سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic
  • صفحه اصلی
  • » انقلاب را به مفهوم آرمان آن هنوز قبول دارم...

انقلاب را به مفهوم آرمان آن هنوز قبول دارم

چکیده : بعد ازهر انقلاب معمولا عده‌ای به همین دلیل به مرز خیانت به آرمان‌های انقلاب می‌رسند. آن آرمان را‌ می‌شناختند، می‌دانستند که این برابری برای همه است، قرار است که همه از آزادی بهره‌مند باشند و آزادی اختصاص به گروه معینی ندارد، حق حکومت بر جامعه مال همه است ولی بعد به اینجا‌ می‌رسد که خودش یا گروه‌هایی که عضو آن‌ها است علایق خاصی دارند و آن علایق را برتری می‌دهد بر آرمان انقلاب. اینجا مرز جدایی از آرمان است یا حتی گاهی منجر به خیانت به آرمان هم می‌شود ...


چند روز مانده به سالگرد پیروزی انقلاب ۵۷، در بهمن ماه امسال میهمان دکتر حبیب‌الله پیمان بودیم. حبیب‌الله پیمان عضو کمیته رهبری شورای فعالان ملی مذهبی و دبیر کل جنبش مسلمانان مبارز است. او در بطن انقلاب حضور داشته و در آن زمان رهبری جنبش مسلمانان مبارز را برعهده داشته است. دکتر پیمان هنوز هم روحیه جوان و جستجوگر خود را حفظ کرده است. این روحیه جوان را شاید بتوان در حفظ روح انقلاب یا به تعبیر خودش وفاداری به آرمان‌های انقلاب دانست. آنچه در ادامه می‌خوانید حاصل گفتگوی دو ساعته‌ی اعضای آرمانشهر با ایشان است.

 

آرنت تحلیلی در مورد انقلاب دارد بدین شکل که انقلابها همیشه برای آزادی سیاسی به وقوع میپیوندند. با تعریفی از آزادی به معنی عمل در حوزه عمومی برای اینکه تودهها بتوانند از موقعیتی برخوردار بشوند که بتوانند به راحتی خواستها و مطالبات خود را در حوزه عمومی مطرح کنند و پس از آن به واسطه اتفاقاتی که رخ میدهد جامعه به سمت تلاش برای بهبود وضعیت معیشت و معاش میرود. سؤالی که از شما دارم این است که از نظر شما انگیزههای انقلاب ۵۷ ایران چه چیزی بوده و چقدر تحلیل آرنت در مورد انقلاب ایران سازگار است؟

انقلاب ایران نه متعلق به یک گروه یا طبقه خاص بلکه خیزشی عمومی بود که از اتحاد همه‌ی طبقات، قشرها و اقوام ایرانی پدید آمد. به همین دلیل نمی‌توان انگیزه‌ها و چشمداشت‌های واقعی تک‌تک آن‌ها را در آزادی سیاسی به مفهومی که مدنظر آرنت است تقلیل داد. معمولاً مردم با یک یا چند انگیزه و نارضایتی سیاسی اجتماعی اقتصادی قومی و فرهنگی  شروع می‌کنند و سرانجام روی نفی یک عامل واحدی به عنوان مقصر اصلی به اجماع می‌رسند؛ این همگرایی در بطن جنبش یا انقلاب اجتماعی شکل می‌گیرد و معمولاً جنبه سلبی دارد.خواسته ها‌ی ایجابی متفاوت ولی نه الزاماً متضاداند ومعمولا توسط یک یا چند ایده کلی مشترک پوشش داده می شوند؛ در نتیجه برای کسانی که از بیرون نگاه می‌کنند به نظر می‌رسد که همه مردم یک چیز می‌خواهند، درحالی‌که آن چیزی که به شعار انقلاب تبدیل می‌شود تنها گرانیگاهی است که همه‌ی اهداف متفاوت در آن پیوند خورده‌اند. برای مثال در مشروطه شعار اولیه عدالت خانه بود که پس از آن به  مشروطه خواهی ارتقاء پیداکرد. مشروطه در آن زمان برای قشرهای مختلفی که در آن انقلاب شرکت کردند معنای واحدی نداشت؛ قشرهاوگروهها از زاوایای متفاوتی به آن نگاه می‌کردند و خواسته‌های خویش را اعم از اقتصادی، سیاسی، فرهنگی و اجتماعی درآن تآمین شده می دیدند. بنابراین شعارهای انقلاب مشروطه؛ نهضت ملی شدن صنعت نفت ونیز انقلاب اسلامی ایران یک جنبه سلبی داشتند و یک وجه ایجابی. معمولاً عامل سلبی یعنی این که مردم چه چیزی را نمی‌خواهند دربردارنده نیروی محرکه قوی تری است. در انقلاب ۵۷ هم قشرها و نیروهای اجتماعی و سیاسی باانگیزه‌های متفاوت روی نفی رژیم شاه به وحدت رسیدند.یعنی همگی از شرایط موجود قطع امید کردند تحمل آن‌ها به سر آمد و خواهان چیزی غیر از «وضع موجود» شدند. این ویژگی مردمی است که  فاقد روابط سازمان‌یافته‌اند. لذا ابتدا به صورت منفرد نارضایتی خود را ابراز می‌دارند و سپس آن‌ها را در عرصه عمومی بروز می‌دهند و به تدریج هم صدامی‌شوند. بدیهی است چون اکثریت جامعه را طبقات کم درآمد و فرودست تشکیل می‌دادند خواست بهبود وضع معیشت وازبین رفتن نابرابری ها برای آنان اهمیت ویژه داشت . البته فقر هم دو نوع است. نوعی فقر واقعی مطلق یا نسبی است ونشان از محرومیت از نیازهای اولیه و اساسی می‌دهد. نوع دیگر احساس فقر و محرومیت است؛ زمانی که افراد سطح زندگی خود را با اقشار فرادست مقایسه می‌کنند وحس محرومیت ‌به آنهادست می دهد. بطوری که اگراز وجود آن مزایا آگاه نمی‌شدند؛محرومیت ازآن هارا حس نمی کردند. البته این قاعده شامل نیازهای اولیه نمی شود. نوع اخیر مخصوصاً در جوامعی که ارتباطات اجتماعی وجود دارد و اختلاف طبقاتی چشمگیر است؛ بیشتر مشاهده می‌شود. بنابراین عده زیادی در فقر مطلق بسر نمی‌بردند بلکه «احساس محرومیت» می‌کردند. می‌دیدند قشری ممتاز از فرصت‌های بیشماری برای مرفه زیستن بهره‌مند هستند که به بهای محروم کردن اکثریت از آن‌ها به دست آورده‌اند. در کنار این گروه، قشر دیگری وجود داشت که دغدغه‌هایش کمتر اقتصادی و بیشتر سیاسی بود. این گروه‌ها طالب آزادی، حقوق فردی، انسانی و سیاسی بودند که در دیکتاتوری‌ها معمولاً از مردم سلب می‌شود. البته تأکید و طرح گسترده‌تر مطالبات سیاسی مربوط به آزادی، حق مشارکت و حقوق انسانی در جامعه، باعث بیداری وجدان عمومی و آگاهی و سپس احساس نیاز حقیقی و در موارد بیشتری واکنشی از طریق سرایت در این اقشار که مشکل اصلی‌شان اقتصادی بود می‌گردید. مثلاً کارگران شهری علاوه بر مشکلات اقتصادی‌شان دغدغه‌های اجتماعی و سیاسی اعم از تشکیل سندیکا هم داشتند. یادآور شوم که این خواسته‌ها دیر یا زود در قالب شعارها و ایدیولوژی‌هایی پی گیری می‌شوند که معمولاً روشنفکران تبلیغ و رواج می‌دهند. و البته توده مردم درک روشنی از آن‌ها ندارند و جز خواسته خود؛هرچه باشد؛ چیز دیگری در آن‌ها نمی‌بینند.

پس در واقع شما بحث دیویس تحت عنوان منحنی جی و انتظارات افزایندهای که ناشی از افزایش بودجه نفت است را در انگیزه دهی به بخشی از تودهی مردم خیلی موثر میدانید.

ببینید این عامل از این جهت نقش دارد که وقتی بودجه نفت می‌آید واقعیتی را که کمرنگ است، پررنگ می‌کند. نه اینکه قبل از آن نابرابری وجود نداشت و با افزایش بودجه نفت نابرابری به وجود آمد. تزریق درآمد نفت، اختلاف سطح درآمدها را عمیق تر و پررنگ‌تر نمود.

