نوشته عبدالله رمضان زاده از داخل زندان برای سردار آرام
چکیده :دوستان ديدند که اشک هايم چگونه سرازير بود. اما هموطنان بلوچ که مي دانند چقدر دلم برايشان مي تپد، خوب آگاهند که آنچه اتفاق افتاده است با هدف ياري آنان و در جهت منافع آنان نبوده است. تروريست ها ممکن است با پول خارجي چند جوان را فريفته باشند تا از آنان سوءاستفاده کنند، اما بزرگان بلوچ اعم از قبايل، مولوي ها و روشنفکران و همچنين عامه مردم بلوچ مي دانند که تروريست ها چه خطراتي را متوجه آنان کرده اند و راه صلاح و پيشرفت و عمران بلوچستان در آرامش است و دست در دست هم...
کلمه: دکتر «عبدالله رمضان زاده» قائم مقام حزب مشارکت ایران اسلامی و سخنگوی اسبق دولت اصلاحات که در تاریخ 23 خرداد بازداشت شده است بعد از 4 ماه و در تاریخ 26 مهر یادداشتی درباره سردار شوشتری با عنوان «به یاد سردار آرام» از داخل زندان نوشت که توسط رونامه اعتماد منتشر شد. متن این یادداشت به شرح زیر است:
عبدالله رمضان زاده: برخي خبرها را هرجا که باشي و بشنوي دردناک است و باعث مي شود انسان درد خود را فراموش کند، خبر شهادت سردار نورعلي شوشتري، فرماندهان منطقه يي سپاه و جمعي از مردم سيستان و بلوچستان از آن خبرهاي دردناک بود. به عنوان کسي که از يک سو سال ها بود سردار شوشتري را مي شناختم و از سوي ديگر دغدغه 20 سال اخير من مسائل مربوط به مرزها و مناطق قومي کشور بوده است، شوکه شدم، اولين برخوردم با سردار شوشتري در قرارگاه نجف اشرف در سال 65 بود.
من به عنوان يک بسيجي رزمنده ساده و او فرمانده قرارگاه، آن روزها از درجه هاي امروز فرماندهان و خدم و حشم و گماشته و رئيس دفتر خبري نبود؛ مخصوصاً در قرارگاه ها و مناطق عملياتي.به همراه چند تن از دوستان دانشجو مسوول هدايت آتش يکي از گردان هاي عملياتي بوديم و به خاطر جلسه هماهنگي تطبيق آتش يگان هاي درگير عمليات آن روزها در داخل خاک عراق به قرارگاه نجف اشرف رفتيم.
فرمانده وقت قرارگاه برادر شوشتري بود؛ مردي بسيار آرام، متين و استوار، برخلاف ساير فرماندهاني که مي ديدم و معمولاً در حال حرکت و عجله حرف مي زدند، برنامه مي ريختند و دستور مي دادند، خيلي آرام احوالپرسي مي کرد و سخن مي گفت. مسووليت تمام عمليات و هماهنگي لشگرها و گردان هاي مستقل اعم از پياده و زرهي در آن عمليات با او بود. آنجا قاليباف، سليماني، اسدي و مرتضي قرباني را هم ديدم که رفت و آمد مي کردند و آماده عمليات مي شدند. با ما هم احوالپرسي کرد و چند جمله گفت و رفت. از جمله اينکه گفت؛ «گلوله توپ و خمپاره کم داريم. حتي يک گلوله هم نبايد هدر رود. در اين يکي دو روز هرچه مي توانيد نيروهايتان را بيشتر کنيد. در اين مناطق کوهستاني، خمپاره ها و توپ ها بايد جاي نيروها عمل کنند، در محاسبه ها دقت کنيد، يادتان باشد 4= 2+2. در هيچ محاسبه يي نبايد اشتباه داشته باشيد.»
