سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic
  • صفحه اصلی
  • » تو لیله القبری برو تا لیله القدری شوی...

تو لیله القبری برو تا لیله القدری شوی

چکیده : و این علی است که شب قدرش، شب معراج است و با خون دل و جیحون چشم و ذکر لا اله الا الله و فرق خونین در برابر ملائک می نشیند و از آنان برتر می شود و دل و جانش حضرت روح را کاشانه می شود و آنچنان به عشق می رسد و با معشوق در می آمیزد که وصل و وصال هم عاجز از درک این ایصال الی المطلوبند که جان خرم علی مست و سیراب و شیدایی و سودایی آن یار دلنواز طناز است که در دل این شبها فریاد «فزت و رب الکعبه» سر می دهد ...


علیرضا کفایی:

به نام خدا

شب قدر است و باید قدر دانست، شبی که در آن خداوند تبارک امور یکساله را تقدیر می کند، همین ظاهر کلام کفایت می کند که توجه ویژه ای و جهد وافری در این شب بزرگ داشته باشیم.

شب قدر شب خلوت انس است، شبی که هم ملائک نازل می شوند و هم روح. در شب قدر به اذن پرودگار روح می آید تا همنشین آدمی باشد و به اذن او ملائک هم می آیند تا باز هم در برابر انسان قرار گیرند، شاید این نکته ای باشد تا خداوند عهد روز الست را یادآوری کند؛ یا شاید یکبار دیگر می خواهد قصه خلیفه الهی و آزمون فرشتگاه و انسان را تکرار کند و به فرشتگان بگوید می خواهم در زمین جانشینی قرار دهم و باز ملائک معترض شوند که در زمین کسانى را مى گمارى که در آن فساد مى کنند و خون ها مى ریزند! و خداوند همه معانی را به آدم بیاموزد و بر فرشتگان هم عرضه دارد و از آنان حجت بگیرد که «أَنبِئُونِی بِأَسْمَاء هَـؤُلاء إِن کُنتُمْ صَادِقِینَ» و فرشتگان بر ناتوانی خود اقرار کنند و آدم از آزمون سر بلند بیرون آید و خلیفه الله شود تا خدای بزرگ فرشتگان را دستور دهد که بر آدم سجده کنند و همگان سجده کنند، مگر ابلیس که تکبّر ورزید و از کافران بود.

شب قدر شب رازهای سر به مهر است که می گوید و «ما ادراک ما لیله القدر» و بلافاصله می گوید از هزارن ماه برتر است؛ شب عجیبی است؛ شب فخر خداوند است، شب فخر بشر است، شبی است که علاوه بر فرشتگان روح هم نازل می شود، پیامبر اکرم(ص) فرمود: «وقتی شب قدر می شود ملائکه ای که ساکن در سدره المنتهی هستند و جبرئیل یکی از ایشان است نازل می شوند.» اما علاوه بر فرشتگان، روح هم نازل می شود، روح از عالم امر است و برتر از فرشتگان، امام صادق علیه السلام فرمود: «روح از جبرئیل بزرگتر است و جبرئیل از سنخ ملائکه است و روح از آن سنخ نیست. مگر نمی بینی خدای تعالی فرموده: «تنزل الملائکه و الروح» پس معلوم می شود روح غیر از ملائکه است.»