انقلاب زمانی نطفه بست که بسیاری از مردم در این نکته اتفاق کردند که چون عامل اصلی و تامه همه مصائب آنان حکومت است؛ خوشبختی‌شان نیز درگرو حذف حکومت «بد» و روی کار آمدن یک حکومت«خوب» است. دلیل این تصور این است که برای اکثر مردم ایران در طول تاریخ دولت یا حکومت، منبع اصلی هم محرومیت و هم بهره‌مندی ازامنیت و رفاه وآزادی بوده است. قرن‌های متمادی دولت‌های متمرکز و استبدادی قدرت سیاسی؛مالکیت و ثروت را یکجا در خود جمع داشته‌اند و مسئولیت توزیع ثروت میان رعایا نیز همه بر عهده دولت بوده است. بعد از مشروطه هم که سلطنت استبدادی رسماً ملغی و حکومت قانون و اراده مردم رسمیت یافت، به دلایلی که شرحشان فرصت بیشتر می‌طلبد؛استبداد و خودکامگی در قالب دیکتاتوری پهلوی‌های پدر و پسر و با حفظ ظاهری قانون اساسی باز تولید گردید. بنابراین مردم مانند قبل سرنوشت خود را در دست‌های دولت متمرکز می‌بینند و چون انتظاراتشان برآورده نمی‌شود خواهان تغییر دولت می‌شوند به این امید که دولتی «خوب» بیاید؛ و از امنیت و رفاه و عدالت و آزادی بهره‌مندشان سازد. از بعد از سقوط رضاشاه و پیدایش نهضت ملی شدن نفت با اوایل دهه چهل اکثریت مردم به تغییر رفتار شاه و احیای قانون اساسی امید بسته بودند. ولی شاه همه را مأیوس کرد. بنابراین از دهه ۴۰ به این طرف رژیم شاه تنها مانع در برابر توسعه سیاسی و دستیابی به خواسته‌ها تلقی می‌شد. نه تنها توده مردم اکثریت فعالان سیاسی و روشنفکران هم مشکل و راه حل هردو را منحصراً در حوزه حکومت می‌دیدند؛ به مردم و متن جامعه که منبع اصلی تولید انواع قدرت سیاسی و اقتصادی و فرهنگی بود توجه نداشتند. اهمیت عامل مردم نزد برخی گروههای سیاسی صرفا در این بود که آن‌ها را در تغییر حکومت  و سپردن آن به آن‌ها یاری دهند.نقشی ابزاری برای آن‌ها قائل بودند. درحالی‌که اگر باور می‌داشتند که سرچشمه انواع قدرت مردم‌اند و آن‌ها خود باید همه را به نحوی قانونمند و عقلانی و البته عادلانه و دموکراتیک مدیریت کنند؛ کلید حل تمامی مشکلات را در تعویض حکومت‌ها و دولت‌ها متمرکز نمی‌دیدند. و به این دل خوش نمی‌کردند که اگر شاه برود و دولتی جدید بر سر کار آید  کشور بهشت برین خواهد شد. منظورم این نیست که بین انواع حکومت‌ها تفاوتی نیست و همه سرو ته یک کرباس‌اند. مسئله این است که اگر مردم حقوق و توانمندی‌های خویش را به درستی نشناسند و آمادگی حکومت بر خویش را به دست نیاورند یعنی ندانند قدرت‌های مادی و سیاسی و فرهنگی را که تولیدمی کنند چگونه به کاربرند و میان خود مبادله و توزیع  کنند؛ از بهترین دولت‌ها نیز به تنهایی کاری ساخته نیست. زیر پایشان سست می‌شود و اقدامات مثبتشان مداومت پیدا نمی‌کند. دموکراسی هم شکل بگیرد نیم‌بند و ضعیف و شکننده خواهد بود. هنوز هم اکثریت مردم بر این باورند که اگر دولت یا حکومت بد برود و حکومت خوب بیاید همه چیز بر وفق مرادشان گردش خواهد کرد. زیرا هنوز هم به حق و توانایی خود در حکومت بر خویش و سهم خود در تغییر شرایط مادی و سیاسی و اجتماعی جامعه باور ندارند. چشم به جابه‌جایی دولت و حکومت دوخته‌اند بدون آنکه شناخت درستی از ماهیت و عملکرد آن‌ها داشته باشند. در دهه ۴۰ و ۵۰ چشم‌انداز یک حکومت اسلامی، همراه با طرحی مبهم از چشم‌انداز از آزادی و برابری صدر اسلام و حکومت عدل علی (ع) توسط روشنفکرانی مثل شریعتی و معدودی روحانیون مترقی مخالف رژیم نظیر مطهری در برابر مردم ترسیم شد. مردم هم به تصور این که با رفتن شاه و نفی سلطنت و برقراری جمهوری اسلامی رهبران بلافاصله آن چشم‌انداز زیبا را برایشان محقق خواهند ساخت بسیج شده  آن‌ها را به قدرت رساندند. بی آن که شناختی درست از ماهیت و کم و کیف امروزی آن چشم‌انداز و دیدگاه‌ها و عملکرد واقعی رهبران به ویژه زمانی که قدرت را به دست می‌گیرند و عهده‌دار امور کشور می‌شوند داشته باشند. به همین خاطر بسیاری به انگیزه «رهایی» به معنای خلاصی از وضعیت موجود؛ و نه «آزادی»؛ با رژیم شاه درافتادند. خواست آن‌ها رفع همه محدودیت‌ها و چفت و بست‌ها بود؛ در حالت رها از هر قید و نظارت؛ فرد برای لحظه‌ای در وضعیت تعلیق قرارمی گیرد. برای اقدام به عمل و گام برداشتن به جلو با بیش از یک گزینه روبه‌روست. از دو حال خارج نیست: یا قادر به بررسی وضعیت و تفکر و سنجش و پردازش داده‌ها و بهره‌گیری از تجربیات گذشته و حال است و قدرت انتخاب و تصمیم‌گیری و اراده آزاد برای عمل به تصمیم را دارد؛ که در این صورت به«آزادی» دست یافته است. درغیراین صورت ناگزیر از تبعیت ازدیگری و«گریز ازآزادی»می‌باشد. ازمنظر جامعه‌شناختی نیروهایی که به طور عمده تحت رهبری روحانیون بسیج شدند و آن‌ها را در تسخیر و قبضه کردن قدرت یاری نمودند؛ بیشتر متعلق به طبقات روستایی و کسبه و پیشه‌وران شهرها و تجار بازار بودند که نه فقط به لحاظ اقتصادی با روحانیون در تعامل بودند؛ به لحاظ فکری نیز از آموزه‌های مذهبی سنتی حوزوی تغذیه می‎شدند. نمایندگان همین اقشار بودند که کوتاه زمانی بعد از پیروزی به تدریج مناصب را اشغال و طبقه متوسط شهری و روشنفکران وابسته به این طبقه حذف و طرد و به حاشیه رانده‌شدند.

البته در رژیم شاه تعدادی اصلاحات اقتصادی، تکنولوژیک و حتی اجتماعی انجام گرفت که فی‌نفسه مفید بود اما چون شاه با اصرار بر ادامه سرکوب وتشدید خودکامگی اعتماد عمومی را از دست داده بود، اصلاحات به جای تحکیم موقعیت وی؛ به گسترش آگاهی‌ها؛ تعمیق شکاف و تشدید مخالفت‌ها انجامید.تقسیم اراضی؛ سهیم کردن کارگران در سود کارخانه‌ها؛ تشکیل سپاه دانش و بهداشت، همه به آزاد شدن ظرفیت‌های تازه بر ضد رزیم منجر گردید، بی‌دلیل نبود که وقتی پهلوی دوم سوار بر هلی‌کوپتر دید که میلیون‌ها نفر بر ضد وی راهپیمایی می‌کنند وشعارمی‌دهند؛به شدت تکان خورد و شگفت‌زده شد.

