شما در حال بازدید از صفحه ساده شده سایت کلمه می باشید. برای دیدن نسخه اصلی اینجا را کلیک کنید.

» خاطره به یادماندنی روزی که شهید بهشتی از زندان‌های ورامین بازدید کرد!

سه شنبه, ۱۸ مهر, ۱۳۹۶

چکیده : جواب سلام و صلوات زندانیان را که دادند فوری خطاب به من جمله ای فرمودند، جمله ای که خیلی بنظر من زیباست. برای امروز و دیروز حکیمانه است. فرمودند: آقای رضایی شما که ورامین هستید ماهی یا هفته ای چند دفعه می آیی سری بزنی به این عزیزان ما و ببینید علت زندانی شدن اینها چی هست؟ شاید در قانون گذاری و کارهای ما مشکلاتی هست و اینها سبب می شود که این افراد در این سن جوانی در زندان باشند!


حجت الاسلام جواد رضایی محلاتی در گفت و گو با پایگاه نشر آثار و اندیشه های شهید بهشتی از سفر شهید بهشتی به شهر ورامین، تعریف کرده است. طبق خاطرات جواد رضایی آیت الله بهشتی  ایشان پس از ملاقات با مردم در روستاهای ورامین به شهرستان ورامین می‌رسد. در آنجا به اصرار رئیس شهربانی از زندان هم بازدید میکند. بازدیدی که آن‌ را اینگونه نقل می‌کند:

برای شعارها ناراحت بودیم ولی ایشان با روح بلندشان اصلا اعتنایی به این مسائل نداشت. زمانی که بیرون رفتیم، آقای حسینی، که پدر شهید هم هست، گفتند برویم کمیته. وارد دالان کمیته که شدیم آقا ایستادند. دیدیم ده نفری اینجا همینطوری نشسته اند. فرمود این آقایان مشکل شان چی هست؟ گفتند اینها همین اراذل و اوباش هستند که از ورامین و جواد آباد آمده اند به مردم چماق بزنند. اینها را دستگیر کرده بودند. آقای بهشتی فرمود: نه! این آقایون اشتباه کرده اند و این ها را آزاد کنید. گفتند نه آقا این ها باید مجازات بشوند. فرمودند پس من بر میگردم. تا این ها را آزاد نکنید و نروند ورامین من داخل کمیته نمی آیم.

همه را آزاد کردند و رفتند و ایشان وارد کمیته شدند، نشستند و شروع به صحبت کردند. صحبت از شام که شد، آقا باز هم با من یک مشورت کوچکی کردند و فرمودند آقای رضایی شام بمانیم؟ گفتم نه آقا. من دلم می خواست زودتر آقا برسند به تهران و از این اوضاع خلاص شوند. گفتم دیدید که از ورامین آمدند، آدم ها و مردم را زدند و چه و چه، می‌ترسم یک وقت خطری باشد. اگر اجازه بدهید شام نمانیم. ایشان هم به مسئولین کمیته گفتند شام نمی مانیم و حرکت کردند.

فکر کنم ساعت ۹ شب شد تا اینکه به سمت ورامین راه افتادیم. ما هم خوشحال شدیم که برنامه امروز زودتر تمام شد به دلیل نگرانی ما از سلامتی آقا. من هم با ایشان آمدم. ورامین که رسیدیم، رئیس شهربانی وقت ورامین که فردی بود به نام باقری، گفت آقای بهشتی پاسبان ها هم منتظر شما هستند و می خواهند شما را ببینند. فرمود چشم. شهربانی قدیم ورامین نزدیک امام زاده بود که ما هم آنجا از قبل سابقه داشتیم. زمانی که جمع ما وارد شهربانی شدند، سربازها را به صف کرده بودند توی حیاط و ایشان چند جمله ای زیبا گفتند که شما امروز سربازان امام زمان هستید و از نظام حفاظت می کنید و اجر و پاداش دارید. من دلم می خواست بیشتر با شما باشم ولی وقت گذشته، ما عازم تهران هستیم والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته…. این آقای باقری نگذاشت مجددا گفت آقا زندان های ما را هم بیائید ببینید. اصلا یک جمله نگفتند نه یا دیر است و اینها. حرکت کردند به سمت زندان. وقتی بردند ما را جلوی زندان، خاطرات خود ما زنده شد، ما هم یک شب قبل از پیروزی انقلاب اینجا بودیم. قفل زنجیر را بسته بودند به درب و این آقا شروع کرد به گزارش دادن که اینجا سی و دو نفر زندانی داریم. آقای بهشتی گفتند که ما را آوردید قفل و زنجیر اینجا را ببینیم یا آمار را … اینکه اینها را نمی خواست! درب را باز کن تا ببینم کی ها اینجا هستند! فوری کلید را آوردند و قفل و زنجیر را باز کردند و آقای بهشتی وارد بند زندان شدند و همه زندانی ها یک صلوات بلند فرستاند. همه هم جوان بودند اونجا. زمان نفاق بود و مسائل آن موقع. جواب سلام و صلوات زندانیان را که دادند فوری خطاب به من جمله ای فرمودند، جمله ای که خیلی بنظر من زیباست. برای امروز و دیروز حکیمانه است. فرمودند: آقای رضایی شما که ورامین هستید ماهی یا هفته ای چند دفعه می آیی سری بزنی به این عزیزان ما و ببینید علت زندانی شدن اینها چی هست؟ شاید در قانون گذاری و کارهای ما مشکلاتی هست و اینها سبب می شود که این افراد در این سن جوانی در زندان باشند!

من که هیچوقت نیامده بودم، گفتم آقا من که جهاد هستم ،عرض کنم این نعمت را نداشته ام. دو سه نفر دیگر روحانی بودند، مانند آقای غلامی ، خطاب به او کردند و گفتند آقا شما که در دادگاه هستید چه؟ او گفت پرونده ها این قدر زیاد هست، من نتوانسته‌ام بیایم اینجا! به دیگری گفتند و همین طوری از چند نفر سئوال کرد و گفت گله من همینه، شما باید بیایید اینجا و سر بزنید. آمدیم بیرون از سالن زندان، زندان دیگری بود به ما گفتند شماها دیگر نمی خواهد بیایید. در حیاط بایستید اینها شاید درد دلهایی دارند به من می خواهند بگویند که نمی خواهند شما بدانید. ما بیرون در حیاط ایستادیم. خیلی طول کشید، شاید نیم ساعت یا بیشتر. از آنجا که آمدند، دیدیم آقای شفیعی نامی آمدند که فرمانده سپاه پادگان توحید در اول جاده تهران به ورامین بود. با لباس سپاهی آمده بود و گفت آقای دکتر، برادران سپاهی در پادگان توحید منتظر شما هستند. آقای بهشتی گفتند من از صبح آمدم و الان ساعت دیر وقت است. باز آقای شفیعی گفت ما چه کنیم بچه ها منتظر هستند.

آقای بهشتی دیگه با ما ها خدا حافظی کردند و ما هم یک دنیا خوشحال بودیم که به سلامت داستان ورامین تمام شد و آقا رفتند بطرف پادگان توحید و ما هم مجددا برگشتیم آبباریک. آنروز یک روز پر از معرفت و تدبیر و احترام بود و آرامشی که ایشان داشت، و به آن شعارها که اصلا اعتنایی نمی کرد. آنقدر بزرگ و والا بود که فقهای بزرگ والایی او را می دیدند. یک روزی بود به قول من یک روز با بهشتی!