همه می آیند تا سلام و امنیت را برای آدمیان آورند «سلام هی حتی مطلع الفجر» کلمه سلام و سلامت به معنای عاری بودن از آفات ظاهری و باطنی است و لطف الهی در این شب “تعلق گرفته است به این که رحمتش شامل همه آن بندگان شود که به سوی او روی می آورند و نیز به اینکه درخصوص شب قدر باب عذابش بسته باشد؛ به این معنا که در این شب کید شیطان هم موثر واقع نشود.” همان شیطانی که قسم به جلال خداوند یاد کرد که تا روز قیامت در فریب آدمیان از پای ننشیند و خداوند هم او را اجازه داد ولی در این شب دست و پایش را در بند می کند تا آدمی با طیب خاطر و با امنیت رو سوی خدا کند و از او طلب کند و بس. در شب قدر ملائکه از هر مومن مشغول به عبادت که بگذرند، سلام می دهند و امنیت می بخشند تا «مطلع الفجر» و باید بیدار بود تا صبح بر دمد، جنس این بیداری فرق می کند باید آگاهانه و عاشقانه بیدار بود، جان بیدار می خواهد نه فقط جسم بیدار، چشم دل می خواهد نه چشم سر، چشم دل باز کن که جان بینی؛ آنچه نادیدنی است آن بینی؛ گر به اقلیم عشق روی آری؛ همه آفاق گلستان بینی. حضرت روح، بر جان نازل می شود و اگر جان بیدار نباشد و آگاه نباشد، روح را درک نمی کند، و راه آن بیداری و راز آن آگاهی و عرضه نیاز به درگاه بی نیاز عبادت است و بندگی.

مهمان توام ای جان زنهار مخسب امشب
ای جان و دل مهمان زنهار مخسب امشب

روی تو چو بدر آمد امشب شب قدر آمد
ای شاه همه خوبان زنهار مخسب امشب

ای سرو دو صد بستان آرام دل مستان
بردی دل و جان بستان زنهار مخسب امشب

ای باغ خوش خندان بی‌تو دو جهان زندان
آنی تو و صد چندان زنهار مخسب امشب

بندگی خالق را کردن و از او مدد خواستن و حاجت به درگاهش بردن هم باید به آن باشد که حضرتش به آدمی آموخته است و اول آن اقرار به توحید است و لیاقت بیان ذکر اکبر «لا اله الا الله» که اقرارش به زبان هم برکات زیاد دارد تا چه رسد که در این بحر پر تلاطم اندر افتی و جز او را نتوانی دید و نخواهی و فریادرسی نیست جز او. سودایی ات می کند تا مجنون شوی و از چشمانت سیلاب خون راه انداخته و جیخون می سازد و در بحر قلزم رها و ویرانت می کند و عارفان و اهل سیر و سلوک گفته اند ذکر «لا اله الا الله» چون نهنگی است که همه وجود آدمی را می بلعد «نهنگی هم برآرد سر خورد آن آب دریا را» و آن می کند که دوزخ بر احوالت می گرید.

چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون
دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیحون

چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه برباید
چو کشتی ام دراندازد میان قلزم پرخون

زند موجی بر آن کشتی که تخته تخته بشکافد
که هر تخته فروریزد ز گردش‌های گوناگون

نهنگی هم برآرد سر خورد آن آب دریا را
چنان دریای بی‌پایان شود بی‌آب چون هامون

شکافد نیز آن هامون نهنگ بحرفرسا را
کشد در قعر ناگاهان به دست قهر چون قارون

چو این تبدیل‌ها آمد نه هامون ماند و نه دریا
چه دانم من دگر چون شد که چون غرق است در بی‌چون

چه دانم‌های بسیار است لیکن من نمی‌دانم
که خوردم از دهان بندی در آن دریا کفی افیون

این همه لطف الهی و آن همه عنایت ویژه حضرت دوست در شب قدر توجه و حضور قلب و ایمان و اخلاص می خواهد و باید بخواهی تا بدهند، باید نیازی بر نازنین عرضه کنی و ناز بکشی تا تنعمی یابی، همه نیازمندیم و کمتر می توانیم نیاز را بگوئیم چون ناز کشیدن نمی دانیم چون ناز غیر کشیده ایم نه ناز نازنین را.

