سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic

تهران‏ى كه ديگر نيست‏

چکیده :تهران ديگر، قدم زدن عصرها در پياده‏روهاى لاله‏زار، شاهرضا (انقلاب)، پهلوى (وليعصر)، نهر آب كرج (بلوار كشاورز) و گردش به دور پارك شهر يا سنگلج نيست. تهران ديگر از كنار سر در شمس‏العماره عبوركردن و ناصرالدين‏شاه، اتابك اعظم، آسيدجمال واعظ، ملك‏المتكلمين و مشروطه‏خواهان را نظاره كردن نيست. چند نفر از 13 ميليون جمعيت تهران در ميدان بهارستان اين روزها تظاهركنندگان 30 تير را مى‏توانيد ببينيد؟ چند نفر مى‏توانند آن طرف‏تر در جلوى مجلس مصدق و مدرس را در حال سخنرانى عليه استبداد نظاره...


کلمه-صادق زیبا کلام:حدود يكى، دو ماه پيش، اواخر مهر، اوايل آبان، تلفنى ناشناس به موبايلم داشتم. به عنوان يك قاعده كلى من به تلفن‏هاى ناشناس پاسخ نمى‏دهم. چون معمولاً دردسر است. يا مصاحبه مى‏خواهند، يا مقاله، يا سفر به شهرستانى براى سخنرانى، مناظره، يا سؤال و ابهاماتى پيرامون فلان يادداشت يا مصاحبه‏ام دارند، يا مى‏خواهند بگويند چرا اين را گفته‏ام يا آن را نوشته‏ام، يا درصدداند كه ارشاد و راهنمايى‏ام كنند، يا برعكس ناسزا نثارم مى‏كنند و تهديد و قس على‏هذا.

به آن تلفن هم جواب ندادم. اما برايم پيامى گذارده بود. لحن پيامش ضمن آنكه مؤدب بود، در عين حال هم آمرانه و دستوردهنده بود كه با او تماس بگيرم و باز حسب معمول تماس هم نمى‏گيرم. دو، سه روز بعد همان شماره باز برروى صفحه موبايلم ظاهر شد. علت اينكه آن شماره به خاطرم مانده بود، اعدادش بود. ارقام آخر شماره 5، 4 تا صفر بود. ترسيدم؛ فكر كردم از تأميناتى جايى است. اما چون سر كلاس بودم نتوانسته بودم جواب دهم. باز همان صداى آمرانه ولى در عين حال مؤدب بود. و باز هم همان تقاضا كه با او تماس بگيرم. بيشتر نگران شدم چون بار دوم دو بار پشت سر هم و به فاصله نيم ساعت تماس گرفته و هر بار هم همان پيام را گذارده بود. توى تشويش و نگرانى بود كه اتفاقاً مجدداً همان شماره برروى صفحه موبايلم ظاهر شد. خودش بود. كلى شماره صفر در آخر شماره.

با بسم‏اللَّه جواب دادم و حسب معمول سلام كردم. همان صداى آمرانه و در عين حال مؤدب بود. پرسيد خودم هستم؟ با ترس و لرز گفتم بله خودم هستم. در مواقع معمولى من با اكراه مى‏پرسم كه مخاطب با من چكار دارد؟ اما در مواقعى كه مى‏ترسم خيلى با ادب صحبت كنم. به ايشان هم با همان ادب ناشى از ترس گفتم «امرتان را با من بفرمائيد». گفت استاد خواهش مى‏كنم. من دهقان از روزنامه همشهرى هستم و روزنامه مى‏خواهد يك ويژه‏نامه در مورد تهران چاپ كند و مى‏خواستيم استدعا كنيم كه يك يادداشت در مورد تهران به ما بدهيد. نفس راحتى كشيدم و گفتم آقاى دهقان شما كه مرا نصف جان كرديد. گفت عذر مى‏خواهم قصد جسارت نداشتم؛ ممكنه يادداشت را تهيه بفرمائيد. خيالم كه راحت شد گفتم آقاى دهقان من حقيقتش چيزى به ذهنم نمى‏رسد.

