما به راستي چه لزومي داشته است که چنين توهيني مجدداً بعد از سال ها در قالب خاطرات – چه توسط تنظيم‌کنندگان و چه توسط شخص آقاي منتظري- بيان گردد؟ آيا يک شخصيت والا مقام حوزوي اگر چنين سخني را به زبان آورد در مقام استغفار برنمي‌آيد، حتي اگر طرف خطابش فردي عادي باشد؟ شايد صرفاً اين رويکرد غيراصولي براي اثبات ميزان ناراحتي اطرافيان و شخص آقاي منتظري از مقابله امام با جريان نفوذ کرده به بيت ايشان کفايت مي‌کرد که شما اين ادعا را مطرح نسازيد که بين امام و آقاي منتظري مسئله‌اي وجود نداشته است. تنها وجود يک اختلاف بسيار عميق مي‌تواند موجبات ثبت اين توهين را در تاريخ فراهم آورد. آيت‌الله منتظري در اين زمينه نه تنها نمي‌تواند خشم خود را از انتقاد اصولي امام پنهان دارد، بلکه به کرات – چه به طور غيرمستقيم در قالب انتقاداتي و چه مستقيم- تلاش در القاي اين موضوع دارد که موارد مطروحه توسط امام در مورد نفوذ در بيت ايشان در مورد خودشان صادق بوده است: «وگرنه هيچ‌گاه بيت من در اختيار منافقين نبود، برعکس در بيت مرحوم امام مسائلي پيش آمده بود، افرادي را مي‌گفتند در آنجا نفوذ کرده‌اند و روي دستگاهها وسايلي را گذاشته بودند و گزارشهايي را به خارج فرستاده‌اند. منتها نگذاشتند صدايش بلند شود.» (خاطرات آيت‌الله منتظري، ص618) آقاي منتظري از يک سو در دفاع از جريان فاسد و نفوذي مهدي هاشمي به بيت ايشان که همه – حتي دوستان بسيار نزديک و صميمي وي- به آن اعتراف داشتند به مقابله جدي با امام مي‌پردازد و از سوي ديگر با استناد به «مي‌گفتند» و «شنيده شده» علاوه بر توهين، اتهامات سنگيني را به استاد خود روا مي‌دارد، و متاسفانه تا آخر عمر حاضر نمي شود اين باند را از خود دور سازد. مرحوم حاج سيداحمد آقا در اين زمينه خطاب به آقاي منتظري مي‌نويسد: «امام، آيت‌الله طاهري اصفهاني را خدمت شما فرستادند که به ايشان بگوييد فلاني مي‌گويد آقاي مهدي هاشمي فرد خطرناکي است او را از بيت خود اخراج کنيد، آيا به اين نصيحت و پيغام گوش داديد؟ تنها فايده اين پيغام اين بود که آقاي طاهري که از علاقه‌مندان بسيار جدي شما بود، مغضوب شما گرديد. آيا حضرت امام من را با آقاي موسوي خوئيني خدمت شما نفرستادند؟ آقاي مهدي هاشمي ساواکي است. خوب است از طرف شما فردي معين شود تا با فردي از اطلاعات به اين موضوع رسيدگي نمايند؟». (رنجنامه، خاطرات سيد احمد خميني، ص17) همان گونه که در خاطرات آقاي منتظري آمده افرادي چون آقاي عبدالله نوري، دري‌نجف‌آبادي و… نه تنها انتقادات امام را از بيت ايشان تأييد مي‌کردند، بلکه عملاً در برابر آقاي منتظري مي‌ايستادند، هر چند که امروز بسياري از دوستان منتقد ايشان در اين زمينه به دلايل مختلف سکوت پيشه کرده اند، اما مواضع و عملکرد به ثبت رسيده از آن ها در دفاع از مواضع اصولي امام در اين تقابل غيرقابل کتمان است.

آقاي مصطفي ايزدي! شما برخلاف همه واقعيت هاي به ثبت رسيده مربوط به قبل از دستگيري مهدي هاشمي، شجاعانه! مي‌نويسيد: «آيت‌الله منتظري در مورد مهدي هاشمي نظر اشتباه نداده بود که بعدها بيايد بگويد اشتباه کرده‌ام. اتفاقاً يکي از نمونه‌هاي شجاعت فقيه عاليقدر اين بود که وقتي انواع و اقسام فشارها را بر او وارد کردند که نظر مخالفان خود را در مورد سيدمهدي بپذيرد نپذيرفت. او مي‌گفت به اتهامات سيدمهدي هاشمي رسيدگي کنيد و در محاکمات او، نسبت وي را با من ناديده بگيريد و طبق موازين و حقوق اسلامي او را در دادگاه صالحه محاکمه نمائيد. کجاي اين سخن اشتباه است که يک مرجع تقليد، براي راضي کردن دل افرادي چون شما همه‌ي معيارهاي شرعي و عقلي و انساني را زيرپا بگذارد و بگويد اشتباه کرده‌ام؟!» (جوابيه، ص17)شما چنان هنرمندانه سخن مي‌گوييد که گويا طرف آقاي منتظري در مورد مهدي هاشمي افرادي چون من بوده‌ام، حال آن که امام از اول انقلاب به روايت آقايان کروبي، امام جماراني، سيداحمدآقا و … تلاش داشتند با طرح جنايات مهدي هاشمي و همکاري وي با ساواک در قبل از انقلاب، آقاي منتظري را به طرد اين عنصر منحرف و باند او از بيت خود قانع سازند، اما نتوانستند. آيا امام متوجه اصول و معيارهاي شرعي و عقلي و انساني نبودند؟ شما براي اين‌که بتوانيد به راحتي از وضعيت بيت آقاي منتظري دفاع کنيد و هر نوع توهيني را روا داريد به جاي امام، افرادي چون مرا مي گذاريد. اگر کساني که در بيت آقاي منتظري حاکم بودند به معيارهاي شرعي، عقلي و انساني توجه داشتند فردي منحرف را که دستکم آقاي منتظري به يک مورد از قتل‌هاي او اذعان دارد همه کاره بيت نمي کردند تا عناصر خود را در جاي جاي تشکيلات رهبري آينده نفوذ دهد. اجازه بدهيد در مورد محاکمه عادلانه ديگر سخن نگوييم. زيرا اولاً آقاي منتظري با توجه به موقعيت استثنايي خود در قوه قضاييه که همه امور مي‌بايست با ايشان هماهنگ مي‌شد چنين وظيفه اي را بر عهده داشت. چرا چنين دادگاه صالحه‌اي را تشکيل ندادند؟ ثانياً امام بعد از تلاش هاي بسيار و پيام ها و تذکرات مستقيم و غيرمستقيم به آقاي منتظري مجبور شدند خود شخصاً‌دستور پيگيري جنايات اين فرد را بدهند. ثالثاً عمده مقاومت آقاي منتظري مربوط به قبل از دستگيري مهدي هاشمي است، يعني زماني که مشخص نيست وي چگونه محاکمه خواهد شد. اين نکته‌اي است که افرادي چون شما هرگز نمي‌توانيد از تاريخ پاک کنيد؛ بنابراين تلاش براي القاي اين موضوع که آقاي منتظري با محاکمه موافق بود، اما به نوع محاکمه اشکال داشت، با توجه به ادله فراوان پيش‌رو ره به جايي نخواهد برد. رابعاً بعد از دستگيري مهدي هاشمي و اقرار وي به 27 قتل، چرا آقاي منتظري در نامه خود به امام ننوشت که بنده نوع پيگيري اتهامات مهدي هاشمي را قبول ندارم؟ آن چه که مي‌فرماييد برخلاف معيارهاي شرعي و عقلي و انساني بود، نه تنها در نامه نيامده، بلکه به جرايم اشاره شده است؛ يعني آقاي منتظري دستکم به برخي جنايات مهدي هاشمي قبل از محاکمه اذعان دارد: «به جرائم و اتهامات سيدمهدي بدون اغماض، مطابق موازين اسلامي ولو بلغ ما بلغ رسيدگي شود.» (خاطرات ص613) بنابراين براساس کدام اصول شرعي و عقلي و انساني، آقاي منتظري فردي را که به مجرم بودن وي معترف است سال‌ها در جايگاه‌هاي حساس مورد حمايت قرار مي‌دهد و به هشدارها و پيام‌هاي دلسوزانه امام مبني بر اين که وي ساواکي بوده و منحرف است کمترين توجهي مبذول نمي‌دارد؟ البته متأسفانه، تناقضات در رفتار آقاي منتظري در اين زمينه بسيار بارز است و دفاع‌هاي سياسي جرياني که از طريق آقاي منتظري تلاش داشت با امام مقابله کند هرگز توفيقي کسب نخواهد کرد.

