سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic

در پس پرده نوشتار

چکیده : اگر این امکان وجود می داشت که تمامی لحظات زندگی خود را آگاهانه و به دقت باز بنگریم احتمالا همه ی نوشته هامان را از سر شرم نابود می کردیم. شرمندگی از آنرو که می دیدیم هر آنچه در لحظه ی نوشتن مغرورانه به خلاقیت خویش نسبت داده ایم، ردپائی از آنرا در گذشته و آثار و گفته های دیگران یافته ایم ...


کلمه-ضیا نبوی:

۱- در پس پرده‌ی متنی که پیش روی ماست چه می گذرد؟ آدمی به هنگام نوشتن دقیقا در حال انجام چه کاریست؟ چه اتفاقاتی دست به دست هم می‌دهد تا یک نوشتار پدید آید؟ اینها سوالاتی است که در بعضی لحظات مواجهه با متن مشغولمان می‌دارند. پرسش‌هایی که مایلند از حجاب کلمات و واژه‌ها عبورمان دهند و راهی به جهانی بگشایند که نویسنده با تمامیت وجود خود در آن می‌زید. سودای بی انجامی که تقریبا هیچگاه از مرزهای قیاس به نفس و تخیلات همدلانه فراتر نخواهد رفت..

۲- در نفس نوشتن نوعی گواهی دادن به فقر و نداری زندگی و شاید هم عالم نهفته است، حتی اگر این فقدان چیز کوچکی در حد نوشته‌ی ما باشد! براستی اگر زندگی به کام ما بود و جهان بر مدار میل ما می چرخید، دیگر چه نیازی به این بود که متنی بنویسیم و محصولی از جنس خواست خویش بدان بیافزائیم..

۳- غالب کسانی که می نویسند مایلند کار خویش را مهم تر و محترم تر از آنچه که هست جلوه دهند. آنها استدلال‌های خرد پسند و موجهی برای توضیح نوشته هاشان اقامه می‌کنند و از مقاصد و انگیزه های کوچک و بعضا مبتذلی که به نوشتن شان می خواند با اغماض می گذرند. از همین روست که وقتی از چرائی و چگونگی نوشتن شان می پرسید، نبایستی چندان به پاسخ هاشان امید ببندید.. گیرم که به صداقتشان در پاسخ اطمینانی باشد، به روشن بینی شان در تفسیر خویش چطور؟ آیا یقینی هست؟!..

۴- نوشتن قبل از هر چیز نوعی کار به حساب می آید و به قاعده ی هر کاری نیازمند صرف انرژی است. لاجرم برای اینکه چیزی بنویسید، جدای از داشتن ایده و معنائی در ذهن، محتاج نوعی نیرو و اشتیاقید که تا لحظه ی اتمام نوشتار تنهایتان نگذارد. منبع کسب این انرژی اما الزاما ربطی به آنچه می نویسیم ندارد و می توان آنرا از هر امر نامربوط دیگری نیز کسب نمود. مثلا عصبانیت ناشی از باخت تیم محبوبتان را می توانید کارمایه ی نوشتن متنی فلسفی یا سیاسی قرار دهید و در این نکته هیچ اغراقی نیست..

۵- اگر میان مطالعه ی شاهکار یک نویسنده ی بزرگ و خواندن خاطرات شخصی و خصوصی او مخیرمان بگذارند، انتخاب ما کدامست؟ عظمت و زیبایی تخیل و خرد آدمی را می پسندیم یا جزئیات پیش پاافتاده اما حقیقی زندگی او را؟ پاسخ به این سوال می تواند حقایق مهمی را برای ما آشکار گرداند. حقایقی البته نه در مورد نویسنده بلکه درباره ی آن شخصیتی که خودمان هستیم و چیزهایی که واقعا دوست می داریم..