گفت اجازه بفرمائيد بعداً مزاحم شوم شايد مطلبى به نظرتان برسد. گفتم همين كار را بكنيد. كلى از دست خودم لجم گرفت كه اين همه فكر و خيال كرده بودم. چند روز بعد تماس گرفت و اين بار چون ديگه مى‏دانستم تلفن روزنامه همشهرى است جواب ندادم. همان صدا بود، همان ادب و با هم يادآور تهيه يادداشت. يكى، دو بار ديگر هم تماس گرفت. تجربه به من آموخته كه خيلى‏ها كه كارى دارند و چيزى مى‏خواهند، خيلى هم در خواسته‏شان مصر نيستند و اگر دفع‏الوقت كنم، موضوع منتفى مى‏شود. همين تاكتيك را در مورد آقاى دهقان به كار گرفتم. اما اين بار به خطا رفته بودم، آقاى دهقان ول كن نبود. به علاوه مى‏گفت وقت زيادى نمانده. مصر بود كه حتى اگر يك صفحه هم باشد كفايت مى‏كند. گفتم آقاى دهقان حتى همان يك صفحه هم نمى‏شود چون مشكلم اين است كه حقيقتاً هيچ چى به ذهنم نمى‏رسد، آخه چى بنويسم در مورد تهران؟ از اين حرف‏هايى كلى‏گويى، قشنگ، رسانه‏پسند، اما بى‏محتوى و پوك هم بلد نيستم. مثلاً بگويم «فلان شهر تهران، در دامنه البرز، در دل خود كوله‏بارى از فرهنگ و تمدن ايران اسلامى را به همراه دارد؛ اين شهر پايتخت و كانون تمدنى كهن، تجسم 2500 سال تاريخ فرهنگ و تمدنى غنى است كه جهان و تمدن‏هاى ديگر در طول تاريخ وام‏دار… الى آخر». نه از اين حرف‏ها بلدم و نه اساساً اعتقادى به اين نوع پوشال‏ها دارم. اما آقاى دهقان دست بردار نبود.

مشكل فقط اين نبود كه چيزى براى نوشتن در مورد تهران به ذهنم نمى‏رسيد. روحاً وضع خوبى نداشتم و به هم ريخته بودم يك جورهايى تحقير و له شده بودم و همين كه مى‏توانستم راه بروم و نفس بكشم، معجزه بود. اينها را كه ديگر نمى‏توانستم به دهقان بگويم. نمى‏توانستم به او بگويم كه روحاً چگونه مجروح و پريشان بودم. در عين حال آقاى دهقان به غايت مؤدب بود. حتى يك بار هم بدقولى‏ها و سر دواندن‏هايم را به رويم نمى‏آورد. در عوض مى‏گفت شرايط شما را درك مى‏كنم. وقتى بهش مى‏گفتم: آقاى دهقان من نه از معمارى سر در مى‏آورم، نه اهل حرف‏هاى شيك و قشنگ امروزى هستم پيرامون تهران؛ نه مى‏توانم راه و رسم زندگى در به اصطلاح فلان شهر تهران را به كسى بياموزم چون خودم هم آن را بلد نيستم؛ نه به موزه‏ها يا آثار باستانى تهران آشنا هستم و نه هيچ چيز ديگرى ندارم و به عقلم نمى‏رسد كه پيرامون شهر محل تولدم بنويسم، آرام و مؤدبانه پاسخ مى‏داد كه مطمئن است حرفى براى گفتن دارم. آخرالامر تسليم شدم و گفتم باشد مطلبى مى‏نويسم. پيش خودم فكر كردم بالاخره چند سطر حداكثر يك صفحه A4 كه بيشتر نمى‏خواهد، اين وقتى را كه دارم صرف كلنجار رفتن با او مى‏كنم، مى‏نشينم و بالاخره يك چيزى مى‏نويسم در مورد تهران و بهش مى‏دهم.