آقاي ايزدي! شما در مورد واکنش آيت‌الله مشکيني به نامه آيت‌الله منتظري خود را به تغافل مي‌زنيد؛ در مصاحبه اينجانب با مجله «نسيم بيداري» يا اشتباه از من بوده يا از تنظيم‌کنندگان مجله به هر حال، «نامه» تبديل به «نطق» شده است. در حالي که نامه آقاي مشکيني حتي در کتاب خاطرات آقاي منتظري نقل شده است، شما به‌گونه‌اي سخن مي‌گوييد که گويا محتواي آن چه از ايشان نقل کرده‌ام به کلي کذب است: «مرحوم آيت‌الله مشکيني رئيس وقت مجلس خبرگان چند مرتبه سخنراني کرد. من همه سخنراني‌هاي ايشان را نگاه کردم. مطلقاً از دفتر و بيت و اطرافيان هيچکس حرفي به ميان نياورده است.»(جوابيه، ص12) از آن جا که جواب مکتوب آيت‌الله مشکيني- رئيس مجلس خبرگان- به لحاظ سنديت، اهميت بيشتري نسبت به سخنراني دارد مواضع ايشان را در مورد «بيت و اطرافيان» به نقل از اثر منتشر شده توسط آقاي منتظري مرور مي‌کنيم:‌«در خاتمه چون کلام بدينجا کشيد جسارتاً معروض مي‌دارد نظر اغلب دوستان براي روز مبادا شماييد، لکن با يک نگراني از ناحيه بيت و بعضي حواشي آن جناب که متاسفانه به قول آن مرحوم، مراجع قبلي پس از مرجعيت گرفتار مي‌شدند و شما قبل از آن، من در اين باره لامتثال امر کم کلي مي‌گويم پيوسته از دوستان صميمي‌تان اظهار ناراحتي مي‌شنوم حتي در مجلس نيز مطرح شد و بي‌سرو صدا گذشت، و قبلاً هم پس از سمينار ائمه جمعه برخي به حقير مي‌گفتند به حضورتان گفته شود و اينان از دوستان مخلص آن جنابند و شما را براي اسلام مي‌دانند راضي نيستند شخصي که از آن عموم است در قبضه خصوص باشد.» (پيوستهاي خاطرات آيت‌الله منتظري، صفحات 4-923) به همين دليل در ابتداي اين مکتوب عرض کردم بحث‌هاي دو جانبه مي‌تواند حقايق پيچيده تاريخي را روشن کند؛ زيرا براي اهل تحقيق روشن مي‌شود که اولاً جريان سياسي گرد آمده در اطراف آقاي منتظري- نه به دليل ارادت به ايشان، بلکه براي پنهان ماندن آن چه از طريق نفوذ به دفتر اين شخصيت که اميد امام بود و امت، روا داشت- واقعيت هاي تاريخي را جعل مي‌کند. ثانياً براساس مستنداتي که خود آقاي منتظري نيز آن را مورد تأييد قرار داده است صرفاً امام نگران نفوذ يک جريان منحرف به بيت رهبر آينده نبود و اين که اين جريان نفوذ کرده توانسته است آقاي منتظري را کاملاً در قبضه خود درآورد. ثالثاًً وقتي «شخصيت محتاط و اخلاقي‌اي مثل آيت‌الله مشکيني» به اين صراحت قضاوت مي‌کند که فرد مطرح براي رهبري آينده در قبضه عده‌اي خاص قرار گرفته است چرا سال ها بعد از فوت امام در زمان تنظيم خاطرات و حتي تا زمان پايان عمر، آقاي منتظري نه تنها انتقادات دلسوزانه استاد خود و شخصيت هاي فاضل حوزوي و سياسي را نمي پذيرد، بلکه با وجود اذعان به برخي جنايات باند نفوذ يافته به بيت خود به بدترين وجه سعي در مقابله غيرمنطقي با نصايح دارد (که به نمونه‌هايي از آن در قالب بهانه‌جويي‌هايي حتي در مورد منافقين اشاره شد)؟

آقاي مصطفي ايزدي! شما براي توجيه سرسختي آقاي منتظري در برابر انتقادات بحق تلاش داريد ديگر شخصيت هاي سياسي مانند آيت‌الله طالقاني را مانند ايشان ترسيم کنيد. همان گونه که مي‌دانيم، اولين امام جمعه تهران در مورد سازمان مجاهدين خلق با امام اختلاف نظر داشت، اما همين بزرگوار، شجاعانه به خطاي خود در اين زمينه آن هم از يک تريبون عمومي اذعان کرد و بر عزت خود نزد ملت افزود. مي‌فرماييد: «مرحوم آيت‌الله طالقاني کي و کجا آمد و گفت من اشتباه کرده‌ام؟» (جوابيه، ص17)پاسخ خود را در خطبه‌هاي ايشان در نماز جمعه مورخ 2/6/1358 مي‌يابيد، آنجا که مي‌گويد: «… من خودم را براي دفاع از اينها داشتم فديه مي‌کردم، حتي در مقابل، بعضي از تنگ‌نظرها، اندک‌بين‌ها من را متهم مي‌کردند، حتي رهبر به من فرمودند شما چرا مسامحه مي‌کنيد درباره اينها؟ گفتم آقا اينها شايد به نصيحت، به موعظه، تغيير اوضاع، تغيير شرايط جذب بشوند به عامه مردم و ديگر حوصله همه را سرآورده‌اند. اين رهبر که سراپا دلسوزي نسبت به مستضعفين و محرومين است ببينيد چطور او را به خشم آورده‌‌اند! اين کار بود؟ حالا بکشند جزاي اعمال خودشان را…» (در مکتب جمعه، انتشارات چاپخانه وزارت ارشاد اسلامي، سال 1364، ص33)