۶- سرفروبردن در عالم متن و اشتغال مداوم به امر خوانش در یک معنا می تواند کاملا فریبنده باشد. فریب از آنرو که ممکن است معصومانه بپنداریم با تمامیت تجربه بشری مواجه شده ایم و آنچه که می خوانیم نمونه ای تام و تمام از آن چیزهائی است که در ذهن آدمیان است. اینکه غافل شویم از این مهم که بسیاری از آدمیان اصولا هیچ اشتیاقی به نوشتن ندارند و ما راهی به درونیاتشان نداریم و بسیاری دیگر که با وجود میل نوشتن، امکان آنرا نیافته اند. اینکه امور بسیاری هست که در لحظه ی نوشتن آگاهانه یا ناخودآگاه گفتن شان را فرو میگذاریم و اموری دیگر که اساسا قابلیت بیان شدن و به تحریر در آمدن را فاقدند. در کمال تاسف می بینیم امور بسیاری هست که نانوشته باقی مانده و کسی چه می داند که این مقدار چقدر است؟!..

۷- اگر این امکان وجود می داشت که تمامی لحظات زندگی خود را آگاهانه و به دقت باز بنگریم احتمالا همه ی نوشته هامان را از سر شرم نابود می کردیم. شرمندگی از آنرو که می دیدیم هر آنچه در لحظه ی نوشتن مغرورانه به خلاقیت خویش نسبت داده ایم، ردپائی از آنرا در گذشته و آثار و گفته های دیگران یافته ایم. اینکه هرگز متن سراسر خلاقانه ای ننوشته ایم و در اکثر اوقات هنرمان چیزی جز سرهم کردن ناخودآگاه ایده ها و اندیشه های دیگران نبوده است.

۸- بعضی از نوشتن ها چنان حدی از سخت گیری و انضباط ذهنی را می طلبند که در لحظه ی فراغت از آن چاره ای جز غرق کردن خود در بازی و تفنن نمی بینید. محصول نهایی چنان قوه ی تمرکز و انسجامتان را بلعیده است که امکان ندارد چیزی جز پریشانی و پراکندگی از پس آن پدید آید..

۹- فعل نوشتن نوعی رابطه ی استثمارگون میان ذهن و دست را رقم می زند. ذهن آدمی با تفاخری ارباب وار می اندیشد و دست انسان با تبعیتی برده گون می نگارد. ذهن کالای تولیدی را تماما به تملک خویش در می آورد و دست مسکین از این رهگذر جز رنج و سختی نصیبی نمی برد. اینگونه بهتر می توان فهمید که چرا وقتی ایده ی مهم و قابل اعتنائی به ذهنمان خطور می کند، احساس میکنیم آن دستی که می نویسد به التماس افتاده است! او تمامی لحظات نوشتن و بازنوشتن هائی را به خاطر آورده که برای برآوردن هوسهای ذهن به بیگاری گماشته شده است…

۱۰ -خیلی از اوقات آدمی می نویسد بدان امید که از شر آنچه در ذهنش می گذرد خلاصی یابد. نتیجه اما الزاما چیزی از جنس رهائی نیست و ای بسا نوشتن هائی که خود به بندمان می کشند. خاصه آنگاه که می بینیم نوشته هامان توقعی ایجاد کرده و مخاطبانمان جنسی از هارمونی و هماهنگی را می طلبند که می بایست میان نوشته ها و خودمان برقرار گردد. در چنین مواقعی آن من درونی که آزادی را بیش از هرچیزی محترم می دارد به فغان در می آید و آرزو می کند ای کاش هرگز قلم به دست نمی گرفت و چیزی نمی نوشت.

۱۱ – وقتی نوشته های دوستی صمیمی را می خوانیم کمتر گرفتار افسون سخنانش می گردیم. نوشتار او غالبا از پیش برای ما رمزگشائی شده و ما بهتر از آنش می شناسیم که غافلگیرمان سازد. با این مقدمه چگونه است آشنای نزدیک نویسنده های بزرگ بودن؟ آیا آنها نیز به همین سادگی و بی مایگی در شاهکار ها می نگرند؟!..