بيشتر مواقع كه دارم مى‏دوم، فكرى به ذهنم مى‏رسد يا به موضوعى كه قرار است بنويسم فكر مى‏كنم يا صحبت‏ها، دردودل‏ها و مرافعه‏هايم را با آدم‏ها انجام مى‏دهم. آن روز هم به هنگام دويدن فكر كردم چند سطرى مى‏نويسم كه تهران در زمان آقامحمدخان قاجار در اواخر قرن هجدهم پايتخت شد و اينكه اگر نخستين شاه قاجار از آن دنيا سرى به روستاى محقرى كه آن روز باعجله براى پايتخت فرمانروايى و سلسله تازه تأسيسش انتخاب كرده بود مى‏زد، آيا باورش مى‏شد كه اين همان روستاست؟

اما آن روز بعد از ظهر كه آمدم خانه و يك راست رفتم پشت ميز كارم كه آن يك صفحه را برروى كاغذ بياورم، نمى‏دانم چه شد كه همه چيز به هم ريخت. قلمم را كه به دست گرفتم بى‏اختيار يك پرسشى در ذهنم شكل گرفت: تهران براى من چه معنا و مفهومى داشت؟ تهران براى انسانى در آستانه 60 سالگى زندگى‏اش انسانى كه در وسط آن شهر متولد شده و بزرگ شده بود چه معنا و مفهومى داشت؟ وقتى به عقب بر مى‏گردم و به تهران مى‏انديشم، به زندگى كه در آن داشته‏ام مى‏انديشم، به مجموعه انسان‏ها و خاطراتى كه با آنها در اين شهر داشته‏ام، به دوران كودكى‏ام و نوجوانى‏ام باز مى‏گردم، تهران چه احساسى به من مى‏دهد؟

هرگز نفهميدم چرا، اما شايد كشيده‏هايى كه اين چند ماهه خورده بودم و زخم‏ها و جراحات آن بود كه سر باز كرد، شايد هم نو از بين رفتن يا نبودن تهرانى كه من در آن بزرگ شده بودم، و شايد هم دليل ديگرى باعث شد. حاصل آن بود كه بى‏اختيار دلم هواى تهرانى را كرد كه ديگر نيست؛ مثل عزيزى كه انسان از دست داده و سال‏هاست كه خاك شده، اما يك روز عصر يا غروب انسان بى‏اختيار دلش هواى او را مى‏كند و پس از سال‏ها دورى دو مرتبه او را مى‏خواهد.

احساس كردم تهرانى كه من مى‏شناختم، ديگر نيست. تهران براى من يادآور مشتى خاطرات، خانه‏ها، خيابان‏ها، محله‏ها، كوچه پس كوچه‏ها و انسانى‏هايى است كه ديگر نيستند. تهران براى من يادآور بازارچه نايب‏السلطنه، خيابان رى، كوچه شترداران، بازارچه آب منگل، بازار، گلوبندگ، سبزه ميدان، پله‏هاى مسجد امام، بازار بين‏الحرمين، حاج حسين آقا اتفاق‏فر، پيش‏كسوت‏هاى بازار، دروازه قزوين، خيابان مخصوص، كوچه فريدون، خيابان سينا، دبستان غزالى، كوچه كبريت‏سازى، خيابان منيريه و دبيرستان رهنما، تجريش، نياوران، دزاشيب، اكبر مشدى، چلوكبابى شمشيرى، پياده رفتن در تابستان‏ها به امامزاده داود، زيارت حضرت عبدالعظيم بى‏بى شهربانو، امامزاده گل زرد، سر پل تجريش، بستنى و گردو و بلال، توپخانه، چهارراه استانبول، كافه نادرى، مسجد هدايت، آن دورها و خيلى دورترها، ماشين دودى و مادر بزرگم كه چادرش را محكم مى‏گرفتم كه گمش نكنم.

سنگ مرمر بزرگ و زيباى قبل ناصرالدين شاه در حرم حضرت عبدالعظيم كه هر وقت با مادربزرگم به زيارت مى‏رفتيم سفارش مى‏كرد «دو ركعت نماز براى «شاه شهيد» بخوانم، با پدر بزرگم‏آميز باقر، رفتن به ابن بابويه و امامزاده عبداللَّه بر سر مزار شهداى 30 تير و دكتر حسين فاطمى كه بعدها فهميدم كى بوده‏اند… تهران براى من يك سرى نام است. نام اماكنى كه بسيارى از آنها ديگر نيستند. آنها هم كه مانده‏اند كمتر كسى ديگر آنها را سمبل تهران مى‏پندارد. تهران شده شهرى بى‏نام و نشان، شهرى شلوغ، شهرى زشت، زمخت، بدقواره كه نه شرقى است نه غربى. نه رايحه‏اى از اسلاميت و رنگ و بوى يك شهر اسلامى را دارد، و نه پيامى از ايران و ايرانيت. شهرى كه معمارى سنتى عملاً نيست و نابود شده؛ شهرى بى‏هويت، بى‏فرهنگ و بى‏تمدن.

