سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic

صبحگاهی سر خوناب جگر بگشایید!

چکیده : شهید حججی با حلقوم بریده به دست شقی ترین نا آدمیان، نگاه بدون ترس و مصمم او که می داند لحظاتی دیگر او را سر خواهند برید اعتبار دین است و هم انسانیت. آسان نیست مردانه رفتن به استقبال مرگ برای رهایی انسانها و برای دفاع از آرمانها ...


علیرضا کفایی:

به نام خدا

روزگاری است پر از فتنه و عبرت و ابتلا، هر جای جهان را می نگری آشوب است و نیرنگ، خونهاست که به دست خوکان بر زمین می ریزد؛ به شمشیر جهل.

خشونت برجسته ترین اخبار امروز این دنیایی است که دیگر فریبنده هم نیست، داعش و تروریسم در هر جای این خاک، انسانها را می سوزاند، سر می برد، تجاوز می کند، خون می ریزد…. قتل عام انسان سهل نیست، گویی آدمیان بی دفاع شده اند، به سادگی! یا خود را انتحار می کنند و یا دیگران را در کام مرگ فرو می برند، انگار آخر زمان است، اما نیست، کاش بود تا دیگر در منظر چشمان بهت زده امان، پیکر بی سر انسانی مشاهده نمی شد.!

در این سالها سرهای از تن جدای بسیاری را دیده ایم، از همه جا و از همه رنگ و نژاد و دین و مذهب، قربانیان بی سر بسیار بوده اند و چه بی رحمانه تصویر آنها در رسانه ها به نمایش در آمد، اما این یکی داغ و درد بیشتری داشت؛

شهید حججی با حلقوم بریده به دست شقی ترین نا آدمیان، نگاه بدون ترس و مصمم او که می داند لحظاتی دیگر او را سر خواهند برید اعتبار دین است و هم انسانیت. آسان نیست مردانه رفتن به استقبال مرگ برای رهایی انسانها و برای دفاع از آرمانها.

آن نه من باشم که روز جنگ بینی پشت من
آن منم گر در میان خاک و خون بینی سری

چقدر جوان و نوجوان داده ایم و هر روز چشمان منتظر مادران و خواهران و اضطراب و انتظار آمدن، هر روز چشمان خونبار و اشک و آه، انتظار کی به پایان می رسد خدایا مددی.

آری آن روز چو می‌رفت کسی
داشتم آمدن‌اش را باور
من نمی‌دانستم
معنی هرگز را
تو چرا بازنگشتی دیگر؟
آه ای واژه‌ی شوم
خو نکرده است دلم با تو هنوز
من پس از این همه سال
چشم دارم در راه
که بیایند عزیزان‌ام آه

بر شهیدان سلام و صلوات خداوند باد که رونق انسانیت در این کهنه سرای فریب و نیریگند. بر فراقشان شیون کم است باید هر روز گریست.

صبح گاهی سر خوناب جگر بگشایید
ژالهٔ صبح دم از نرگس تر بگشایید
دانه دانه گهر اشک ببارید چنانک
گره رشتهٔ تسبیح ز سر بگشایید
خاک لب تشنهٔ خون است و ز سرچشمهٔ دل
آب آتش زده چون چاه سقر بگشایید
نونو از چشمهٔ خوناب چو گل تو بر تو
روی پرچین شده چون سفرهٔ زر بگشایید
سیل خون از جگر آرید سوی باغ دماغ
ناودان مژه را راه گذر بگشایید
از زبر سیل به زیر اید و سیلاب شما
گر چه زیر است رهش سوی زبر بگشایید
چون سیاهی عنب کآب دهد سرخ، شما
سرخی خون ز سیاهی بصر بگشایید


دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.