آيت‌الله طالقاني که قطعاً هدفش هدايت نيروهاي سازمان بود و سال‌ها عمر خود را مصروف اين امر کرده بود، با هوشياري و شجاعتي کم‌نظير که از خصوصيات عناصر مخلص است در برابر اين نصيحت امام که «چرا نسبت به اين سازمان مسامحه مي‌کنيد»، ضمن اعلام برائت و خطا دانستن حمايت خود از رهبران سازمان و محکوم کردن مواضع و رفتارها و عملکردهاي لجوجانه آنان، تبعيتش را از رهبري انقلاب به صراحت اعلام داشت، اما اين که آقاي منتظري در برابر نصايح بحق امام در اين زمينه مقاومت مي‌کند قطعاً ناشي از انحراف سياسي شخص ايشان نيست؛ همچنان که در مصاحبه مورد بحث به صراحت عنوان شده اينجانب آقاي منتظري را شخصيتي رنج کشيده در راه استقلال ملت ايران، فردي ساده زيست و ملا، همچنين توانمند در مسائل حوزوي مي‌دانم، اما معتقدم عدم توانمندي ايشان در حوزه سياست موجب شد که نتواند اقدامات پيچيده و هدفمند جريانات منحرف سياسي گردآمده به دور خود را به خوبي تجزيه و تحليل کند و لذا در قبضه آنان قرار گرفت. اين جريانات با هويت سياسي مستقل دادن به آقاي منتظري به اين هدف خود نزديک شدند، بدين معني که در زمان حيات امام، ايشان را رهبري در کنار رهبري انقلاب مطرح ساختند؛ البته اين تلاش مسبوق به سابقه بود و به عنوان مثال، جريان مجاهدين خلق نيز همين سياست را به منظور رهبرسازي در عرض امام در مورد آيت‌الله طالقاني به کار گرفت، اما همان گونه که اشاره شد، با هوشمندي ايشان سرمايه‌گذاري چشمگير اين جريان نفاق خنثي شد. جناب آقاي ايزدي! شما نيز با هر انگيزه‌اي تلاش داريد آقاي منتظري را در امتداد راه امام نبينيد و به ايشان در امر رهبري انقلاب هويتي مستقل دهيد: «اينکه بخواهيد به هر بهانه‌اي شخصيت مستقل يک نفر را تابع شخصيت ديگري، معرفي کنيد تا نتيجه سياسي خاصي بدهد کار مطلوبي نيست، در عين حال نمي‌توان تاثيرپذيري افراد از استادان وبزرگان خود را ناديده گرفت. اما هويت جامع افراد را خدشه دار کردن، خداپسندانه نيست.»(جوابيه، ص4) برعکس ادعاي شما هرگز در اين بحث بنا بر خدشه وارد کردن به شأن و هويت آيت‌الله منتظري نيست. آيا اگر دانشمندي در عرصه فيزيک، رياضي و … توان هضم مسائل پيچيده سياسي را نداشته باشد و دلسوزاني اين عدم توانمندي را متذکر شوند و فرد را از ورود به چنين صحنه‌هايي پرهيز دهند اجحاف و ظلمي در حق اين انديشمند صورت گرفته است؟! خير، کساني در حق آقاي منتظري ظلم کردند که با علم به عدم توانمندي سياسي ايشان تلاش نمودند به عرصه‌اي سوقش دهند که به قول آيت‌الله مشکيني کاملاً در قبضه آنان باشد، لذا اين باندهاي منحرف چون باند مهدي هاشمي بودند که به هويت آيت‌الله منتظري و شأن فقاهتي ايشان لطمه چشمگيري زدند. اهداف سياسي اين جريانات براي مقابله با امام ايجاب مي‌کرد تا اين گونه القا نمايند که اين شاگرد برجسته امام داراي شخصيتي جامع است و از نظر سياسي چيزي از استاد خود کم ندارد؛ به اين ترتيب موفق شدند ايشان را در برابر رهبري انقلاب قرار دهند.

آقاي ايزدي! شما نيز براي کم رنگ کردن اين واقعيت از يک سو مصاديق بارز مخالفت امام با واگذاري مسئوليت هاي مهم سياسي به آقاي منتظري را با اظهارات غيرمستند مخدوش مي‌سازيد و از ديگر سو به نوعي وانمود مي سازيد که گويا ايشان در حوزه سياست، ورودي مستقل از امام داشتند: «اسناد باقي مانده از دوران قبل از تاسيس ساواک، نشان مي‌دهد که آيت‌الله منتظري، هشت سال قبل از ورود به مبارزه علني با رژيم پهلوي، وارد مبارزه شده و پيش از آن نيز در ارتباط مکرر با مرحوم آيت‌الله کاشاني، آن هم در مورد مسائل سياسي بوده است.» (جوابيه، ص2) هرچند در اين جمله زمان آغاز مبارزه علني مشخص نشده و بسيار مبهم است (معلوم نيست منظور شما از ابتداي دهه چهل يعني بعد از فوت آيت‌الله بروجردي است يا قبل از آن) در هر صورت قطعاً‌اين تاريخ فراتر از سال 42 نخواهد بود؛ زيرا اين مقطع نقطه عطفي است در مبارزات ملت ايران که منجر به پيروزي بر استبداد و پايان سلطه بيگانگان بر کشور شد؛ بنابراين هشت سال قبل از قيام 15 خرداد 42، سال 1334 خواهد بود. حال مناسب است براي بررسي ميزان دقت آن چه در مورد آقاي منتظري در اين زمينه مطرح مي‌سازيد به روايت شخص ايشان رجوع کنيم و‌آن را مبنا قرار دهيم: «من و آقاي مطهري با آيت‌الله خميني خيلي مرتبط بوديم، جريان چشم درد را با آيت‌الله خميني در ميان گذاشتيم ايشان فرمودند برويد پيش آقاي کاشاني يک توصيه بکند، سلام من را هم به ايشان برسانيد، درضمن توصيه کردند که از اخلاق آقاي کاشاني هم استفاده کنيد. تعبير آقاي خميني اين بود: «شما برويد پيش آقاي کاشاني، هم توصيه مي‌کند و هم از اخلاق ايشان استفاده کنيد.» معلوم شد که آقاي کاشاني و آقاي خميني با هم روابط دارند.»(خاطرات آيت‌الله منتظري، ص152)