هر کس بنا بر بضاعتش شب قدری دارد، اوراد و اذکار و دعا و مناجات و طلب مغفرت و کمال جویی و حق طلبی و قرب الهی و همه خوبیها و دوری از همه پلیدیها به همان بضاعت بر می گردد، با هر بضاعتی در این شب خود را به آن دریای پر گهر در اندازیم و این شب، آن عاشقی شویم که او می خواهد و از بیم موج نهراسیم که او خود دستگیر خواهد شد و سبکبار آدمی را به ساحل امن می رساند که گفته است «سلام هی حتی مطلع الفجر.»

با این حال از آن نکته اصلی این شب های عزیز نباید غفلت کرد و آن انزال ملائک از «سدره المنتهی» و انزال حضرت روح از «عالم امر» به اذن پروردگار است، اذن در هر چیز به معناى رخصت دادن در آن است، و یا به عبارت دیگر اعلام این معنا است که مانعى از این کار نیست و خداوند فرشتگان را و برتر از آنها روح را اذن و رخصت نزول در این شبها داده است تا «باذن ربهم من کل امر»؛ یعنی هر امرى را تدبیر کنند.

شب قدر شب دیدار است و قدر شب قدر به همین دیدار است؛ اگر میسر شود. شب وصل است، هر چه میخواهی بخواه؛ او می دهد اگر صادق باشی و ریا نکنی و شب قدر را شب یلدای دلت نکرده باشی

قندیل فروزی تو به مسجد به شبِ قدر
مسجد شده چون روز و دلت چون شبِ یلدا

و این علی است که شب قدرش، شب معراج است و با خون دل و جیحون چشم و ذکر لا اله الا الله و فرق خونین در برابر ملائک می نشیند و از آنان برتر می شود و دل و جانش حضرت روح را کاشانه می شود و آنچنان به عشق می رسد و با معشوق در می آمیزد که وصل و وصال هم عاجز از درک این ایصال الی المطلوبند که جان خرم علی مست و سیراب و شیدایی و سودایی آن یار دلنواز طناز است که در دل این شبها فریاد «فزت و رب الکعبه» سر می دهد.

چه مبارک سحری بود و چه فرخنده‌ شبی
آن شبِ قدر که این تازه براتم دادند

ملائک جاهای دیگری بجز شب قدر هم می آیند و بر کسانی نازل می شوند که ایمان آورده و به توحید رسیده باشند و استقامت ورزند«إِنَّ الَّذِینَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَیْهِمُ الْمَلَائِکَهُ أَلَّا تَخَافُوا وَلَا تَحْزَنُوا وَأَبْشِرُوا بِالْجَنَّهِ الَّتِی کُنتُمْ تُوعَدُونَ»

اما جایی که قرار است بالاتر از ایمان، به یقین رسند و پرواز کنند تا قاب قوسین و به آنسوی قوس پای نهند و اسرار را آگاهی یابند، روح هم نازل می شود «تَعْرُجُ الْمَلَائِکَهُ وَالرُّوحُ إِلَیْهِ فِی یَوْمٍ کَانَ مِقْدَارُهُ خَمْسِینَ أَلْفَ سَنَهٍ فَاصْبِرْ صَبْرًا جَمِیلًا إِنَّهُمْ یَرَوْنَهُ بَعِیدًا وَنَرَاهُ قَرِیبًا یَوْمَ تَکُونُ السَّمَاء کَالْمُهْلِ وَتَکُونُ الْجِبَالُ کَالْعِهْنِ وَلَا یَسْأَلُ حَمِیمٌ حَمِیمًا»

بر جان آدمی با عروج ملائکه و روح و دستگیری الهی آنسوی رازها گشوده می شود، بر آنان که اخلاص می ورزند و به یقین می رسند اسرار هویدا می شود و آنان، آن روز را هر چه طولانی باشد تا پنجاه هزار سال نزدیک می بینند و البته صبری جمیل می‌طلبد اما کافران همچنان در انکارند و آن روز را دور می بینند یا به تعبیر دیگر آن روز را باور ندارند.