یک مدلی وجود دارد که آقای دکتر بشیریه هم در آن کتاب بررسی زمینههای اجتماعی انقلاب ایرانبه چهار دوره در هر انقلاب اشاره میکند، مثلاً دورهی حکومت میانهروها بعدش تفوق تندروها بعدش ترور و فضیلت و بعدش هم ترمیدور یعنی افول انقلابیگری. این مدل را شما چقدر در انقلاب ایران درست میدانید؟

این مدل وجوهی از واقعیت را توضیح می‌دهد، ولی اجازه دهید من ازمنظر دیگری که جنبه هستی شناختی دارد پدیده انقلاب را مورد بررسی قرار دهم. به ویژه که هر مدلی ضمن آن که وجوهی از واقعیت را روشن و توضیح می‌دهد؛ بخشی دیگر را پوشیده می‌دارد و نادیده رهامی کند. دیدیم که انقلاب با درخواست آزادی و استقلال و عدالت و دموکراسی (مندرج در مفهوم جمهوری اسلامی) آغاز شد و به زودی با اقبال عمومی روبه رو گردید. آزادی، دموکراسی و عدالت اجتماعی منطوی حقایق و ارزش‌هایی جاودانه و معطوف به خیرند.دو خصلتی که ویژگی «حقیقت» اند. خیر و همگانی بودن؛ حقیقت یا روح برآمده از رخداد انقلاب است. و به لحاظ هستی شناختی بی‌شباهت با بزرگ‌ترین و نخستین انقلاب حیات بشری نبود که ما را از ادامه دادن در«بودن» در وضعیت موجودی(جانور انسانی) گرفتار در زمان دوری و محکوم به مرگ رهایی‌بخشید. و به سطح موجودی انسانی(بهره‌مند از شعوری نامیرا)ارتقاء داد؛ موجودی که می‌تواند فکر کند و بیافریند و بداند که دارد فکر و ابداع می‌کند؛ تصمیم بگیرد و اراده کند که تصمیمش را به عمل بگذارد؛ گذشته را بازسازی و دگر بار تجربه کند و آینده‌ای را که هنوز محقق نگشته است در خیال ترسیم نماید، پیش از این مرحله؛ دوران شکار بود و حفظ خود از طریق رقابت در کشتارو خشونت. البته هوشمندی فوق‌العاده به اجداد ما امکان داد تا در آن رقابت طبیعی از همه انواع جانوری سبقت گیرند. با این حال از مواجهه با بحران‌های زیست‌محیطی و ادامه چرخه بین عامل و قربانی خشونت گریزی نداشتند  و تنها با وقوع رخدادی هستی شناختی از سرچشمه شعور آگاه و نامیرا توانستند از نابودی نجات یابند. رخدادی که هرچند باعث گسست از وضعیت پیشین و بدل شدن به انسانی خودآگاه(سوژه)گردید ولی بنیان حیات جانوری‌ مان محفوظ ماند.

حال از این منظر که تا حدودی متأثر از اثر آلن بدیو «اخلاق ؛رساله ای درادراک شر» است؛ نگاهی  به انقلاب بیندازیم. تفاوت انقلاب به عنوان یک رخداد از حوادث مشابه؛ دگرگونی بنیادینی است که در طرز فکر و احساس افراد درگیر نسبت به رفتار و مسئولیت‌های خود در قبال خویش وجهان پدید می آورد و شرایط و عوامل ماندگاری و یا میرایی شان راتغییر می دهد. اگرچه رخداد انقلابی کوتاه زمانی دیرنمی پاید و بلافاصله غیب می‌گردد ولی حقیقتی که از آن منبعث و در شعور آگاه و یا قلب و روح مخاطبان جاری و رسوخ پیدامی کند؛ باعث می‌شود طی «گسستی درون ماندگار» از وجود جانور انسانی خود و علایق و رفتار بر ساخته آن – درهیات موجودی شکارگر- فاصله گیرند و از منظر شعور خودآگاه نامیرای خود به واقعیت‌ها و لوازم بقا بنگرند. از اصرار بر ادامه «بودن» بر پایه گردآوری و انباشت قدرت و«داشته»ها و استیلا بر منابع طبیعی و انسانی دست بشویند و در راهی گام بردارند که رخداد در برابرشان گشوده است؛ با ابداع اندیشه و ابتکار عمل و آفرینش در یک یا چند از عرصه‌های حیات مادی و معنوی (علم و فلسفه؛ هنر و فنون؛ عشق  و سیاست رهایی‌بخش)؛ به فرایندی به پیوندند که در راستای تحقق حقایق و ارزش‌های همگانی و خیر عموم(حقیقت و راستی؛آزادی و برابری و صلح و عدالت) عمل کنند. فرایندهایی که تحقق آن‌ها مستلزم نقد و نفی بسیاری از عقاید و باورها و مناسبات مرسوم در وضعیت به‌جامانده از دوران پیش از رخداد است. حقایق مزبور در هر انقلابی بسته به شرایط زمان و مکان در قالب مفاهیمی خاص و بعضاً مشابه ظهور و بر زبان‌ها جاری می‌شوند. درانقلاب مشروطیت؛ آزادی و حکومت قانون؛ در نهضت ملی؛ آزادی؛استقلال و حاکمیت ملی و در انقلاب بهمن ۵۷ استقلال؛ آزادی؛ جمهوری اسلامی (تحقق بخش دموکراسی و عدالت اجتماعی). فراگیری و مقبولیت این شعارها معلول همگانی بودن آن‌ها و این واقعیت است که همه مطالبات ویژه اقشار و گروه‌ها را که ریشه درخواست رهایی دارند دربرمی گیرند. آن ویژگی‌ها به اضافه تفاوت‌های زبانی؛ پیشینه فرهنگی و خاستگاه اجتماعی – در غیبت گفت‌وگو و تعامل درازمدت درسپهرعمومی – سبب برداشت‌های متفاوت و بعضاً متضاد از مفاهیم و شعارهای واحد انقلاب گردید. این پدیده با تکثری که به ناچار در ضمن عمل برای متعین کردن آن‌ها در متن واقعیت پدید می‌آید فرق دارد. بدیهی است که همه مردم از رخداد انقلابی و حقیقت برآمده از آن یکسان تأثیر نمی‌پذیرند. در گروهی گسست هستی شناختی در راستای بدل شدن به انسانی آزاد؛ خودآگاه و خلاق و مسئولیت پذیر کم وبیش به خوبی انجام می‌گیرد. در نتیجه صادقانه به فرایندهایی که قراراست به آن حقایق در رفتار فردی و روابط اجتماعی تعیین ببخشند یاری می‌دهند. گروهی دیگر که انقلاب را در آستانه پیروزی می‌یابند ولی به دلیل دلبستگی شدید به علقه ها و رفتار وجود حیوانی و عقاید جزمی وابسته به آن؛ وجودی بسته در برابر رسوخ حقیقت رخداد دارند؛ به وفاداری «تظاهر»می‌کنند. و فرصت‌طلبانه و ریاکارانه از موقعیت تازه صرفاً برای مداومت بر«بودن» و نه «شدن»؛ بهره‌برداری می‌کنند. مانع از بروز تغییرات بنیادی می‌شوند و به بازسازی مناسبات هماهنگ با تمایلات حیات جانور انسانی( یعنی نظام مبتنی بر سلطه و رقابت وستیز در کسب و انباشت دارایی و اقتدار سیاسی) در اشکال تازه و ذیل مفاهیم مدرن می‌کوشند. پول به صورت نقدینگی و در شکل سرمایه‌ مالی، تجاری، صنعتی، بانکداری و دلالی و قدرت سیاسی در شکل دیکتاتوری مطلقه فردی رابر جامعه حاکم می‌کنند. از ملزومات اصلی بقا و مداومت بر«بودن»؛ دسترسی کافی به منابع درآمد مالی و قدرت سیاسی است. چشم‌انداز وسوسه‌انگیزی که نظر بسیاری ازجمله محرومین جامعه را به خود جلب می‌نمود. ولی هرچه بیشتر طلب می‌کردند؛ کمتر به دست می‌آوردند. زیرا با وجودی که هردو؛ یعنی ثروت و دیگر انواع قدرت(سیاسی؛ علمی و فرهنگی) را عموم مردم تولید می‌کنند؛ یعنی خصلت همگانی دارند؛ اما قسمت اعظم آن‌ها را اقلیتی ممتاز به خود اختصاص داده بود و بخش ناچیزی از آن‌ها به صورتی نامتوازن در دسترس بقیه مردم قرارمی گرفت. وقتی شعار عدالت و آزادی از دل رخداد انقلاب بیرون درخشید؛چشم‌انداز جدید و روشنی دربر ابرمردم گشوده گشت؛ ارزش‌ها و مواهب همگانی می باید مصروف خیر و بهبود زندگی همگان شوند. می بایست؛ از آن پس؛ بقا و زندگی توأم با شادی و رضایت خاطر؛ وابسته به پول و قدرت (زوال‌پذیر) ربوده‌شده از کار طبیعت وانسان نباشد؛ بلکه از سرچشمه (شعور)وکار خلاق فرد و جامعه تغذیه ‌شوند و بر پایه روابط عادلانه و دموکراتیک بین مردم استوار‌گردند. دیگر کسی مجبور نخواهد بود برای بقای خویش، سر فرد دیگری را زیر آب کند و او را از حقوقش محروم سازد. مسابقه در غارت بی‌رحمی در خشونت و کشتار جای خود را به سبقت جویی در نیکی و آفرینش خیر و زیبایی و عشق و مهرورزی می‌دهد. همه این‌ها به شرطی است که تحولات به گونه‌ای سیر نکند که «متظاهرین» بر «وفاداران» پیشی گیرند و حکومت پول و زور دروغ زیر نقاب کار و تقوا و راستی تجدید گردد. آرزو و شانس و اقبال نیست که وقوع این یا آن وضعیت را تحقق پذیر می کند.قانونمندی خاص وعوامل اجتماعی؛ اقتصادی؛ فرهنگی و تاریخی قابل شناخت دارند.