دستکم در اين مقطع يعني دوران رياست آقاي کاشاني بر مجلس شوراي ملي (سال 1331) براساس اظهار شخص آقاي منتظري، امام داراي روابط طولاني با آقاي کاشاني بوده‌اند و ايشان در اين مقطع براي اولين بار براساس معرفي استاد خود با رئيس قوه مقننه آشنايي پيدا مي‌کند، بنابراين تلاش امام براي نزديک کردن شاگردش به اخلاقيات! شخصيت هايي همچون آقاي کاشاني امري مسجل است. اما اين که مدعي مي‌شويد آقاي منتظري به دليل موضع منفي آيت‌الله بروجردي نمي‌خواست ارتباطش با آقاي کاشاني مشخص شود، بايد گفت در اين زمينه دچار تناقضيد، زيرا از يک سو حساسيت را متوجه آيت‌الله بروجردي مي‌کنيد و از ديگر سو به اطرافيان ايشان، که اين دومي به حقيقت نزديکتر است: «مي‌دانيد که مرحوم آيت‌آلله العظمي بروجردي و مرحوم آيت‌الله کاشاني، در برخورد با مسائل روز، دو نوع نگرش و عملکرد داشتند به گونه‌اي که آيت‌الله بروجردي مشي آيت‌الله کاشاني را نمي‌پسنديد و آيت‌الله کاشاني نيز از زعيم حوزه‌ي علميه‌ي قم، گلايه‌هايي داشتند. آيت‌الله منتظري، شاگرد شناخته شده آيت‌الله بروجردي بود و علاقمند نبود که اطرافيان ايشان، ذهن استاد را نسبت به شاگردش مساله‌دار کنند.» (جوابيه، ص3) بايد گفت اولاً با وجود اختلاف ديدگاه بين آيت‌الله بروجردي و آقاي کاشاني اين دو روحاني برجسته با يکديگر ارتباط داشتند. آيت‌الله کاشاني در خرداد 1329پس از بازگشت از تبعيد به لبنان بعد از چهار روز به قم مي‌رود: «کاشاني روز شنبه 20 خرداد وارد تهران شد و چهارشنبه 24 خرداد پس از شرکت در جلسه «جبهه‌ ملي» در منزل دکتر مصدق، شبانه به قم شتافت.. کاشاني نيمه شب وارد منزل آيت‌الله خوانساري در قم شد. اول وقت، فرداي همان روز آيت‌الله بروجردي جهت ديدار با آيت‌الله کاشاني به منزل آيت‌الله خوانساري رفت… آيت‌الله کاشاني به آيت‌الله بروجردي مي‌گويد که: «اينجانب در قبال اقدامات سياسي و حکومتي خود از جنابعالي توقع حمايت ندارم فقط تخطئه نفرمائيد. آيت‌الله بروجردي هم در پاسخ مي‌گويد، اينجانب به همگان خواهم گفت که اينجانب جنابعالي را مجتهدي عادل مي‌دانم.» (نيروهاي مذهبي بر بستر حرکت نهضت ملي، علي رهنما، نشر گام نو، چاپ دوم سال 87 ، صص2-141)

اين تأييد زعيم حوزه‌ علميه قم مربوط به ابتداي ورود آقاي کاشاني به کشور از تبعيد به لبنان است. همان‌گونه که روشن است اين آيت‌الله بروجردي است که به ديدار آقاي کاشاني مي‌شتابد؛ همچنين روابط اين دو بزرگوار را نيز در مراحل پاياني نهضت ملي شدن صنعت نفت از زبان آقاي منتظري مورد توجه قرار مي‌دهيم که به نقل از آيت‌الله عالمي مي‌گويد: «من اين اواخر رفتم خدمت آقاي کاشاني، من با ايشان آشنا بودم، آقاي کاشاني گفت: ما نسبت به آقاي بروجردي بد فکر مي‌کرديم، خلاف فکر مي‌کرديم. بعد گفت: بله اين خانه من درگرو طرفداران آقاي مصدق بود، اينها دوازده هزار و پانصد تومان به ما قرض داده بودند و مي‌خواستند خانه را تصرف کنند، من هم نداشتم که پول را بدهم، به يک نفر گفتم او هم نداشت، از اين جهت خيلي ناراحت بودم، يک وقت ديدم حاجي احمد از طرف آيت‌الله بروجردي آمد دوازده هزار و پانصد تومان پول براي من آورد، همان اندازه که بدهکار بودم. آقاي عالمي گفت اين براي من خيلي تعجب‌آور بود، براي اين که شنيده بودم روابط آقاي بروجردي با آقاي کاشاني خوب نيست، دوازده هزار و پانصد تومان هم آن روز خيلي پول بود.» (خاطرات آيت‌الله منتظري، فصل سوم، ص150)

ثانياً در حالي که آقاي بروجردي با آقاي کاشاني رابطه داشتند چرا بايد آقاي منتظري از اطرافيان زعيم حوزه علميه قم واهمه داشته باشد؟ مگر جز اين بود که آن ها احتمالاً جريان ملاقات را به آيت‌الله بروجردي گزارش مي‌کردند و در شرايطي که مرجعيت عامه آن دوران علاوه بر ملاقات و تاييد حتي کمک مالي به آيت‌الله کاشاني مي‌نمودند آيا اطرافيان مي‌توانستند نظر ايشان را نسبت به آقاي منتظري (به اين دليل که براي کمک گرفتن در درمان چشمش ديداري با رياست مجلس داشته است) تغيير دهند؟ اين نگراني صرفاً در صورتي موضوعيت مي‌يابد که آن جايگاهي که شما براي آقاي منتظري ترسيم مي‌کنيد چندان قرين به صحت نباشد و اطرافيان آيت‌الله بروجردي براي ايشان تعيين کننده باشند؛ بعضي اطرافياني که امام از وجود آن ها در اطراف زعيم حوزه علميه قم خشنود نبودند. ثالثاً آيا خود اين موضوع نشان از ضعف بارز سياسي آقاي منتظري ندارد؟ مي‌فرماييد آقاي منتظري تماس با شخصيتي مبارز را براي مسئله‌دار نشدن اطرافيان آيت‌الله برجرودي نسبت به خود، پنهان مي‌داشت، اما زماني که امام ارتباط با باند مهدي هاشمي را که قتل و جنايات بسياري را در کارنامه‌اش داشت به درستي منفي قلمداد مي‌کنند و از شاگرد خود قطع اين ارتباط و پاکسازي بيت از اين افراد منحرف را مي خواهند. حتي ناراحتي استاد هيچ گونه اصلاح را موجب نمي‌شود. چگونه مي‌توان پذيرفت که ملاحظه استاد در جايي فرد را از خيري باز دارد، اما در جاي ديگري از تداوم ارتباط شري متوقف نسازد؟! در مورد هويت مستقل سياسي دادن به آقاي منتظري هرچند سخن بسيار است، اما به دليل پرهيز از اطاله کلام صرفاً به نقل روايتي ديگر از آقاي منتظري بسنده کنيم: «… در يک سالي هيئت دولت وقت به نخست‌وزيري آقاي دکتر اقبال تصميم گرفته بودند جمعاً به نقاط مختلف کشور سفر کنند و از نزديک با مشکلات مناطق مختلف آشنا شوند. در تابستان که من در نجف‌آباد بودم اتفاقاً به استان اصفهان آمده و يک روز هم به نجف‌آباد آمدند، در آن زمان استاندار اصفهان آقاي سرلشگر گرزن بود و مي‌گفتند مرد خوبي است، او هم همراه مقامات به نجف‌آباد آمده بود. بنا شد علماي نجف‌آباد در ساختمان شهرداري با هيئت دولت ملاقات کنند، حدود پانزده نفر از آقايان علما بودند و من و مرحوم حاج آقاي عطاء مرتضوي در دو طرف دکتر اقبال قرار گرفتيم. آقاي حاج شيخ نعمت‌الله صالحي نيز بنا شد سخنگو باشد و خير مقدم بگويد.» (خاطرات آيت‌الله منتظري، ص172)