هر جا که خدای تعالی می خواهد آدمی را برکشد و پاداش بزرگ دهد و از اسرار آگاهش کند و تنعمی و امنیتی و عشق و اخلاصی و یقینی ….. دهد حضرت روح را همره فرشتگان نازل می کند.

شب قدر از این جنس است، شبی عزیز و پر مقدار که روح هم به اذن پرودگار می آید تا همنشین این عصیانگر غافل ظلوم جهول شود و در این شب او را به معراج برد تا خداوند به هر طاعت اندکی، پاداش بیکرانش دهد؛ به شرط آنکه او خود گناهانش را معترف باشد و تواب گردد و خانه دل را مهیای فرود عزیزان خدا کند تا او را دستگیر شوند و از حضیض به اوج رسانند، ملائک تا سدره المنتی ببرندش و حضرت روح تا آنسوی قوس.

این مرتبت در شب قدری که قرآن نازل شده است و بهتر از هزار سال است و ملائک و روح به رخصت الهی در آن نازل می شوند تا هر امری را تدبیر کنند و در طلیعه فجر پاسخ عشق و اسلام و ایمان و یقین و صدق و صفا و رستگاری بشری را که تا صبح نخسبیده و دیده بر در گشوده و با دل و جان حضور یافته را دهند. و آنکه دلش سیه و عشقی ندارد و بر خوان کرم به ریا نشسته و در کار فریب خود و دگران است لیله القدری هم ندارد که قدر شب قدر ندانسته و در شب قبر گرفتار است.

از ظلمت شب قبر باید حذر کرد و گذر کرد و به سوی نور و همنشنینی با اولیاء الله گام برداشت و استکبار نورزید و با استمداد از خداوند با فرشتگان و روح که نازل شده اند عروج را آغاز کرد و لیله القدر را درک کرد. باید جان را کاشانه روح کرد و از لیله القبر عبور؛ «تو لیله القبری برو تا لیله القدری شوی ،،، چون قدر مر ارواح را کاشانه شو کاشانه شو»

حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو
و اندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو

هم خویش را بیگانه کن هم خانه را ویرانه کن
وآنگه بیا با عاشقان هم خانه شو هم خانه شو

رو سینه را چون سینه‌ها هفت آب شو از کینه‌ها
وآنگه شراب عشق را پیمانه شو پیمانه شو

باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی
گر سوی مستان می‌روی مستانه شو مستانه شو

آن گوشوار شاهدان هم صحبت عارض شده
آن گوش و عارض بایدت دردانه شو دردانه شو

چون جان تو شد در هوا ز افسانه شیرین ما
فانی شو و چون عاشقان افسانه شو افسانه شو

تو لیله القبری برو تا لیله القدری شوی
چون قدر مر ارواح را کاشانه شو کاشانه شو

اندیشه‌ات جایی رود وآنگه تو را آن جا کشد
ز اندیشه بگذر چون قضا پیشانه شو پیشانه شو

قفلی بود میل و هوا بنهاده بر دل‌های ما
مفتاح شو مفتاح را دندانه شو دندانه شو

بنواخت نور مصطفی آن استن حنانه را
کمتر ز چوبی نیستی حنانه شو حنانه شو

گوید سلیمان مر تو را بشنو لسان الطیر را
دامی و مرغ از تو رمد رو لانه شو رو لانه شو

گر چهره بنماید صنم پر شو از او چون آینه
ور زلف بگشاید صنم رو شانه شو رو شانه شو

تا کی دوشاخه چون رخی تا کی چو بیذق کم تکی
تا کی چو فرزین کژ روی فرزانه شو فرزانه شو

شکرانه دادی عشق را از تحفه‌ها و مال‌ها
هل مال را خود را بده شکرانه شو شکرانه شو

یک مدتی ارکان بدی یک مدتی حیوان بدی
یک مدتی چون جان شدی جانانه شو جانانه شو

ای ناطقه بر بام و در تا کی روی در خانه پر
نطق زبان را ترک کن بی‌چانه شو بی‌چانه شو


دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.