۱۲ – اگر میان آنچه شخصی می نویسد و آنچه که از شیوه ی سلوک و زیستنش برمی آید تناقضی آشکار وجود داشته باشد تکلیف چیست؟ کدامیک راست می گویند؟ پیوستار زندگی یا استثنای نوشتار؟ در مقام پاسخ اگر چه گرایش غالب این و بحق این است که زیستن آدمها را ملاک گیرند و واسطه ی شناخت و قضاوتش گردانند اما در این داوری نباید زیاده قاطع بود. شاید باشند نویسنده هائی که در محدوده زیستن خود مخاطب آشنائی نمی یابند و بدین سبب برای اطرافیان خود نیز چیزی جز نمایشی سطحی و سبک بازی نمی کنند. نوشتن برای این افراد نوعی تلاش برای جستن مخاطبی است که یافتنش را در افق زندگی روزمره میسر نمی بینند…

۱۳ – ظلم است نوشته های جوانی و میانسالی و سالمندی آدمی را فقط و فقط به یک تن نسبت دادن.. این افراد گاهی آنچنان تفاوت های معناداری از خود نشان می دهند و به چنان شیوه های متمایزی می نویسند که با کمی همدلی می توان به آنها حق داد اگر که بخواهند با هویت هائی مستقل از هم شناخته شوند.. التفات به همین عنصر زمان است که در لحظه نوشتن به درنگ وامان می دارد و این پرسش را از خاطرمان می گذراند:«چگونه می توانیم زمانمندی خویش را در نوشته مان بازبتابانیم».

-۱۴فقط گاهی از اوقات و به استثنا رخ می دهد؛ لحظاتی که از خواب برمی خیزیم و حیرت زده می بینیم متن نیمه کاره ای که پیش از خواب در ذهن داشتیم در کمال ناباوری به پایان رسیده است. اینکه مبحثی را جمع بندی کرده ایم که دیشب سرگرم اندیشیدن به مقدماتش بوده ایم.. .

۱۵ -انسانهائی که به صورت منظم و حرفه ای می نویسند همواره در معرض ابتلا به این بیماری اند که جهان پیرامون را فقط و فقط به عنوان سوژه ای برای نوشتن در نظر آرند. اینکه حظ و لذت دیگر شیوه های مواجهه با پدیده ها را از دست بدهند و یا فراموش کنند این نکته را که آنچه از آن می نویسند همان چیزی است که در بسیاری از اوقات می توان تغییرش داد. تغییردادنی که اهتمام بدان شاید از نوشتن نیز بی نیازمان گرداند.

۱۶- اگر شما یک زندانی در آب و هوایی گرم و مکانی پرجمعیت باشید، احتمالا بهترین ایده های نوشتن تان زیر دوش آب سرد به ذهن تان می رسد. جائی که بهتر از هر مکانی می توانید در آن بیاندیشید و ذهنتان بیش از هر زمانی در آن انسجام و پیوستگی از خود نشان می دهد. مشکل اما اینجاست که همواره نمی توان در چنین جائی ماند و امکان نوشتن نیز در آن وجود ندارد. بیرون از این مکان نیز چند دقیقه زمان کافی است تا گرمای هوا و ازدحام جمعیت به نقطه ی صفر بازتان گرداند.

۱۷- در مورد نویسنده های بزرگ علی الخصوص آنهایی که شاهکارهای عظیم کلاسیک را خلق کرده اند نکته ی اعجاب آور این است که چگونه یک انسان می تواند اینهمه وقت از زندگی خود را صرف نوشتن نماید و در عین حال چنین تجربه ی غنی و عمیقی از زیستن داشته باشد. به قاعده ی استعدادهای خودمان که می نگریم، برای اشتغال به هر کدام از این دو هنر، داشتن چند عمر نیز نابسنده به نظر می آید.