شرکت آقاي منتظري در مراسم خيرمقدم گويي به اقبال که سال 1336 به نخست‌وزيري رسيد و اسفند 1339 دولتش سقوط کرد، ميزان سياسي بودن ايشان و صحت و سقم «آغاز مبارزات، هشت سال قبل از علني شدن مبارزات» را به خوبي مشخص مي‌سازد. جهت اطلاع حضرت‌عالي، اقبال از فراماسون‌هاي برجسته ايران بود و در دوران وزارتش بر دربار با پهلوي‌ها پيوند سببي يافته بود. وي مذاکره رسمي با صهيونيست‌ها را آغاز کرد و شناسايي اسرائيل را به صورت «دو فاکتور» به تصويب رساند؛ به همين دليل در سال 1339 دانشجويان دانشگاه تهران اتومبيلش را به آتش کشيدند، همچنين در حالي که بعد از کودتاي 28 مرداد 1332 و تشکيل ساواک عدم مشروعيت سياسي دولت‌هاي کودتا حتي بر دست‌اندرکاران امور محرز بود از نظر شما چگونه سياسي بودن با چنين خيرمقدم‌گويي قابل جمع است. عبدالمجيد مجيدي رئيس سازمان برنامه و بودجه در زمينه زير سوال بردن مشروعيت‌ دولت‌هاي بعد از کودتا مي‌گويد: «جريان 28 مرداد واقعاً يک تغيير و تحولي بود که هنوز [که هنوز] است براي من [اين مسئله حل نشده که چرا چنين جرياني بايد اتفاق مي‌افتاد که پايه‌هاي سيستم سياسي- اجتماعي مملکت اين طور لق بشود و زيرش خالي بشود- چون تا آن موقع کسي ايرادي نمي‌توانست بگيرد. از نظر شکل حکومت و محترم شمردن قانون اساسي… ولي بعد از 28 مرداد، خوب، يک گروهي از جامعه ولو اين که يواشکي اين حرف را مي‌زدند ترديد مي‌کردند… يعني مي‌گفتند که مصدق قانوناً نخست‌ وزير است و سپهبد زاهدي اين حکومت را غصب کرده و به زور گرفته…» (خاطرات عبدالمجيد مجيدي، تاريخ شفاهي هاروارد، انتشارات گام نو، چاپ سوم، 1381، ص42)

آقاي ايزدي! چگونه مدعي‌ مي شويد مبارزه با بهائيت آقاي منتظري جنبه سياسي داشته است، در حالي که ايشان نه تنها دولت بعد از کودتا، بلکه دولتي که اسرائيل را به عنوان مأمن و يکي از پشتيبانان اصلي بهائيت به رسميت مي‌شناسد مورد تکريم قرار مي‌دهد: «مي‌دانيد که مبارزه با بهائيت در آن زمان عين سياست بود و اگر سياست را حضور در عرصه‌ي مبارزه بدانيم- که چنين است- آيت‌الله منتظري وارد مبارزه با بهائيت شد که با رژيم پهلوي که حامي سرسخت بهائيان بود مبارزه کند» (جوابيه، ص3)

مبارزه با فرقه بهائيت – به عنوان شاخه‌اي فرعي از سلطه غرب- در صورتي مي‌توانست وجهه سياسي به خود گيرد که همزمان، با ريشه سلطه نيز مبارزه مي‌شد. قبل از انقلاب فعاليت انجمن حجتيه در مقابل جريان بهائيت در ايران به اين دليل فعاليت سياسي تلقي نمي‌شد و انحراف در مبارزه ارزيابي مي‌گشت که اين انجمن از مبارزه با استبداد داخلي و سلطه به عنوان ريشه‌هاي اصلي پرهيز مي‌کرد. مبارزه آقاي منتظري با بهائيت قبل از پيوستن به جمع همراهان امام نه تنها مبارزه به حساب نمي‌آمد، بلکه انحرافي در مبارزه بود؛ زيرا همان گونه که خود آقاي منتظري معترف است از يک سو به خوشامدگويي مقامات دولتي مي‌پرداخت که جاي پاي صهيونيست‌ها‌ را در ايران رسميت مي ‌بخشيد، و از سوي ديگر با يکي از عوامل صهيونيست‌ها يعني بهائيت به مقابله مي‌پرداخت. با کدام معيار اين بينش سياسي را مي‌خواهيد همطراز با بينش و روش امام مطرح سازيد؟

جناب آقاي ايزدي! از برخي قياس‌هاي شما در تعجبم. شما براي توجيه برخي واقعيت‌ها مي‌فرماييد: «به طور مثال اگر جنابعالي اين روزها در جلسه‌اي حضور پيدا کنيد که مهندس ميرحسين موسوي در صدر نشسته باشد و شما نخواسته باشيد با ايشان عکس بگيريد که همفکرانتان سرزنشتان نکنند، به معني اين است که نه سياسي هستيد و نه تسلط و اشراف به مسائل سياسي داريد.» (جوابيه، ص4) اولاً بنده هرگز براي بيان مواضع خودم احساس ضعف و ترس ندارم، کما اين که سال گذشته به مناسبت نوروز به ديدار آقاي ميرحسين موسوي رفتم (هر ساله به اين کار مبادرت مي‌کردم) با علم به اين که احتمالاً تصويرم را در کنار ايشان منعکس خواهند ساخت و اين گونه نيز شد؛ رسانه‌هايي خاص ضمن انعکاس تصوير من در کنار آقاي ميرحسين موسوي اعلام داشتند اينجانب در انتخابات از وي حمايت خواهم کرد، در حالي که در اين ملاقات من نگراني خود را از اين که ايشان يک بار ديگر در چارچوب برنامه‌هاي آقاي هاشمي رفسنجاني عمل کند به فردي که به سوابقش احترام قائل بودم منعکس ساختم و براي انجام اين وظيفه اخلاقي خود نيز واهمه‌اي نداشتم که چه تفسيري از اين ديدار خواهد شد.

اما قياس شما بين آيت‌الله کاشاني که يکي از ارکان اصلي نهضت ملي شدن صنعت نفت و مبارزه با انگليس بود با نامزد رياست‌جمهوري که به دليل برخي منيت‌ها شرايط مناسبي را براي تحرک دشمنان و بدخواهان کشور از جمله انگليس جهت ضربه زدن به مصالح ملي فراهم آورد ديگر از آن مقوله‌هاست.