آیا این الگو عملگرایی را از ما نمیگیرد؟ وقتی که فقط افراد را با پیشفرضهای ذهنیشان قضاوت کنیم طوریکه این رخدادها فقط قرار است بر عدهی خاصی تأثیرگذار باشد و فقط تظاهر ایجاد کند، یکجور دترمینیسم را ایجاد نمیکند؟

نه؛ پیشامدها و موضع‌گیری افراد و گروه‌ها بستگی به چگونگی فرآیندها و تجربه زیست آن‌ها در متن تحولات دوران پیش از وقوع رخداد دارد. بجز افراد معلول همه انسان‌ها به طور پیشینی از ظرفیت برآمدن در هیئت انسان‌هایی خودآگاه؛ آزاد وآفرینشگر برخوردارند. در کنار موقعیت و بستر عمل و تجربه ؛ نوع تصمیم و انتخاب آن‌ها در مقاطع مختلف زندگی؛ شانس نیل به آگاهی؛ آزادی واستقلال (درهرحال نسبی) اراده و عمل آن‌ها را افزایش و یا کاهش می‌دهد. بنابراین با وضعیت‌هایی متفاوت درگیر انقلاب می‌شوند. نوع تجربه‌های زیسته و روابط و مناسباتی که در بستر آن‌ها فرایند شکل‌گیری منش افراد در سال‌های منتهی به انقلاب انجام گرفته است؛ پیش‌زمینه نوع پاسخ(وفادارانه؛ تظاهر و یا خیانت) به فراخوان انقلاب و حقیقت را از سوی افراد تعیین می‌نماید. این پیشینه هراندازه هم که مانع دستیابی آن‌ها به آگاهی و آزادی بوده باشد؛ امکان انتخابی مغایر با آن پیش‌زمینه را از آدمیان سلب نمی‌کند. چرا که درهرحال دارای«من»ی خودآگاه و نامیرا هستند که قادراست تصمیمی مغایر با ضرورت‌های عینی اتخاذ کند، چه بسا که تکان حاصله از یک حادثه پیش‌بینی‌نشده و خلاف عادت چشم‌اندازهای نویی را بروی آدمیان بگشاید. بدون وقوع رخدادی این چنین؛ و تحت قواعد وشرایط متعارف؛ به ندرت فرد از تاریکی غفلت و از خود بیگانگی خارج و به روشنایی آگاهی عبورمی کند. درهمین جا لازم است از گروه چهارمی هم نام برد؛ توده انبوهی که در حاشیه ودوراز شعاع تأثیر امواج رخداد زندگی و کارمی‌کنند وبسیارکم از آن تأثیر می‌پذیرند. در نتیجه  از انقلاب درونی و گسست درون ماندگار از وضعیت پیشین برکنارمی مانند. نارضایتی‌شان از وضع موجود سبب می‌شود با تأخیر به انقلاب به پیوندند و ناآگاهانه از رهبران و مرجعیت‌های سنتی پیروی کنند. هراندازه فرایند کسب تجربه و آگاهی دربسترتلاش برای آزادی طولانی‌ترباشد افراد بیشتری به بیداری و خودآگاهی می رسند، و گروه وفاداران پرشمارتر می‌شوند. دل کندن از آن علایقی که ریشه درهستی جانوران انسانی دارند آسان نیست. وصرفا باتغییر ذهنیت انجام پذیرنمی باشد. ذهنیت افراد باسهولت بیشتری قابل تغییراست. ولی رفتار تنها در پروسه آزمون‌های دشوار و بستر عمل جمعی و تجربه خلاق درجریان تلاش برای غلبه برموانع رشد وتعالی و ساختن وآبادکردن وآفرینش آثاربدیع علمی هنری واخلاق و زیباشناختی تغییرمی کند. تجربیاتی بیرون ازدایره منفعت شخصی که منجر به رهایی اززندان خودپرستی وخودشیفتگی می‌شوند.

کسانی که تجربه رهایی از جبر علایق و امیال خود حیوانی و تمرین مدیریت عقلانی و اخلاقی آن‌ها را ازسرنگذرانده باشند؛ در نیمه راه وفاداری به حقیقت متوقف و پشیمان یاخسته می‌شوند و چه بسا که راه خیانت به حقیقت و در واقع به خویشتن را پیش گیرند. دوست دارند شعارهای انقلاب سازگاربا منافع وعلایق پیشین (جانورانسانی)شان تفسیر و به آنهاعمل شود. با کمک گرفتن ازبرداشتهای ایدئولوژیک به آن علایق مشروعیت بمی دهند.  ایدئولوژی میتواند دینی باشد یا غیردینی،پیشترهم براین نظر بودیم، که اعتقادات افراد اعم ازمذهبِی وغیرمذهبی؛ معمولا بعد از شکل‌گیری علقه‌های فردی و اجتماعی‌شان دریافت می شوند؛ دراین حال اگر به خودآگاهی نرسیده باشند؛ آنهارابه نحوی سازگاربا آن علایق انتخاب ویافهم می کنند. مثلاً اغلب(ونه همه) کسانی که از مالکیت خصوصی بر منابع وامکانات عمومی دفاع می‌کنند؛ منش اخلاقی و شیوه معیشت و زیستشان ازقبل مقتضی چنین باوری شکل گرفته است.ویا تفسیرشان ازمذهب مختار؛ منطبق با علایقشان است. بعد ازهر انقلاب معمولا عده‌ای به همین دلیل به مرز خیانت به آرمان‌های انقلاب می‌رسند. آن آرمان را‌ می‌شناختند، می‌دانستند که این برابری برای همه است، قرار است که همه از آزادی بهره‌مند باشند و آزادی اختصاص به گروه معینی ندارد، حق حکومت بر جامعه مال همه است ولی بعد به اینجا‌ می‌رسد که خودش یا گروه‌هایی که عضو آن‌ها است علایق خاصی دارند و آن علایق را برتری می‌دهد بر آرمان انقلاب. اینجا مرز جدایی از آرمان است یا حتی گاهی منجر به خیانت به آرمان هم می‌شود. اینجا انشعابات و فرآیندهایی شکل می‌گیرد که بسته به این‌که کدام گروه غلبه کند، آن گروه به مناسبات، ساختارها و روابطی که به وجود می‌آید شکل می‌دهد. حالا چون این‌ گروه‌ها از دل رخداد بیرون آمده‌اند قطعاً باید نشانی از آن رخداد باباخودحمل کنند. هرچند عاری از محتوا باشد.وضعیتی گریزناپذیر؛چرا که ازآن لحظه به بعد مشروعیت هرعقیده وکاری را ازانتساب به رخداد کسب می شود. به همین جهت از روزی که اسلام مقبولیت یافته است؛ به نام اسلام به هر کاری هرچندخلاف آن باشد مشروعیت می دهند. وقتی ز مشروطیت مقبولیت پیداکرد؛به نام مشروطه به مشروطه خیانت کردند. همین طور ناسیونالیسم و ملی‌گرایی و امروز هم اسلام‌گرایی یا جمهوری اسلامی .

تقسیم‌بندی که اشاره کردید، حاصل پدیدارشناسی انقلاب است، می‌گوید رفتار گروهی در قالب اعتدال،گروهی دیگر در قالب رادیکالیسم جای می‌گیرد. ولی درمحتوا یا درراستای وفاداری به حقیقت رخداد اند، یا تظاهر و نمایش یا درجاتی از خیانت و پشت کردن به آرمان‌ها، بنابراین مدلی هم که فرمودید نم.د یا رفتارظاهری افراد وگروهها را توضیح می‌دهد اما این مدلی که عرض کردم محتوا و بنیان‌های هستی‌شناسی  پروسه تاریخی این جریان (انقلاب) را برای ما آشکارمی کند.