شهرى كه هيچ احساس ويژه‏اى به انسان نمى‏دهد. كدام ساختمان، كدام تبار، كدام معمارى در تهران است كه به انسان احساس «تهران» بدهد؟ در كجاى تهران امروز كه بايستيم، احساس مى‏كنيم در تهران هستيم؟ آيا برج ميلاد كه همچون تحكم‏پذير، بى‏ريخت و بى‏قواره سر به آسمان كشيده يادآور تهران و تاريخ و گذشته‏اش است؟ اگر برج و آسمانخراش سمبل هويت و فرهنگ باشد، در آن صورتى امارتى‏ها با سى، چهل سال سابقه تاريخى از ما خيلى سابقه‏دارتر مى‏شوند. آنها برج‏ها و آسمانخراش‏هايى هوا كرده‏اند كه برج ميلاد ما در مقايسه با آن مثل مقايسه تيم ملى فوتبال با تيم فوتبال منچستر يونايتد است.

سمبل‏هاى تهران دوران كودكى من همه تغيير كرده. مهم‏ترين سمبل تهران امروز، ترافيك و آلودگى هولناك خيابان‏هايش است. تهران شده جنگلى از آهن‏پاره‏هاى كره‏اى، چينى، مالزيايى و هولناك‏تر از همه آهن‏پاره‏هاى «ايران خودرو» ی خودمان. شهرى كه مسئولين آن مى‏گويند آلودگى‏اش چندین برابر حد مجاز است، در عين حال هم همان مسئولين هر روز آهن‏پاره‏هاى بيشترى را روانه خيابان‏هايش مى‏كنند. بالاخره هر آهن پاره‏اى كه به خيابان‏هاى تهران اضافه مى‏شود، كلى درآمد براى حكومت دارد؛ چرا كه توليد نشود.

تهران ديگر، قدم زدن عصرها در پياده‏روهاى لاله‏زار، شاهرضا (انقلاب)، پهلوى (وليعصر)، نهر آب كرج (بلوار كشاورز) و گردش به دور پارك شهر يا سنگلج نيست. تهران ديگر از كنار سر در شمس‏العماره عبوركردن و ناصرالدين‏شاه، اتابك اعظم، آسيدجمال واعظ، ملك‏المتكلمين و مشروطه‏خواهان را نظاره كردن نيست. چند نفر از 13 ميليون جمعيت تهران در ميدان بهارستان اين روزها تظاهركنندگان 30 تير را مى‏توانيد ببينيد؟ چند نفر مى‏توانند آن طرف‏تر در جلوى مجلس مصدق و مدرس را در حال سخنرانى عليه استبداد نظاره كنند؟

يا آيت‏اللَّه كاشانى را در مسجد پامنار بالاى منبر مشاهده كنند؟ كدام يك از اهالى شميران اين روزها از سرازيرى دزاشيب كه پايين مى‏روند، درشكه‏هاى دو اسبه را در حال عبور از جلوى باغ بزرگ حسن ارسنجانى مشاهده مى‏كنند؟ كدام‏يك از ساكنين خانى‏آباد غلامرضا تختى را مى‏بينند؟ نمى‏دانم نسل جديد تهران را به چى مى‏شناسد و تهران براى آنان يادآور چيست؟ شايد براى نسل جديد، تهران يادآور خيابان‏هاى شلوغ، پياده‏روهاى شلوغ‏تر، دويدن، دويدن و باز هم دويدن براى يك لقمه نان درآوردن، شب را به صبح و روز را به شب رساندن، صبح‏زود در ستون نيازمندى‏هاى همشهرى به دنبال كارگشتن، ثبت‏نام و شركت در كلاس‏هاى بى‏شمار، كلاس كامپيوتر، كلاس كنكور، كلاس زبان، كلاس آمادگى آزمون ارشد، و باز بيشتر و بيشتر به دنبال كار گشتن.