آقاي مصطفي ايزدي! شما در فراز ديگر مرا متهم به بي‌اطلاعي کرده‌ايد و مي‌فرماييد: «در خور توجه جنابعالي، حتي بديهي‌ترين واقعيتهاي تاريخي را منکر شده‌ايد، مثلاً وقتي از شما در مورد نقش آيت‌الله منتظري در زمينه تبيين و تئوريزه کردن اصول و مباني تئوريک انقلاب پرسيده‌اند. پاسخ داده‌ايد که: «در تئوريک انقلاب نقشي نداشتند اما در مسائل حوزوي چرا!» اين پاسخ را پاي بي‌اطلاعي جنابعالي از فعاليت‌هاي علمي و سياسي مرحوم آيت‌الله منتظري در تبعيدگاه‌هاي متعدد و در جلسات بحث و گفتگوي ايشان مي‌گذاريم. شما مي‌دانيدکه بنده شخصاً شاهد اقدامات ايشان در نجف‌آباد و ساير بلاد بوده‌ام. فقيه عاليقدر در نجف‌آباد، نماز جمعه‌ي واقعي را احياء کردند که در خطبه‌هاي آن اصول و مباني انقلاب اسلامي را تبيين کردند.» (جوابيه، ص6) اجازه بدهيد در برابر اظهار لطف‌هاي متعدد شما، از باب مطايبه خدمتتان عرض کنم مشکل اصفهاني‌ها اين است که بعضاً «اصفهان نصف جهان است» را جدي مي‌گيرند، اما مشکل شما نجف‌آبادي‌ها آن است که نجف‌آباد را تمام جهان فرض کرده‌ايد! و از اين رگه‌ها در خاطرات آقاي منتظري نيز به وضوح ديده مي‌شود: «در نجف‌آباد شنيدم که ايشان در مدرسه فيضيه سخنراني داغ و تندي کرده و ايشان را بازداشت کرده‌اند بلافاصله رفتم در مسجد بازار، ائمه جماعت را خبر کردم آمدند، گفتيم اينها به حريم مرجعيت اهانت کرده‌اند ما از اين مسجد تکان نمي‌خوريم تا اين که خبري از اقاي خميني و علماي ديگر که گرفته‌اند بدست بياوريم… سروصداي اين تحصن در اصفهان و خميني شهر (سده) و ساير شهرستانهاي اطراف پيچيد تا جايي که استاندار اصفهان به تعبير خودشان گفته بود تحصن نجف‌آباد استان اصفهان را آلوده کرده است… اين قضيه در همه جا صدا کرد، من نشنيدم جاي ديگري اين کار را کرده باشند…» (خاطرات آيت‌الله منتظري، صص8-226) توجه دقيق به اين روايت، صحت آن‌چه را به صورت مزاح عرض شد به اثبات مي‌رساند؛ چرا که قبل و بعد از دستگيري امام، علماي بسياري در سراسر کشور دستگير شدند. صرفاً در تهران، تعداد طلاب و انديشمندان حوزوي به اسارت گرفته شده به بيش از هفتاد تن مي‌رسيد که از جمله آنان آيت‌الله مطهري، آيت‌الله غفاري، آيت‌الله ناصرمکارم شيرازي، آيت‌الله شرعي، آيت‌الله خندق‌آبادي، فلسفي و… بودند. با اين وجود شخصيت‌هاي بزرگ و روحاني‌هاي بنام از شهرهاي بزرگ به تهران آمدند و همزمان اعتصاب و اعتراضات سراسر کشور را در برگرفت؛ براي مثال در تبريز مردم با هدايت حاج ميرزا عبدالله مجتهدي و آيت‌الله قاضي طباطبايي براي آزادي علما و در رأس آن‌ها امام دست به تحصن زدند، در شيراز مردم هنگام يورش مأموران ساواک به منزل آيت‌الله سيدعبدالحسين دستغيب در برابر منزل ايشان تجمع کردند و دست به مقاومت زدند؛ با اين وجود عوامل رژيم پهلوي توانستند چند تن از علما از جمله آيت‌الله بهاءالدين محلاتي، هاشم دستغيب و مجدالدين مصباحي را دستگير کنند، در مشهد نيز مردم به اطراف حرم مطهر و مسجد گوهرشاد ريختند و موج اعتراضات و اعتصابات در اين شهر به گونه‌اي بود که ساواک مجبور شد از رسيدن آيت‌الله ميلاني به تهران و پيوستن به جمع علماي متحصن جلوگيري کند، لذا هواپيماي ايشان را به مشهد باز گرداند، در رشت آيت‌الله شيخ محمود ضيابري، حاج شيخ محمد کاظم صادقي، سيدحسين رودباري، حاج سيد شفيع، سيدحسن بحرالعلوم و ابوالمکارم رباني املشي مردم را به تجمع در مساجد از جمله مسجد کاسه‌فروشان دعوت کردند، در اصفهان ساواک تعدادي از روحانيون مؤثر پيرو امام را دستگير کرد؛ با اين وجود از اين شهر آيت‌الله خادمي و طاهري شيرازي و نيز حاج ميرزا ارباب اصفهاني و حاج يحيي خادم يزدي به جمع روحانيون مهاجر متحصن در تهران پيوستند؛ البته ساواک توانست برخي روحانيون برجسته از جمله حاج شيخ مهدي نجفي و آيت‌الله محمدباقر کرباسي و آيت‌الله سيدحسن روضاتي را در راه اصفهان- تهران متوقف سازد و آنان را وادار به بازگشت کند، در شهرهاي اهواز، زنجان، خمين، کاشان و … با پيشتازي علماي برجسته اين شهرها اعتراضات گسترده مردم منجر به عکس‌العمل‌هاي شديدنيروهاي سرکوبگر و کشتار قيام کنندگان شد. از جمله کفن‌پوشان وراميني به صورت سفاکانه‌اي به خاک و خون کشيده شدند. در حاشيه چنين قيام گسترده‌اي آقاي منتظري در مورد تحصن نجف‌آباد که خود در آن نقش داشت چنين به قضاوت مي‌نشيند: «من نشنيدم جاي ديگري اين کار را کرده باشند». اين جمله مشابه ادعاي شماست که مي‌فرماييد ايشان در نجف‌آباد به اقامه نماز جمعه مي‌پرداختند و در آن اصول و مباني انقلاب اسلامي را تبيين مي‌کردند. اولاً به منظور ثبت در تاريخ خوشحال خواهم شد که يک اثر آقاي منتظري را در تبيين تئوريک نهضت اسلامي که مربوط به قبل از پيروزي انقلاب باشد مشخص فرماييد. در دهه‌هاي چهل و پنجاه در ميان اهل فکر و نظر به ويژه دانشگاهيان آثار آيت‌الله مطهري، دکتر شريعتي، آيت‌الله طالقاني و… بسيار مطرح بود، اما هرگز اثري از آقاي منتظري در اين سال‌ها در خارج و داخل کشور منتشر نشد که کمک به تبيين انديشه اين نهضت نمايد. شما اگر بتوانيد حتي نشاني مطلبي را از ايشان در مجلات تئوريکي که در قم توسط ياران امام منتشر مي‌شد مشخص سازيد سپاسگزار خواهم شد. همچنين در محافلي همچون حسينيه ارشاد که قبل از انقلاب به تبيين مسائل نظري مي‌پرداخت هيچ سخنراني از آقاي منتظري به ثبت نرسيده است. ثانياً‌ براي روشن شدن سطح سياسي خطبه‌هاي نماز جمعه آقاي منتظري در قبل از انقلاب و اين‌که تا چه حد ايشان در تبيين تئوريک انقلاب اسلامي نقش داشت روايت آقاي هاشمي‌رفسنجاني را در اين زمينه مرور مي‌کنيم: «بعضي وقتها در زندان، برخي اتفاقها و نظرات، خود به خود محل مزاح و شوخي مي‌شد، که يکي از مهمترين آنها موضوع اقامه نمازجمعه توسط آيت الله منتظري و مضامين برخي خطبه‌هاي ايشان بود.

مسأله هم اين بود که وقتي رژيم مقداري در سياست خود، در اين اواخر، تجديد نظر کرده بود و براي فضاي باز سياسي زمينه‌سازي مي‌کرد، ايشان احساس کردند که ما مبسوط‌اليد هستيم و بايد اقامه نماز جمعه کنيم. فتواي ايشان اين بود که اگر حکومت اسلامي باشد، يا علما مبسوط‌اليد باشند، نماز جمعه واجب است. دوستان ديگر با ايشان موافق نبودند ولي ايشان با همان سماجت معمولي در زندگي دارند، اعلان کردند که نماز جمعه را اقامه کنند و اين کار را کردند ما هم شرکت کرديم به عنوان مأموم. البته بعضي‌ها نماز ظهر را مي‌خواندند.