مشکل این جاست کسانی که خودآگاهی را به دست آوردند خودشان میتوانند طیفهای گستردهای را داشته باشند، طیف راست داشته باشند و طیف چپ، مثلاً مسئله مهندس بازرگان است که با مخالفت شدید نیروهای ملی مذهبی چپتر و کلاً احزاب چپتر مواجه میشود، این تقابل داخل این نیروها چه اثری میگذارد که آن گروهی که از وفادارن به انقلاب نیستند، بیایند انقلاب یا رخداد را دست بگیرند؟

یکی از مسائل مهم همین موضوع است که کسانی که به انقلاب وفادار می‌دانیمشان هم، در اجرای خیر همگانی یک نگاه ندارند. این امر بیشتربه ایدئولوژی‌ها والگوهایی مربوط می شود که هرگروه در جهت تکمیل انقلاب یا تعین بخشیدن به آرمان‌های آن تبلیغ می کتتد. بین خود وفاداران  هم به دودلیل اختلاف بروز می کند؛ یکی به واسطه نوع ایدئولوژی انتخابی آنان، دوم اصرار بر عمل به لوازم آن ایدئولوژی ها بدون نقد و بررسی و بازسازی در ترکیب با سنت فکری فرهنگی و تاریخ اندیشه در ایران و شرایط و ویژگی‌های جامعه و سرزمین؛ عینا همان گونه که اقتباس کرده اند درصدد اجرای آن برمی‌آیند. در این طرز عمل یکی دیگر از جلوه‌های حقیقت یعنی ابداع و خلاقیت نادیده گرفته می‌شود. آقای مهندس بازرگان به آزادی(لیبرالیسم) در هردو حوزه سیاست و اقتصاد پای بند بود. ما با آزادی عقیده در سپهر عقیده و سیاست ودرحوزه زندگی  خصوصی افراد مشکل نداشتیم . گفتنی است که لیبرالیسم نزد بنیان‌گذاران ودرانقلاب فرانسه با برابری همراه بود. بعد از آن که با سرمایه‌داری در آمیخت؛ از برابری و عدالت‌خواهی فاصله گرفت و به آزادی رقابت در بازار سرمایه‌داری تعبیر شد. ما در باور به آزادی با آقای بازرگان هم داستان بودیم  چرا که از پایه‌های اصلی اعتقادی‌مان بود. اما آزادی رقابت دربازارسرمایه داری را نمی‌پذیرفتیم. در دهه‌های ۴۰ و۵۰ که عصرحاکمیت امپراتوری سرمایه بود هر کشوری که الگوی رشد مبتنی بر اقتصاد بازار را می‌پذیرفت خواه ناخواه دروابستگی به افتصادجهانی امپریالیسم قرارمی گرفت. به همین خاطر تبعیت از آن الگو را در ایران بعد از انقلاب برای بازسازی اقتصاد کشور؛ راه گشای تجدید وابستگی به امپریالیسم قلمداد می‌کردیم. اتفاقی که در رژیم شاه و رژیم‌های مشابه درکشورهای توسعه‌نیافته رخ داده بود. اما در انتقاد از آقای بازرگان به خاطر اعتقادش به اقتصاد سرمایه‌داری ؛ چنان که دریکی دو موقعیت دیگر هم یادآور شده‌ام؛ ازدونکته غفلت شده بود: یکی این که تحت آن شرایط  اساساً به دولت موقت فرصتی برای بازسازی نظام اقتصادی کشور داده نمی‌شد تا بتواند به تجدید وابستگی کشور به اقتصاد امپریالیسم کمک کند. دوم اینکه آقای مهندس بازرگان بر اساس علایق ملی و وطن‌پرستانه و وفاداری‌اش به راه مصدق؛ که دموکراتی جامعه گرا(سوسیال دموکرات ونه لیبرال)بود؛اگر هم فرصت می‌یافت به تجدید حیات بورژوازی ملی که زیر فشار سرمایه‌داری وابسته دوران شاه به شدت ضعیف شده بود؛ کمک می‌نمود نه سرمایه‌داری کمپرادور. لذا انتقاد از ایشان به این خاطر نادرست بود. البته انتقاد اصلی ما به ایشان و دولت موقت به خاطر نداشتن راهبرد مشخص و قاطعیت کافی در مدیریت دوره بسیارحساس و پر تنش و اضطراب گذارمبحث متفاوتی است. زیرا  نخواسته موجب تشدید تفرقه و آشوب و هرج‌ومرج می گشت وباایجاد سرخوردگی در توده‌ها زمینه ظهور اشکالی از دیکتاتوری رافراهم می نمود. رخدادهای بعدی درستی آن نگرانی ها را اثبات نمود.

شما به گروهی که به آرمانها خیانت میکند، اشاره کردید ولی کمی قبلتر اشاره کردید که در انقلاب ایران شاهد ائتلاف ایدئولوژیکی هستیم که هرکس از منظر خودش وارد انقلاب شده و در یک امر سلبی مشترک میشود. ولی در امر ایجابی اشتراکی وجود نداشت، پس همان کسایی که بعد از انقلاب از منظر ما خیانت کردند از دید خودشان خیانت نکردن و به آرمانهای خودشان پایبند بودند، در واقع منظورم این است که چه معیاری برای سنجش پایبندی و وفاداری وجود دارد؟

برداشت شما را از گفته خود این‌گونه اصلاح می‌کنم که. اولاً گروه‌ها برای پیوستن به جبهه متحد انقلاب معمولاً روی ایدئولوژی‌های خود تکیه نمی‌کنند بلکه شعارها و اهداف مشترک و فراگیر جنبش اجتماعی را مبنای همکاری با سایر نیروها قرار می‌دهند. لذا به ندرت بر سر عقاید بین آن‌ها اختلاف بروز می‌کند. اما اختلاف بر سر راهبرد زیاد پیش می‌آید. ولی بعد از پیروزی وضع تغییر می‌کند؛ هر گروه دارای ایدئولوژی ممکن است مدعی شود که اهداف انقلاب فقط در چارچوب ایدئولوژی وی تحقق پذیراست ولا غیر. و بر سر این ادعا با گروه‌های رقیب به نزاع بپردازد. اتفاقی که در هر سه جنبش و انقلاب ایران رخداد و خسارات جبران‌ناپذیری برای انقلاب و جامعه ببار آورد. با این حال نتیجه نباید گرفت که یا نزاع و ستیز اجتناب ناپذیراست و یا گروه‌ها باید از داشتن ایدئولوژی به کلی صرف نظرکنند. نه آن‌ها می توانند وباید به جای نزاع بر سر«بسته»های تامه گرای ایدیولوژیک ؛ برنامه‌ها و راه حل های خودرا برای پیشبرد امرتوسعه وچگونگی تحقق هدفها و خواسته های مردم در انقلاب؛ درعرصه عمومی به بحث بگذارند؛ و نظریات یکدیگررا نقد کنند و به مردم فرصت کافی برای فهم وداوری وانتخاب بدهند. وچون فرض براین است که مناسبات دموکراتیک ازسوی همگان ونیز حکومت پذیرفته شده است؛ این مردم خواهند بود که با رای خود برنامه گروهی را بر برنامه گروه دیگری یرمی گزینند. خیانت زمانی است که گروهی با اصرار بر کنترل انحصاری قدرت یااعمال زور وخشونت به منظور اجرای احکام جزمی ایدیولوژیک؛ اصول وارزشهای منشعب ازحقیقت: آزادی؛ برابری وعدالت وامنیت وصلح را پایمال نماید وبه نماد پلیدی وشربدل گردد.

همان طور که اشاره کردید در انقلاب گروههای مختلف اجتماعی حضور داشتند و انقلاب حاصل یک ائتلاف گروهی بود که ولی بعد از انقلاب میبینیم که انشعابات صورت میگیرد و حتی کار به حذف و تسویه هم میرسد با عناوینی مثل خودی و غیرخودی، دیندار و بیدین. سؤالم این است که آیا این تقسیمبندیها و انشعابات ضرورت هر انقلاب است؟ چون اکثریت جامعه ایران جامعهای بود که به خودآگاهی نرسیده بود به همین خاطر با توجه به زمینهای که وجود داشت آن کسانی که اطراف رخداد را گرفتند و همراهی کردند در حقیقت از کسانی شدند که بیشتر به سمت بودِ گذشتهشان متمایل بودند؟

جریانی که غالب می‌شود، خود را نماینده‌ی رخداد و مظهرخیرمطلق معرفی می‌کند؛ چه ازسر فرصت‌طلب‌ی یا تظاهرباشد . گه به خاطر درک غلط وانحرافی ازاهداف انقلاب. وقتی یک طرف فکرکند مظهر خیر مطلق است، غیر خود را شرمی نامد. بلهمین صفت نام گذاری و طرد و حذف می نماید. در همه انقلاب‌ها این اتفاق افتاده‌است. نمونه‌ی آن انقلاب فرانسه که وقتی انقلاب پیروز می‌شود، گروهی به نام انقلاب؛ سرهای بسیاری دیگرازانقلابیون را زیر گیوتین گذاشتند. یا در روسیه بلشویک‌ها وقتی غالب می‌شوند، جریان بزرگ سوسیال دموکراسی را به عنوان ضدانقلاب حذف وبسیاری از یاران انقلابی سابق خودرا تصفیه واعدام کردند.