تهران براى نسل جديد يعنى احساس خفگى در مترو، و در اتوبوس‏هاى BRT با كمبود اكسيژن مواجه شدن. تهران براى نسل جديد شهرى است كه ساكنين آن مجبورند با عجله و شتاب بدوند. نه فرصتى دارند كتاب بخوانند، نه روزنامه، نه تفريحى دارند، نه ذره‏اى از طبيعت ديگر در آن به چشم مى‏خورد كه به فرزندان‏شان نشان دهند كه در اين دنياى شلوغ و آلوده، چيزى به نام طبيعت و محيط زيست هم هست.

به جز احساس خفگى، آلودگى، شلوغى، ترافيك، بيكارى و نياز به دويدن و تلاش براى معاش، تهران چه احساس ديگرى به نسل امروز مى‏دهد؟ بلاد استكباريه كه ما اين همه شبانه‏روز در راديو و تلويزيون، مطبوعات، خطابه‏ها و منابرمان آنان را به باد ناسزا مى‏گيريم، آنان را بى‏فرهنگ، مستكبر، پول‏پرست، سودجوو ابكار، ظالم، فاسد، متجاوز و عنقريب در ورطه سقوط… تبليغ مى‏كنيم، يك خشت و گل، يك درب پوسيده چوبى، يك ساختمان مخروبه قديمى، حتى يك كوچه باريك گذشته‏شان را نگذاشته‏اند از بين برود و گذشته‏شان را با چنگ و دندان حفظ كرده و نمى‏گذارند تخريب يا از بين برود.

در خيابان‏هاى لندن، پاريس، برلين، در كوچه پس كوچه‏هاى سنگفرشى ناپل، روم، فلورانس، ونيز و در هر كجاى ديگر شهرها و بلاد استكباريه كه انسان نگاه مى‏كند، لختى تأمل مى‏كند، همه تاريخ روم، همه تاريخ لندن، همه تاريخ فلورانس و ونيز، همه تاريخ كوردوباو پاريس، با صدها و هزاران سال تاريخ و گذشته‏شان در برابر چشمان انسان قرار مى‏گيرد. در يك خيابان معمولى در شهر لندن، رهگذران با ساختمان‏ها و بنايى‏هايى روبرو مى‏شوند كه تابلويى برروى آنها نوشته اينجا منزل مسكونى فلان دانشمند، فلان عالم دينى، فلان فيلسوف، فلان ژنرال و فرمانده ارتش بريتانيا، فلان تاريخ نبرد واترلو و جنگ با اسپانيا (Spanish Armada)، فلان سياستمدار، فلان نويسنده و هنرمند، در اين خانه، در اين ساختمان زندگى مى‏كرده.

بناهايى كه متعلق به 100، 200، 300 و بعضاً 500 سال پيش هستند. آن خانه را حفظ كرده‏اند، درست همانطور كه در زمان خودش صدها سال پيش بوده. اما ما ايرانيان كه على‏الدوام در بوق و شيپور مى‏دميم، براى خودمان تاج گل ارسال مى‏كنيم كه صاحب فرهنگ غنى اسلامى – ايرانى و ايرانى – اسلامى هستيم، تمدن بسيار كهن و افتخارآفرين داريم، مدعى هستيم كه دنيا وام‏دار علماء، دانشمندان و تمدن ايرانى – اسلامى ما است، عرضه نداشته‏ايم حتى يك بنای تاريخى رجال و معاريف تاريخى‏مان را حفظ كنيم.

كدام يك از انبيه‏اى را كه ده‏ها سال پيش رجال و شخصيت‏هاى تاريخى ما در تهران در آن زندگى مى‏كرده‏اند را عرضه داشته‏ايم حفظ كنيم؟ خانه مصدق كو؟ بيت آسيدمحمد طباطبايى رهبر مشروطه كجاست؟ مسجد و مدرسه آشيخ فضل نورى كجاست؟ منزل احمد قوام‏السلطنه، جلال آل احمد، فروغ فرخ‏زاد، احمد شاملو، عشقى، فرخى يزدى، محمد مسعود، آيت‏اللَّه كاشانى، نواب صفوى، طيب، حاج اسماعيل رضايى، خسرو روزبه، احمد رضايى، بيژن جزنى، نورالدين كيانورى، اسيدمحمود طالقانى، مهندس مهدى بازرگان، استاد شهيد مطهرى، شهید آيت‏اللَّه بهشتى، اميرعباس هويدا، آقامصطفى چمران… كجاى تهران هستند؟