به هر حال همانطور که پيش بيني مي کرديم، اين کار چندان دوام نياورد زيرا وقتي امام جمعه در خطبه ها پس از حمد و ثتاي خدا و اهل بيت، به تبيين شرايط واوضاع سياسي و اجتماعي کشور مي رسيد، مطالبي مطرح مي شد که رژيم با آن مخالف بود و مشکل زا بود. بنابراين وقتي مضامين خطبه‌ها از طريق ميکروفونهاي مخفي و يا از طريق مأموران نفوذي به ساواک رسيد ٱنها دستور تعطيلي نماز جمعه را صادر کردند و در نتيجه آن آقاي منتظري مجبور به پذيرش درستي نظر ساير علما شدند. در اين ميان يکي از خطبه‌هاي ايشان که به مناسبت نيمه شعبان ايراد شد مورد استفاده بذله گويان قرار گرفت و آقاي لاهوتي بر اساس آن نمايشي ساخت و در برخي جلسات ويژه سرگرمي آن را به اجرا گذارد. موضوع هم اين بود که خطيب محترم جمعه در آن خطبه، درباره چگونگي پيروزي امام زمان پس از ظهور، برابر قدرتها بحث مي‌کردند و راه کارهاي مختلفي علاوه بر معجزه و اراده قاهرة الهي مطرح کردند. يکي از آن راه کارهاي احتمالي ممکن اين بود که يکي از لردهاي انگليسي به حضرت ايمان بياورد و از طريق او غلبه بر جهان ممکن شود؛ ناگفته پيدا است که اين استدلال، سرمايه خوبي براي شوخي و مزاح و دست انداختن بود.» (انقلاب و پيروزي، کارنامه و خاطرات سالهاي 1357و 1358 هاشمي رفسنجاني، به کوشش عباس بشيري، نشر معارف انقلاب، سال 1383، صص2-61)

آقاي مصطفي ايزدي! هرچند شخصاً به شما تعلق خاطر دارم، اما اين مسئله مانع از بيان اين حقيقت نيست که در اين بحث ما با فردي مواجهيم که افق ديدش محدود به نجف‌آباد است، اما براي ادعايش نمي‌توان هيچ‌گونه محدوديتي قائل شد. شما در بخش ديگري از جوابيه خود همچون عالمي مطلع از همه مسائل تاريخ معاصر ادعا مي‌کنيد: «اين هم که گفته‌ايد: «براي مسائل تئوريک جلساتي در تهران وجود داشت که در آن آيت‌الله خامنه‌اي، آقاي هاشمي و برخي شخصيتهاي مکلا مانند دکتر پيمان بودند و درباره مسائل تئوريک بحث مي‌کردند.» بدون مدرک است. اين مطلب را از کجا آورده‌ايد؟ اي کاش نشانه يا نشانه‌اي از آثار آن جلسات را ارائه مي‌کرديد تا علاقمندان به وجود آن پي ببرند». (جوابيه، ص6) البته فعاليت در زمينه مسائلي نظري به ويژه پس از غلبه نيروهاي مارکسيست بر سازمان مجاهدين خلق به صورت گسترده در خارج و داخل کشور مورد توجه قرار گرفت که اينجانب به يک مورد آن اشاره داشتم، اما چون آقاي منتظري در اين زمينه‌ها هيچ‌گونه نقشي نداشت شما به تکذيب قطعي آن مي‌پردازيد. براي اين‌که نتوانيد با همين قطعيت راوي را تکذيب کنيد توجه شما را به روايت آقاي هاشمي‌رفسنجاني در مورد يکي از فعاليتهاي تئوريک جلب مي‌کنم: «در اوج مبارزه مسلحانه و محدود شدن بحثهاي علني و نفوذ افکار مارکسيستي از طريق مجاهدين خلق و کمونيستها در بين جوانان و گرايش اين نسل به مارکسيسم از طرف جمع دوستان به من وآقاي باهنر و دکتر پيمان، ماموريتي داده شد مبني بر اينکه به طور دسته جمعي تلاش کنيم در زمينه فلسفه تاريخ- که از محورهاي اصلي اختلاف بود- فلسفه تاريخي با بينش قراني ارائه کنيم تا به صورت متن آموزشي در جلسات نيروهاي مبارز مورد استفاده قرار گيرد. جمع ما جلسات زيادي برگزار کرد و در مواردي به نتايج خوبي هم رسيديم و مواردي هم در برنامه‌ بررسي بود که با بازداشت من، جلسات ادامه نيافت. اما بعداً در زندان کتابي بنام «فلسفه تاريخ»، به دستمان رسيد که عمدتاً نظر شخصي آقاي دکتر پيمان در مسائل مطروحه بود و اگر کسي نمي‌دانست آن جمع‌بندي را به حساب مجموعه ما مي‌گذاشت. اين موضوع بحثهاي مهمي را در محفل ما و بين ما و ديگران بوجود آورد و آقايان علماي زندان از من توضيح مي‌خواستند» (همان، ص67). نفي اين فعاليت‌ها که يکي از دغدغه‌هاي جدي ياران امام در اين ايام بود (صرفاً به اين دليل که آقاي منتظري در آن نقش نداشتند) مثل اين است که تلاش آيت‌الله مطهري را براي راه‌اندازي حسينيه ارشاد به منظور تبيين مسائل نظري نزد جوانان به طور کلي نفي کنيم؛ البته همان‌گونه که در آن مصاحبه اشاره شده بود، آقاي منتظري هم متقابلاً داراي قوت‌هاي ديگري به ويژه در مسائل حوزوي بود و اشراف ايشان بر متون فقه قطعاً در بعد ديگري انقلاب را تقويت مي‌نمود؛ به همين دليل نيز امام به آقاي منتظري بسيار اميدوار بودند.

اما در مورد اين‌که چه کساني به صورت عاجل از ابتداي انقلاب هم موضوع مرجعيت آقاي منتظري و هم رهبري آينده ايشان را مطرح کردند بحث مبسوط و مستندي در کتاب پاسداشت حقيقت (صفحات 131-129) آمده است؛ براساس آن چه در مطبوعات منعکس است، براي اولين بار در خبر تنظيمي دفتر ايشان از ملاقات با اعضاي مرکز اسناد انقلاب اسلامي در چهارم اسفند سال 60 عنوان آيت‌الله العظمي استفاده شد. البته اين واقعيت بر همه در آن ايام روشن بود و آيت‌الله مشکيني نيز در نامه خود در پاسخ به تعارفات آقاي منتظري به آن اشاره دارد: «خود جنابعالي نيز با اعلام آمادگي عملي براي مرجعيت و رهبري و انجام برخي از مقدمات هر دو امر اقدام فرموده‌ايد…» (پيوستهاي خاطرات آيت‌الله منتظري، ص923)