دو سه روز بعد مجدداً به قرارگاه رفتيم و اين بار به خاطر پاسخگويي به کتک کاري برخي از سربازان و بسيجيان گردان ما با فرماندهاني که نام شان را در بالا آوردم. در يک سوءتفاهم دوستان ما که فرماندهان لشگرها را نمي شناختند با آنها به جر و بحث پرداخته بودند. من به همراه فرمانده گردان براي رفع و رجوع رفتيم.انتظار برخورد تند سردار شوشتري را داشتيم. به محض سلام و عليک شروع کرد به قاه قاه خنديدن و به فرمانده گردان ما که امروز يکي از فرماندهان مناطق غرب کشور است، گفت؛ گردان تشکيل داده يي يا تيم کاراته؟، به جاي بروس لي، ناصرلي تربيت کرده يي. (ناصر نام يکي از دوستان در گردان بود که ورزش هاي رزمي کار کرده بود.) خلاصه با معذرت خواهي گذشت. ديگر برادر شوشتري را نديدم تا سال 78.
سال 78 من استاندار کردستان بودم که سردار نورعلي شوشتري به فرماندهي قرارگاه حمزه سيدالشهدا(ع) منصوب شد. او جايگزين سردار احمد کاظمي شد که به فرماندهي نيروي هوايي سپاه منصوب و در آنجا به همراه دوست خوب ديگرم سردار حنيف شاهمرادي به شهادت رسيد. قرارگاه حمزه سيدالشهدا(ع) مسووليت مناطق شمال غرب کشور (آذربايجان غربي، کردستان) را بر عهده دارد. اگرچه مقر قرارگاه در اروميه است، هفته بعد از انتصاب، سردار به کردستان آمد و در استانداري همديگر را ديديم. همان برادر شوشتري بود. هيچ فرقي نکرده بود. همان آرامش و طمانينه. به او گفتم زيردستش بوده ام و او فرمانده ام و هنوز هم بايد مرا همان بسيجي زيردست خود حساب کند. و داستان ناصرلي را برايش بازگو کردم. به ياد آورد و کلي خنديد. از همان جا به مرتضي قرباني زنگ زد و خاطره را يادآور شد. دو هفته بعد به قرارگاه رفتم تا به اصطلاح سياست و امنيت را با هم هماهنگ کنيم. ديدگاهي باز داشت و دغدغه اش توسعه و عمران و آباداني بود. تا روزي که من در کردستان بودم و او فرمانده قرارگاه، دست در دست هم کار پيش مي رفت.
سال 80 من از کردستان آمدم و ديگر او را نديدم، تا اينکه اوايل امسال شنيدم مسووليت سيستان و بلوچستان به او سپرده شده است. خوشحال شدم و به برخي از دوستان بلوچ اطمينان دادم که وضعيت قطعاً بهتر از گذشته خواهد شد و کمي از خصوصيات سردار شوشتري گفتم. ديروز که خبر را شنيدم ،نمي دانستم چه بگويم. تلويزيون کليپي پخش مي کرد که يادآور خاطره شهدا و جنگ بود که عکس شوشتري هم به آنها اضافه شده بود. او هم رفت. دوستان ديدند که اشک هايم چگونه سرازير بود. اما هموطنان بلوچ که مي دانند چقدر دلم برايشان مي تپد، خوب آگاهند که آنچه اتفاق افتاده است با هدف ياري آنان و در جهت منافع آنان نبوده است. تروريست ها ممکن است با پول خارجي چند جوان را فريفته باشند تا از آنان سوءاستفاده کنند، اما بزرگان بلوچ اعم از قبايل، مولوي ها و روشنفکران و همچنين عامه مردم بلوچ مي دانند که تروريست ها چه خطراتي را متوجه آنان کرده اند و راه صلاح و پيشرفت و عمران بلوچستان در آرامش است و دست در دست هم نهادن. شهادت سرداران سپاه و بزرگان و مردم بلوچستان را به همه ملت ايران، خانواده شهدا و مخصوصاً به برادر بزرگوارم حجت الاسلام والمسلمين شوشتري تبريک و تسليت مي گويم.
پي نوشت؛ اين مطلب در روز 26 مهرماه در زندان نوشته شده است.