كدام يك از اينها را ما نگه داشته‏ايم و برروى يك كاشى نوشته‏ايم كه اينجا منزل مسكونى دكتر محمد مصدق بوده؟ اينجا منزلى بوده كه سال‏ها در دوران طلبگى و جوانى‏شان قبل از انقلاب، اكبر هاشمى رفسنجانى و آيت‏اللَّه خامنه‏اى در طبقات بالا و پايين آن زندگى مى‏كرده‏اند. اينجا منزل، مكان و ساختمانى بوده كه سيدحسن تقى‏زاده، ستارخان و باقرخان، عين‏الدوله، آسيدجمال واعظ، ميرزا ملكم‏خان ناظم‏الدوله، دكتر تقى ارانى، حسينعلى راشد، حسين علاء، عباس ايروانى (رئيس كفش ملى)، احمد خيامى (رئيس ايران خودرو) حسنعلى منصور، ارتشبد عباسعلى قره‏باغى، سپهبد تيمور بختيار، هژير يزدانى، مهندس عبداللَّه رياضى، داريوش همايون و… در آن زندگى مى‏كرده‏اند.

ظرف 20 سالى كه از پايتخت شدن تهران مى‏گذرد، يك دنيا تاريخ در آن خفته است. ما كدام ساختمان و بناى تاريخى را كه سمبل بخشى از اين تاريخ 200 ساله است را توانسته‏ايم حفظ و حراست و بازسازى كرده و در معرض چشمان مشروطه و مقاومت مشروطه‏خواهان است. هر خشت و آجر آن با انسان حرف مى‏زند. شخصاً هر بار كه از سرچشمه به سمت شمال يا جنوب آن مى‏روم و از جلوى مسجد سپهسالار عبور مى‏كنم، مشروطه‏خواهان را مى‏بينم كه بروى بام مسجد، درون گلدسته‏هاى آن، پشت پنجره‏هايش سنگر گرفته‏اند و دارند در مقابل قواى ژنرال لياخوف روسى و محمد عليشاه با چنگ و دندان از مشروطه دفاع مى‏كنند. كدام تلاش را كرده‏ايم تا آن بنا را حفظ كنيم؟ آن را به نسل امروز نشان دهيم؛ به آنها بگوييم اين ساختمان، اين بنا، اين مسجد بخشى از مشروطه است، بخشى از تاريخ اين مملكت است، بخشى از هويت و گذشته‏امان است.

مى‏توانستيم ميدان ژاله (شهدا) را به عنوان سمبل مبارزات انقلاب اسلامى، به ياد كشتار شهداى 17 شهريور به يك شكل زيبا و باشكوه بازسازى و حفظ و حراست كنيم؛ اما در اينجا. از آنجا كه به جز پرگويى و پرمدعايى هنر ديگرى نداريم و به جز شعار و شعار و باز هم شعار، همت، توان و عرضه ديگرى نداريم، كمتر ساختمان، ابنيه و بناى تاريخى‏مان را توانسته‏ايم نگه داريم. ساختمان‏هاى تهران قديم را خرد و خراب كرده‏ايم و به جاى آن گاراژ، پاركينك، پاساژ، برج، مجتمع تجارى و… ساخته‏ايم كه پولى به جيب بزنيم. همين چندى پيش بود كه روزى نامه‏ها نوشتند مدرسه مروى را هم دارند خراب مى‏كنند كه پاساژ تجارى درست كنند. روزهاى چهارشنبه صبح با اتوبوس‏هاى BRT مى‏روم براى تدريس علوم ارتباطات به دانشگاه آزاد بعد از ميدان امام حسين. مسير اتوبوس تمامى طول خيابان انقلاب را طى مى‏كند.