۱۸- مواقعی هست که به موسیقی روح نواز و تأثربرانگیزی گوش سپرده اید و احساس می کنید اگر قلم بدست گیرید، متن درخشان و شگفت انگیزی خواهید نوشت. موسیقی اما به اتمام می رسد و شما را با احساس بی انگیزشی و خلأیی در ذهن بازمی گذارد. این بار در کمال تعجب از خود می پرسید:« اصلا آدمها برای چه می نویسند؟!..»

۱۹- اینکه یک نویسنده از خواندن نقدهائی که بر نوشته اش وارد شده احساس خوشایندی داشته باشد ضرورتا ربطی به روحیه ی نقدپذیری و آمادگی اش برای تجدیدنظر ندارد. او ممکن است اینقدر خودشیفته باشد که از توجه دیگران حتی در قالب انتقاد نیز لذت ببرد و یا اینقدر از خود مطمئن که انتقادها را فقط به عنوان واسطه ای برای فهم منتقدان دوست بدارد و شاید هم اینقدر نابهنجار که فهمیده نشدن را به هم فهمی رجحان دهد. به هر حال احتمالهای موازی اینقدر زیادند که دور از منطق و عقلانیت نیست اگر که گاه گاهی از اساس در وجود روحیه ی انتقادپذیری تردید نمائیم!..

۲۰ – آن دسته از افراد که اشتیاق زیادی به نوشتن دارند، غالبا مشغول به دنیای درونی خویشند و در بیشتر اوقات نسبت به قضاوت و تصوری که در اطافیان می انگیزند، ناآگاه می مانند. این وضعیتی است که اگرچه امکان سوءتفاهم را در روابط آدمی فزونی می بخشد اما به همان میزان ممکن است مایه ی استواری او در امر نوشتن گردد. کسی چه می داند. شاید اگر او به دنیای درونی دیگران و تصوراتشان راه می یافت، انگیزه های نوشتن اش را نیز از دست می داد!.. .

۲۱- نوشته هایی که به قصد اثرگذاری در عرصه ی عمومی نگاشته می شوند، صنعت پل سازی را می مانند. هدف ساختن محصولی است مطمئن و کارآمد که تا حد امکان افراد بیشتری را به مقصدشان برساند. نوشته های شخصی اما بیشتر شبیه هنر بندبازی است. نوعی ماجراجوئی پرکشش و هیجان آور که فقط افراد خاصی می بایست از پس آن برآیند. در این بین اما هستند متن هائی عمومی که با شاخصها و الگوهای نوشتار شخصی حاصل می آیند و در اکثر اوقات غیر مسئولانه و هزینه افزایند و از طرفی نوشته های شخصی که به قواعد متن های عمومی تن می سپارند و لاجرم جز حس کسالت و ملال چیزی به ما نمی افزایند.. .

۲۲ – گاهی اوقات که به موضوع نوشته ای می اندیشیم زمان با چنان سرعتی می گذرد که از درک عقربه های ساعت عاجز می مانیم. مشکل اینجاست که این حجم از زمان با آن پیشداوری رازآمیز و خارق العاده ای که از ماهیت اندیشیدن داشتیم جور در نمی آید. باورمان نمی شود که اندیشیدن نیز به مانند هر فعل انسانی دیگری این چنین مقید و آلوده به زمان باشد. دست آخر فروتنانه به این نتیجه می رسیم که فکرکردن نیز چیزی از جنس سخن گفتن و ارتباط داشتن است البته با این تفاوت که مخاطبی همواره غائب و اغلب بدون چهره دارد.. .

۲۳- اگر عالم وجود امکانی برای نوشتن می یافت آیا سخنی برای ما آدمیان داشت؟ آیا معنایی هست که هستی بخواهد به ما انتقال دهد؟ به گمانم خیر.. ما بی اهمیت تر از آنیم که چنین زحمتی را به خود هموار سازد… اما اگر اصرار می کردیم چه؟ اگر فقط و فقط به یک جمله ی کوتاه راضی می گشتیم چطور؟! پاسخ احتمالی او چه بود؟ .. گزینه ی انتخابی من این جمله است:« به من توجه کنید…»


دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.