–  اینجا این سؤال پیش میآید که آیا رخدادها رشد ناخودآگاهها را میسازند و یا این فرایندها هستند که ما را به سمت خودآگاهی میبرند. مثلاً شما از انقلاب به عنوان یک رخداد نام میبرید، پروسه اصلاح را چه میدانید؟ یک فرایند میدانید یا یک سری رخداد پشت هم و اصلاً این پروسهی قابلیت ایجاد خودآگاهی را دارد یا خیر؟

– اصلاحات این ویژگی را ندارند. اصلاحات فرایند تغییرات در وضعیت موجود است. انقلاب یک رخداد بزرگ‌ است که وضعیت را به کلی عوض می‌کند و عقاید را تبدیل به آگاهی جدیدی می‌کند. توجه کنید که رخداد یک جرقه ناگهان شعله می زند و به سرعت ناپدید می گردد. آنچه می‌ماند فرآیندی است که باید وضعیت را با همراه تحقق حقایق و خیر همگانی تغییر دهد. به همین سبب بعد از پایان رخداد با فرایندی روبه‌رو هستیم که باید حقیقت را در بستر زمان تحقق بخشد. ولی اصلاحاتی که صورت می‌گیرد در چارچوب وضعیت  موجود وبه قصد ترمیم خرابی‌های ساختمانی ترمیم پذیروقابل سکونت است درحالی‌که انقلاب می‌خواهد ساختمانی غیرقابل سکونت ورو به ویرانی را بکلی تغییر دهد. نه الزاما یکباره با بولدوزر.انقلابیون آگاه کل ساختاریک کشور را دریک چشم برهم زدن ویران نمی کنند. کسانی که این کار را زیرنام یک ایدئولوژی‌ انجام می‌دهند( چون درک درستی نه ازانقلاب ونه ازایدئولوژی دارند)؛  به دست خود اسباب  شکست  اصل انقلاب را فراهم می‌نمایند. تغییرات انقلابی در یک فرایند طولانی مدت که وبه تدریج؛ آن هم نه هرگز بطورکامل؛ در جامعه عینیت پیدا می‌کند. اتفاقاً بحث میانه‌روی اینجا مطرح است به این دلیل که یک انقلابی واقعی باید خیلی معقول .سنجیده ومسالمت آمیزعمل کند. خشونت به ویژه در مرحله استقرار، نسبتی با انقلاب ندارد؛ بر ضد آن عمل می‌کند و به شکست آن می‌انجامد.

ولی ما در نهایت شاهد یک خشونت هستیم و خود رخداد انقلاب همیشه با یک خشونت در عالم واقع همراه بوده است.

نه همیشه همراه نبوده است. می‌تواند پیامدش باشد ولی الزامی نیست. جهش‌های انقلابی که در هستی ما انسان‌ها رخ می‌دهند و ظهور بیرونی آن‌ها در رفتار؛عقاید و روابط در اصل با خشونت همراه نیستند. وقتی به پیامبر وحی شد و ابلاغ و پراکندن آگاهی را به شیوه گفت وگو ومباحثه نرم ومستدل ورفتاری توآم باقار و اعتدال پیش برد و با روی باز و سینه‌ای گشاده به روی حقایق به استقبال موقعیت ها وفرصت ها می شتافت؛ به عقاید دیگران گوش می داد وبرای مدعیاتشان درخواست دلیل می کرد. به واقعیت ها توجه داشت ورفتارش با مخالفان همدلانه و مشفقانه بود. دربرابر خشونت کلامی عمل به مثل نمی کرد. بدیهی است که وقتی فرایندها شکل می‌گیرند؛ عقاید؛معیارها و روابط به تدریج تغییر می کنند ؛ کسانی که بقای خود را وابسته به واقعیت‌ها و ارزش‌های کاذب و میرا کرده‌اند؛ ودرهای وجودخودرا به روی امر واقعی و حقایق نامیرا بسته نگاه داشته‌اند؛ به مقابله برمی‌خیزند و دست به خشونت می‌زنند.

ولی در جامعه ما با توجه به انشقاق و انشعاباتی که ایجاد شد با خشونت همراه شد. آیا میتوانست از این خشونت این اجتناب کرد؟

خشونت‌های پراکنده و گذرا؛ معلول تکثری است که در وضعیت هستی‌شناسی  جامعه وجود دارد. ولی اگر منظم و متناوب ادامه داشته باشد به عوامل اجتماعی سیاسی و فرهنگ و تاریخ هر کشوری ربط پیدا می‌کند. در جامعه‌ی ما،از قرن‌ها پیش از جنبش مشروطیت؛  تنها روشی که برای جابجایی حکومت وجود داشت، جنگ، غلبه و زور بوده است. با انقلاب مشروطه راه مسالمت‌جویانه و بدون خشونت قانونی برای تغییر حاکمان پیش‌بینی و به تصویب رسید. قرار براین شد که امنیت و عدالت نه به اراده و خواست غیرقابل‌پیش‌بینی و کنترل و نظارت حاکمیت مقتدر و عادل بلکه از طریق بیعت و موافقت همگان با یک میثاق اجتماعی یعنی قانون اساسی تضمین گردد. به همین خاطر انقلاب مشروطیت مهم‌ترین رویداد تاریخی جامعه ایران قلمدادمی شود. اما امنیت و صلح پایدار منوط به بقا بر وفاداری همه شهروندان به قانون اساسی است. که بنا به دلایل تاریخی؛اندیشگی؛فرهنگی و اجتماعی تاکنون به نحو مؤثری میسر‌ و مسجل نشده است. لذاهمچنان به میزان قابل‌توجهی از مزایای داشتن قانون اساسی محروم مانده‌ایم. البته قانون اساسی مقدس و غیرقابل تغییر نیست. ولی روش تغییر و اصلاح آن  بدون نیاز به توسل به خشونت و به طریقی قانونی معمولاً درهمان قانون پیش‌بینی می‌شود. اگر به رغم خواست عمومی چنین امکانی به خاطر عدم تمایل زمامداران فراهم نشود باز هم مردم نیازی به توسل به خشونت ندارند. می‌توانند با استفاده از حقوق مدنی و اجتماعی به رسمیت شناخته‌شده خود؛ با تجمعات مسالمت‌آمیز، راه‌پیمایی آرام  و اعتصابات و نافرمانی‌های مدنی دولت‌ها را وادار به تمکین از اراده و خواست عمومی کنند. همان شیوه‌هایی که ملت ایران در طول جنبش مشروطه و نهضت ملی و تا انقلاب اسلامی پی گرفتند. با این حال توسل به خشونت‌ در جامعه ما به خاطر تجربه قرن‌ها هجوم‌های متوالی اقوام و قدرت‌های متجاوز و سلطه حکومت‌های خودکامه و مستبد؛ به ویژه در رقابت برای دستیابی به قدرت؛ سابقه طولانی دارد؛ درعصرجدید و به رغم وجود نهاد میثاق اجتماعی هم پیوسته باز تولید می‌شود. بعد از استقرار مشروطه، در مجلس دوم، وقتی انقلاب تازه پیروز شده بود، احزاب جدید در قالب‌های مدرن سوسیال دموکراسی و محافظه‌کاری و … به وجود آمدند و رقابت بر سر کسب سهم بیشتر در ساخت قدرت سیاسی باتنش و ستیز و سرانجام خشونت همراه شد. در نتیجه دولت‌های  ملی تضعیف و پی درپی به‌طور زودرس ساقط می‌شدند. در نهضت ملی کردن نفت و انقلاب اسلامی هم کم و بیش وضعیت مشابهی پیش آمد و رواج دوباره خشونت راه را بر مشی گفت و گوی انتقادی؛ نهادسازی و تثبیت دستاوردها و توسعه پایدار می‌بست. گفت وگوهایی که می‌بایست به صورت منطقی حول مسائل مشترک و فارغ از هویت‌های قومی، ایدئولوژیک و مذهبی بین شهروندان برقرارشود و به تفاهم و توافق بی انجامد.