زمانى كه اتوبوس از روى پل‏هاى هوايى عبور مى‏كند، اشكم در مى‏آيد. ده‏ها ساختمان دوره پهلوى‏ها، عصر رضاشاه حتى قبل‏تر از آن را و تعلق به عصر قاجار را مى‏بينم كه به صورت مخروبه در آمده‏اند. اگر همه آنها را خراب نكنند، چيزى از آنها نمانده و برفى ديگر و زمستانى ديگر عملاً آنها را به طور كامل خراب خواهد كرد. برخى از آنها بسيار بزرگ‏اند. قطعاً تعلق به رجال و شخصيت‏هاى سياسى و صاحب نام دارند. آن وقت به ياد ساختمان‏ها و ابنيه بلاد استكباريه مى‏افتم كه با چه دقت و ظرافتى از سوى حكومت‏هايشان حفظ و نگهدارى مى‏شوند.

كدام ابنيه و ساختمان را مى‏خواهيم به محصلين و جوانان، به دانشجويان و نسل جوانمان نشان دهيم و بگوييم اين بنا، سبك معمارى ايران عصر رضاشاهى است؛ اين بنا و اين منطقه، تعلق به اواخر ايران عصر قاجار دارد، اين معمارى دهه 1330 يا 1340 هست؟ نه، هرچه فكر مى‏كنم مى‏بينم تهران براى من فقط مشتى خاطرات گذشته‏هاست. و هر قدر مى‏خواهم خودم را وادار كنم كه به تهران جديد، به تهران BRT و مترو به تهران آلوده، شلوغ و پر ترافيك، به تهران آهن‏پاره‏هاى ايران خودرو و سايپا، به تهران پاساژها و مجتمع‏هاى تجارى، احساسى و تعلق خاطرى پيدا كنم نمى‏توانم. تهران براى من همان تهران كوچه پس كوچه‏هاى قديم، خيابان‏هاى سنگفرشى، ميدان توپخانه، قدم زدن عصرها در پياده‏روهاى لاله‏زار، سرى به كافه نادرى زدن و نظاره كردن كبوترها و يا كريم‏ها برروى سقف‏هاى شيروانى خانه‏هاى بازارچه آب منگل و سر در شمس‏العماره است.


9 پاسخ به “تهران‏ى كه ديگر نيست‏”

  1. علی گفت:

    میگویند ملتی را میخواهی نابود کنی خاطراتش را از او بگیر .آیا اینها عامدانه چنین کردند یا از سر نادانی؟چه فکر میکنید؟

  2. ابراهيم گفت:

    هيچ تمدني نابود نمي شود مگر از درون

  3. Elnaz گفت:

    اقای دکتر شما که به این ز یبایی و لطافت میتوانید بنویسید حیف نیست که از این سبک نوشته ها نمی نویسید و در عوض مطا لب خشک سیاسی مینویسید؟ ( با عرض پوزش)

  4. amir ali گفت:

    دكتر خواهش مي كنم بيشتر بنويسيد الان كه اثر نويسندگان محبوب ما در بندند شما بيشتر بنويسيد كلامتان واقعا آرامش بخشه.