شما با وجود مستندات فراوان در زمينه راه‌اندازي مدارس در قم و ساير اقدامات که معني آن براي همه فضلاي حوزه و اهل اطلاع در حوزه سياسي روشن بود مدعي مي‌شويد: «هيچ سندي نداريد که آقاي هاشمي و يا بيت آيت‌الله منتظري، جانشيني آيت‌الله منتظري را از سال 60 و 61 در جامعه جا انداخته‌اند. من به صراحت عرض مي‌کنم شخص حضرت امام قبل و بعد از انقلاب اسلامي، جانشيني فقيه عاليقدر را جا انداخته‌اند. (جوابيه، ص11) سپس براي اثبات اين ادعاي بديع خود سندي از ساواک مي‌آوريد که منبع آن مجهول است و تحت عنوان «يکي از منابع که مورد اعتماد کامل خميني است» ذکر شده است. اين ادعا در حالي است که امام قسم جلاله مي‌خورند که من از اول با اين مسئله مخالف بودم و جناب آقاي هاشمي و آيت‌الله محمدي‌گيلاني نيز رسماً عدم موافقت امام را با انتخاب آقاي منتظري به عنوان رهبر آينده قبل از تصميم خبرگان ثبت نموده‌اند و مستندات آن ارائه شد. جالب اين‌که هم شما و هم آقاي منتظري بعضاً اسناد دست اول را کنار مي‌گذاريد و به استنباطات ماموران ساواک استناد مي‌جوييد. مگر در اين که امام به شاگرد برجسته خود عنايت داشتند کسي ترديد دارد؟ اين توجه در گزارش مورد بحث منعکس است، اما مگر قبل از انقلاب، آن هم زماني که امام در نجف بودند، ساختار سياسي بعد از پيروزي انقلاب مشخص بود که مدعي مي‌شويد گزارش ساواک از اطرافيان امام در نجف ثابت مي‌کند که ايشان مايل بودند آقاي منتظري را به عنوان قائم‌مقام رهبري يا تحت هر عنوان سياسي ديگر براي بعد از خود تعيين کنند. ضمن اين که بعد از انقلاب براي امام مشخص شده که آقاي منتظري تا چه حد تحت تأثير فرد پرمسئله‌اي چون مهدي هاشمي و باند نفوذ يافته به بيت ايشان است و به هيچ وجه نمي‌تواند مسائل سري کشور را نزد خود نگه دارد. در اين زمينه به اين فراز از خاطرات توجه کنيد: «آقاي هاشمي رفسنجاني در تلفن با ناراحتي مي‌گفت که آقا فرموده‌اند: «يک وقت فلاني کلمه‌اي مي‌گويد. آيا حضرتعالي احتمال داده‌ايد که من فکر نکرده مطلبي را که محرمانه به حضرتعالي نوشته‌ام در ملاعام هم بگويم و يا اشکال به اصل نوشته اينجانب بوده است». (پيوستهاي خاطرات آيت‌الله منتظري، ص1071) بنابراين حتي اگر ادعاي شما که مبتني بر استنباط ساواک است و مربوط به زماني است که هنوز مسئله حکومت‌داري مطرح نيست قرين به صحت باشد، مي‌بايست به نظر امام در بعد از انقلاب توجه کرد که هم مستند و هم دست اول است. در خاتمه اين بحث اميدوارم با سعه صدر بيشتر در آينده بتوانيم مباحث در هم تنبيده تاريخي را در چارچوب تبادلات قلمي براي جامعه مشتاق کشف حقايق، روشن کنيم. مطمئنم تلاش‌هايي که از سوي برخي جريانات سياسي صورت مي‌گيرد تا به بهانه دفاع از حق‌طلبي و آزاد انديشي آقاي منتظري چهره امام را ملکوک سازند ره به جايي نخواهد برد. هم شخصيت چند بعدي امام براي جامعه در تاريخ به ثبت رسيده است و هم ميزان توانمندي‌هاي آقاي منتظري؛

بنابراين جرياناتي که در زمان حيات امام نتوانستند با ايجاد اختلاف بين اين استاد و شاگرد به اغراض خود نزديک شوند اکنون نيز قادر به دست‌يابي به اين هدف نخواهند بود.

با تشکر

مدير دفتر مطالعات و تدوين تاريخ ايران

عباس سليمي‌نمين

89/02/06


2 پاسخ به “جوابیه «عباس سلیمی نمین» به نقدی از «مصطفی ایزدی»”

  1. یک پژوهشگر تاریخ معاصر گفت:

    از سایت کلمه به خاطر این امکانی که فراهم کرده تشکر می کنم . از هر دو نفر هم تشکر می کنم . اما چند نکته را یاد آور می شوم

    1- آقای سلیمی نمین در نقد آقای منتظری آزادی کامل دارد اما دیگران نمی توانند پاسخ ایشان را به همان صراحت بدهند چون بلافاصله به

    تشویش اذهان ،توهین به مقامات عالی نظام و… متهم می شوند.

    2- ترکیب اعضای شورای انقلاب نشان می دهد که همگی (جز یک نفر) ساکن تهران بوده اند و نمی خواستند از سایر شهرها کسی را بیاورند.

    البته درباره عضویت آقای خامنه ای هم نکاتی هست که نمی توان گفت اما در همین جا هم اشاره شده که نمی خواستند ایشان از مشهد

    بیاید.بر این اساس بدیهی است که آقای منتظری در قم که از جهاتی مرکز انقلاب بود بماند و هدایت نهضت را عهده دار شود.

    3- اساسا شان سیاسی و علمی آقای منتظری اجل از این بود که در شورای انقلاب عضو شود . دلیل آنهم اینکه در خبرگان قانون اساسی با

    وجود حضور بسیاری از بزرگان سیاسی و علمی ایشان را به ریاست خبرگان برگزیدند . در حالی که بیشتر آنها از کسوتی بالاتر از اعضای شورای

    انقلاب برخوردار بودند.یعنی همه آنها کسوت آقای منتظری را قبول داشتند.(حتی آقای طالقانی) در حالی که آقای منتظری اداره جلسات را به

    نایب رییس واگذار کردند.

    4- درست است که امامت جمعه تهران ابتدا با آقای طالقانی بود . در عوض امامت جمعه قم مرکز فقاهت و انقلاب به آقای منتظری واگذار شد.

    واگر امام بعد از آقای طالقانی از آقای منتظری خواست که در تهران اقامه نماز جمعه کنند به این دلیل بود که در تهران فردی در کسوت و جایگاه

    فرد قبلی نبود و نمی خواستند شان این جایگاه تنزل کند.البته درباره این موضوع نکات دیگری هم هست که صرف نظر می شود .

  2. ایمان گفت:

    متاسفانه آقای سلیمی نمین همه حقیقت را نزد خود می داند و بس بر همین اساس ایشان یک سند ارائه می دهند و بعد تحلیل و تفسیر خود را می کنند که ان را هم سند می داند اما آقای سلیمی سند تاریخی یک مدرک معتبر محسوب می شود و تحلیل شما بر آن جز تاریخ نیست و حتی تحلیل سند هم می تواند دارای خطا و اشتباه باشد که البته خود بهتر می دانید
    2-آقای منتظری طبق نظر شرعی خود حکم طرفداری از مجاهدین را اعدام ندانسته که البته قابل تامل هم هست اما گفته که برای اعدام از امام نامه گرفته اند که این هم قابل توجه هست با چه شرایطی و گویا شما فراموش کرده اید که چه کسانی فرزند ایشان را به شهادت رسانده اند که این خود می توانست انگیزه یی قوی برای آقای منتظری برای موافقت و حتی حکم بر اعدام ها باشد اما نظر شرعی و انسانی خود را داشت و بدرستی به قول آقای ایزدی این اوج آزادی خواهی ایشان محسوب می شود
    بهرحال آقای سلیمی نمین به جریانی دلبسته است که انحصارطلبی و تمامیت خواهی آن هر روز بیشتر می شود و البته نقد اقای منتظری در این روزها هم در همین راستاست