فکر نمیکنید وقوع انقلاب در گرو یک یا گروهی از ایدئولوژیها است که بتواند اعتقاد جمعی و راسخی را به انقلابیون بدهد که با خیر و شر مطلق دیدن امور قبل از انقلاب از خودشان بگذرند و به خیابانها بریزند؟ یعنی قبول دارید لازمهی انقلاب وجود ایدئولوژیها است، که ممکن است بعد انقلاب دوباره باهم در ستیز قدرت درصدد حذف همدیگر باشند؟

یکی از لوازم انقلاب وجود آرمانی است که به نحوی خواسته‌های اصلی اکثریت قشرهاوطبقات اجتماعی را بازتاب دهد وآنان را درجبهه واحدی برضد وضعیت موجود متحد سازد. ایدئولوژی ها قابلیت فراگیرشدن دریک جامعه متکثر راندارند.لذا زمانی هم که یک حزب دارای ایدیولوژی قصد رهبری انقلاب اجتماعی دارد برای بسیج ومتحدکردن همه مردم ناگزیر به طرح هدفهای عام ومشترک بسنده می کند. بلشویک هاهم که با ایدیولوژی کمونیسم رهبری انقلاب را درمراحل آخر دردست گرفنتد تاپبش از آن بخشی کوچک از مجموعه ای بودند که درلوای شعارها وخواسته های فراگیر بسیج ومتحدشده بودند. به همین خاطر بعداز قبضه کردن قدرت؛ حاکمیت انحصاری حزب وایدیولوژی خودرا با استفاده گسترده از زور و خشونت به بقیه مردم ونیروهای سیاسی تحمیل کردند. احزاب دارای ایدیولوژی دریک جامعه آزاد ودموکراتیک با ارائه برنامه های مشخص سیاسی اقتصادی واجتماعی از مردم درخواست رای می کنند.

برخی معتقدند که گفتمان اصلی انقلاب منحرف شد. اولاً آیا به نظر شما در انقلاب تغییر گفتمانی اتفاق افتاد؟ اگر بله، تحلیل شما از اتفاقات چیست؟ یعنی این تغییر گفتمانی صورت گرفته را ناشی از حفظ قدرت میدانید یا خیر؟

تاپیش ازتدوین قانون اساسی درمجلس خبرگان؛ گفتمان انقلاب به آزادی واستقلال ونوعی دموکراسی ونظام عادلانه متاثر ازارزشهای عدالتخواهانه واخلاقی اسلامی متمایل بود. حق تجزیه ناپذیر مردم درحکومت برخویش ازاین گفتمان قابل تفکیک نبود. البته نظریه فقهی سیاسی ولایت فقیه درمحافل حوزوی طرح شده بود ولی نه آن که وارد گفتمان انقلاب شود. زمانی هم که پیش نویس قانون‌اساسی تهیه و به نظر و تایید آیت الله خمینی رهبرانقلاب رسید؛ نامی ازاین نظریه درمیان نیامده بود. به‌نظر می رسید که ایشان باجمهوریت به شرطی که قانونی برضد شرع تصویب واجرانشود مخالفتی ندارند. تا آن تاریخ؛ گفتمان جمهوری با گرایش بهارزشهای بنیادین اسلامی(آزادی وعدالت واخلاق) بی کم وکاست غالب بود. تغییرگفنمان درمجلس خبرگان اتفاق افتاد. حامیان اصل مزبور نظیر آیت الله منتظری با پیروی ازمنطق صوری با این مضمون استدلال می کردندکه “اگر هدف ما بهترین قانون برای اداره جامعه است واگر شریعت اسلام را نازل شده ازسوی خدا ودرنتیجه بهترین قانون برای بشر می شناسیم؛ دراین صورت باید حکومت را به دست فقیهی اعلم واعدل بسپاریم تا قانون خدارا عیناً به اجراگذارد. البته آیت الله منتظری بعدا ازاین رای عدول کردند. نمی توان علت تغییر گفتمانی را صرفاً به ملاحظات ناشی از قدرت نسبت داد. زیرا هم آیت الله خمینی وهم آیت الله منتظری پیش ازانقلاب هم که بحث قدرت درمیان نبود ازاین نظریه دفاع می کردند. ضمن آن که به هیچ وجه نمی توان نقش عامل قدرت رادراقبال به نظریه ولایت فقیه ازجانب کسانی که با مشاهده طلیعه پیروزی انقلاب فرصت طلبانه به جرگه روحانیون مبارز پیوستند؛ نادیده گرفت.

با توجه به زمینه اجتماعی ایران که شامل جامعهمدنی ضعیف و جامعهای تودهای که به خودآگاهی نرسیده، آیا انقلاب به یک روند طبیعی را در پیش گرفت؟

با پیروزی انقلاب بساط سلطنت مطلقه برچیده شد و اراده مردم حاکم گردید. نهاد قانون اساسی به منظور برقراری حاکمیت قانون و اراده عمومی و تضمین آزادی‌ها ودیگرحقوق اساسی ملت ازجمله مشارکت در اداره کشور به تصویب رسید. اما بنا به دلایلی که به برخی اشاره کردم؛ سیر تحولات در مسیری که مقتضی تحقق بیش از پیش هدف‌های انقلاب است؛جریان نیافت. به نظر ما درست تر این بود که تقویت جامعه مدنی از طریق تأسیس و گسترش شوراها و نهادهای دموکراتیک در متن جامعه با اختیارات و استقلال عمل کافی و نظارت موثر قانونی دراولویت قرارمی گرفت. و فرصت داده می‌شد تا پایه‌های فرهنگ و روابط عادلانه ودموکراتیک بین خود مردم و میان حکومت و مردم در متن جامعه شکل بگیرد و استحکام پیدا کند وبه تدریج به سوی نوعی دموکراسی اصیل(شورایی وگفت وگویی) سیرکند. درضمن جامعه از وضعیت یک توده‌ ناخودآگاه و سازمان نایافته خارج شود. برنامه‌ای قطعاً  زمان بر. وظیفه دولت در این زمینه تأمین امنیت از طریق باز کردن چتر حمایت قانون وتاسیس دستگاه مستقل و پرقدرت قضایی بوده و هست. در ضمن برای برقراری گفت‌وگو و تعامل و همکاری همراه با تساهل .مدارا بین گروه‌ها؛می‌بایست مسائل و ارزش‌های مشترک را مبنا قرار می گرفتند؛نه منافع گروههای خاص ویا بسته های ایدیولوژی. و ضمن احترام به عقاید و هویت‌های قومی و مذهبی و مسلکی یکدیگر؛ از مقابل قراردادن آن‌ها در جریان گفت‌وگو و همکاری بپرهیزند. اصل را بر این‌ باشد که این نهادها بستر عمل اجتماعی و همکاری  بر محور خیر ومصالح همگانی باشند وبه تدریج مدیریت جامعه از دست های نخبگان وخواص به دستهای مردم سازمان یافته درنهادهای دموکراتیک درون جامعه مدنی انتقال یابد. دوستان ما در یکی دو سال اول با همین رویکرد؛ بدون  تاکید و تبلیغ هویت سیاسی تشکیلاتی خود درفعالیتهای جهاد سازندگی، درکمک به تشکیل شوراهای روستایی و در کارخانه‌ها و همکاری با هیئت‌های ۷ نفره تقسیم اراضی وهم چنین حضورگسترده درجبهه های مقابله باتجاوز مشارکت داشتند. نظر ما این بود که وظایف دولت محدود به نظارت، آموزش و راهنمایی و چیزی در همین حد باشد. و برای تقویت جامعه مدنی عمده قدرت ومسئولیت به شوراها و نهادهای منتخب و دموکراتیک مردمی تفویض شود. این نظر در تقابل با نظری قرار داشت که  بر تمرکز قدرت و اختیارات در دست‌های دولت و مهندسی جامعه از بالا تاکید می‌نمود. آن ایام درمیان گروهها تنها جنبش مسلمان مبارز بود که بر اصل تمرکززدایی و توزیع قدرت سیاسی و مالکیت و مدیریت اقتصادی در بین نهادهای دموکراتیک در جامعه مدنی تاکید می‌کرد و بر اجرای آن اصرارداشت. البته امروز عده‌ی زیادی بویژه ازمیان نسل جوان به این راهبرد معتقداند وآن را دنبال می‌کنند. آن‌ها آگاه‌اند که دموکراسی یک پروژه نیست ؛ فرایندی درازمدت است که در جامعه و به وسیله‌ی خود مردم باید دنبال می‌شود. این راهبرد به ایجاد شکل برتر دموکراسی منجر می‌شود. دموکراسی پارلمانی بیشترمناسب جامعه سرمایه‌داری است. آنچه که در پایین جامعه شکل می‌گیرد، دموکراسی مشارکتی وگفت وگویی است که بسیار گسترده وفراگیر تراز سایراشکال ونزدیکتر به دموکراسی مستقیم است. حال آن که نظام نمایندگی نخبه سالاراست. البته ما برای شرایط امروز جامعه ایران ترکیبی ازنظام نمایندگی وشورایی را پیشنهاد می کنیم.