  5. Tara گفت:

    Ba salam be ghaye Zeebakalam,
    Rooze ray va entekhabat shoma ro jeloye Hoseyneeyeye Ershad deedam, ba shoma sohbati kardam va shoma darjavab gofteed ke folan ketabam ro bekhooneed motevajeh mesheed ke melat Iran va Iran chejoori Iran shode, goftam ke khoondam oon ketabetoon ro. Alan ke saate 4:04 a.m.dar gharbe California hastesh va man faghat 2 haftas ke baad az yek sal boodan dar Iran, az Tehran bargashtam, ba khoondane in maghale, dobare delam havaye Iran va Tehran ro kard, har chand ke dege Tehran baraye man ke dorane daheye akhare 30 salegy ro ham megzaroonam dege Tehran ghadeem neest! Pedaram vaghti az Tehran va madreseye Darolfonoon tareef mekonand engar ke raje be 200, 300 sale peesh harf mezanand. Hame cheez ro kharab kardeem, na arzesh shenaseem va na keyfeeyat shenas. Hame moghasereem, bazeeha kamtar va bazee kheyly beeshtar. Man bacheye shemroon hastam vali deege che shemrooni sobha mogheyee ke dabeerestan meraftam bayad az Fereshte va ya Amaneeyeh meraftam madrese engadr saketo khalvat bood kheyaboona, barf ke meyoomad va madresehaye mantagheye 1 va 3 taateel meshodan meshod vasate kheyaboone valiasr khabeed ro zameen vasate barf chonke har 5 dagheghe ye masheen rad meeshood. taze in ghazeeye male 22 sale peshe, hata Tehran ta 12 13 sale pesh ham baz ghabele shenasayee bood laaghal baraye Tehrani ha. Cheghadr afsoos, ah va khoone jegar, dar bedari. Aghaye Zeebakalam Tehran ham baraye man va khanevadeye man ke to in shahr bozorg shode, mesle shoma naslhaye mokhtalefe khanevadash Darolfonoon ro tajrobe karde, ba bozorg mardi mesle Mosadegh hamrah boode, eyne be cheshm deede ke sobh mardom ye shoar medadand va baadazzohre hamoon rooz hamoon adama ye shoare dighe medadand, baraye man ke ba inke 6/7 salam boode enghelab shode va hanooz shoaraye Dr Ali Shareeyati moalem shaheede ma jan be kafash nahade bood ala ala che hemati, ro yadesh meyad va ghalam dooshe pedaro madaresh to kheyaboone Ayzenhaver/Azadi rahpeymayee karde, enghelabo dede, jang ro maze maze karde, va too hamoon kheyaboon ke ba 6/7 salegi shoare Esteghlal azadi medade, hameen emsale jeloye cheshmesh …. ro dedeh, hata hanooz nemetoonam bazgoo konam ke chi dedam aslan bavaram nemeshe, agha in Tehran dege oon Tehran nist va nakhahad bood. Az daro devaresh baraye man ke faghat gham mebare zendegi Tadaeeye, Tehran baraye man dege yadaavare khoshoonat va zeshti shode, vali baz delam mekhad ke bavar konam ke shayad omidi bashe ke in chehre avaz beshe. Doroob be shoma ha ke alan Iraneed. Doshanbe jaye man ro ham khali koneed in avaleen rooze ke nistam tareekhe roozhaye sabze roo az nazdeek bebeenam .

  6. من کیستم گفت:

    جناب دکتر زیبا کلام، الحق که کلامی زیبا، قلمی شیوا و پیامی رسا دارید که من کم سواد وکم هوش هم می توانم دریافتی از آن داشته باشم. خواندن مقاله جنابعالی عناوینی را در ذهنم ایجاد کرد که اهم آنها موارد زیر است:
    – ایران ای که دیگر نیست
    – اسلام ای که دیگر نیست
    – هویت ای که دیگر نیست

  7. شفتالو گفت:

    چند نفر مى‏توانند آن طرف‏تر در جلوى مجلس مصدق و مدرس را در حال سخنرانى علیه استبداد نظاره کنند؟

  8. بابک گفت:

    آقای دکتر
    مادربرزخیم .تنها شما اساتید میتوانید مار را از این برزخ زودتر برهانید.ماهنوز گرفتار جهل وندانستنیم .پس بیاموز دانایی را ای پیام آور.
    ملتی که حافظه تاریخی خود را فراموش کند میشود ما!
    ملتی که اینهمه منابع زیر زمینی ،روزمینی ،مادی ومعنوی و….داردعاقبتش این است سیلندر گاز بردوش بدنبال گاز.پیت نفت بردست ودنبال نفت و…نه درتهران که درروستاهای جنوب وشرق … ایران .
    درست است آقای دکتر! هموطن تهرانی مامثل سایر هموطنان دنبال آن چیزی هستند که دارند و اما ندارند.

  9. Nima m گفت:

    Dorood bar shoma man 32 salame matlabe ziba va nostalgic bood…ba shoma movafegham zemnan manzele sadeghe hedayat ra be 1mahde koodak mobaddal kardeand..afsoos..man 20sale pishe classe zaban miraftam 4rahe valiasr..ya mosadegh ke an nam namande..moassese meli zaban az meidane enghelab ba 40rial…caset forooshie zire pele ketabforooshaye piade ro ke ketab jibie r etemadi ya policy mifrookhtan…ya tantan..halo havaye enghelabie jalebi dasht vali hala faghat gham azash mibare hata az hamin daro divaraye khoone…