در حال حاضر وضعیتی بهوجود آمده که بهخاطر نارضایتی از شرایط فعلی، همه چیز را به انقلاب نسبت میدهند که این مشکلات پیامد انقلاب است. سوال اینجاست که ما تا چه حد میتوانیم انقلاب را از نتایجش تفکیک کنیم؟ یعنی انقلاب خوب بوده اما نتایجی که داشته بد بوده و یا به عبارتی منحرف شده است؟

پاسخ بستگی به شناختی دارد که از انقلاب داریم. پیش‌تر توضیح دادم، انقلاب اصیل؛ رخدادی است که بلافاصله بعدازظهور وبعداز این حقیقت را به درون آگاهی مخاطبانرسوخ داد و به برآمدن؛ اندیشیدن و عمل کردن بر پایه شعورخوداگاه و نامیرایشان کمک نمود؛ ناپدید می‌شود؛ چگونه می‌توان آن را به خاطر آنچه اهل«تظاهر» و یا «خیانت» و نه «وفادار» به حقیقت؛ انجام داده و یا می‌دهند؛ سرزنش نمود؟ چشمه‎‌ای ناگهان فوران کرده و به درون جان‌ها جاری گشته است. وحقیقت، را نه آمیخته با منافع خاص فردی وگروهی بود  ونه زندانی ایدیولوژی ومذهب معینی؛ به درون دلها تابانده است. درعوض باید به این مساله پرداخت که چه عواملی باعث شدند بعضی افراد و گروه‌ها که آن پیام را گرفتند وخودراحامل آن معرفی کردند؛وفادارمانده صادقانه در فرایند تحقق حقیقت؛آزادی؛ برابری؛عدالت و آفرینندگی که جوهره همه ادیان ومسلک های اصیل الهی بشری است؛ فعالیت کردند و بعضی دیگر  با تظاهر به وفاداری خلاف آن حقایق عمل نمودند. گروهی ازسختی پیمودن راه آزادی وعدالت خسته وپشیمان گشتند وانبوهی محصوردر عقاید وسنن آباء واجدادی ویا گرفتاریشدید درروزمرگی؛ از تابش وتآثیرآن برکنارماندند. انقلاب لحظ‌اتی بعداز بردمیدن ناپدید گشت؛  وجدان های اجتماعی رابیدارکرد،روحیه خیرخواهی و فراتر رفتن از خودرا برانگیخت وکسانی را که درگیرواقعه شدند؛ در قامت انسان خودآگاه ظاهرساخت. این که چه تعدادازمردمی که آن اثررا درجان وروح خودتجربه واحساس کردند؛ توانستند زیرتآثیر گسست درون ماندگار؛ از علایق ووضعیت موجود واز میرایی به نامیرایی بدل کنند؛ به عوامل متعددی وابسته بود که اساسا ربطی به نفس رخداد انقلاب نداشتند. میزان موفقیت ها ویاشکست ها همه به شدت وضعف وابستگی فعالان ونیرهای اجتماعی به عقایدمرسوم ووضعیت به ارث رسیده از دوران پیش ازانقلاب بستگی دارد. تا کسی درگیرواقعه نشده است، آن راآسان می پندارد؛ کوتاه زمانی بعدازمشارکتدرفرایندها وقرارگرفتن در متن ماجراها ست که وسوسه‌ها آزاردهنده می شوند وبه استقامت، ایستادگی و صبوری بیشتری نیازدارد.

شما خودتان مسئول جنبش مسلمانان مبارز بودید که به عنوان یک گروه چپ مذهبی شناخته میشود. تحلیل گروههای چپ، مخصوصاً مذهبی از شرایط بعد از انقلاب چه بود؟ چون تمام گروههای مذهبی که ایدئولوژیک بودند چه گروههای موسوم به چپ و چه نهضت آزادی، حامی گفتمان نواندیشی دینی بودند. یعنی ارزشهای مدرنیته را درک کرده بودند و میخواستند آن را با توجه به سنتها نهادینه کنند، ولی یک گروهی هم بودند که خواهان بازگشت به سنتها به شکل ارتجاعی بودند. به نظر شما این نزاع و درگیری که بین خود گفتمان نواندیشی دینی یا حتی بین گروههای ایدئولوژیکی غیرمذهبی که بالاخره آنها هم برخاسته از مدرنیته بودند، ایجاد شد، باعث نشد شرایطی به وجود بیایدکه انحصار قدرت را گروهی که بعضاً ارزشهای مدرن را قبول نداشتند به دست بگیرند؟

اختلافات و تنش‌ بین روحانیون مبارز و روشنفکران چپ گرای مسلمان از یکی دو سال پیش از پیروزی انقلاب؛ بروزو نمود بیشتری پیداکرده بود. این اختلاف؛ درکمترازیکسال بعداز پیروزی به ویژه در تنش بین حزب جمهوری اسلامی و مجاهدین خلق به اوج رسید. وضعیتی پدیدآمد که دراثرآن؛ شانس کمی برای ایجاد تفاهم وپرهیز ازدودستگی ونزاع بافی ماند. روابط ما با روحانیون مبارز در سال‌های پیش از انقلاب به رغم وجود برخی اختلافات فکری؛ دوستانه وبااعتماد متقابل همراه بود. با مجاهدین (پیش از اعلام جنگ مسلحانه علیه حکومت) و دیگر گروه‌ها نیزتا پیش ار آغاز درگیری مسلحانه؛ با حفظ موضع انتقادی به مواضع ایدیولوژیک و راهبردی شان همکاری داشتیم.

ضمناً راهبرد ما گفت وگودرسپهرعمومی و فعالیت در جامعه مدنی باهدف کمک به تشکیل شوراها ونهادهای دموکراتیک؛و اجرای برنامه‌های سازندگی و تقسیم اراضی در روستاها و کارخانه‌ها و محله‌ها بود. و چون اساساً برنامه‌ای برای حضور در حوزه حکومت نداشتیم؛ درگیر رقابت و نزاع برسرقدرت نشدیم. و راه سوم مستقلی بین دو گرایش افراطی چپ وراست از درون جامعه به  سوی توسعه پایدار و دموکراسی و عدالت پیش گرفتیم .از این موقعیت استفاده کرده نهایت کوشش خود را برای ایجاد همگرایی وهمکاری بین نیروهای انقلاب به عمل آوردیم که با بالاگرفتن خصومت‌ها بی نتیجه ماند. براین باوربودیم که اگر طرف‌های نزاع به جای تاکید بر ایدیولوژی‌های خود وشریعت خاص اصول و ارزشهای بنیادی دین را محورهمکاری قرارداده مشارکت همه طرف‌هارادر مدیریت کشور وانقلاب بپذیرند؛ نزاع ها تاحد زیادی فروکش خواهدکرد. اما این پیشتهادهای منطقی وآشتی جویانه مقبول هیچ یک ازطرف‌های نزاع قرارنگرفت درنتیجه نیروهای مترقی ونواندیش حذف شدند وجریان راست سنتی متظاهر به وفاداری به انقلاب ازحاشیه به متن وارد گشت.

به عنوان سوال آخر، آیا هنوز به انقلاب ۵۷ وفادارید؟ و اینکه اگر به همان دوران برگردید، آیا حاضرید در برخی رفتارها و مشی خودتان تغییر ایجاد کنید؟

به آرمان‌های انقلاب همچنان پای بندم. و ازحضوردرآن رخداد انقلابی دگرگون‌کننده پشیمان نیستم. بی‌شک اگر در جامعه خودآگاهی بیشتری وجودمی داشت ؛ تحولات بعدازپیروزی مسیر متفاوتی می پیمودند و فرایند حقیقت مغلوب فرایند کاذبی که متظاهرین پی گرفتند نمی‌گشت. راهبردی را که از طریق گفت وگوی انتقادی در عرصه عمومی برای ارتقاء سطح آگاهی و پی‌ریزی نهادهای مردمی دموکراتیک شورایی و تعمیم عدالت اجتماعی همراه با حفظ استقلال از قدرت پیش گرفتیم هنوز هم معتبر و تبلور سیاست ورزی اصیل می‌دانم. در مقابل خطاهای اصطلاحاً تاکتیکی متعدد داشته‌ایم که اگر تجربه‌های بیشتر تلخ وبعضا شیرین و آگاهی‌های پرارزش کسب‌شده در این ۳۵سال رامی داشتیم از آن‌ها و از تندی دربیان برخی مطالب و شتاب‌زدگی دردآوری وموضع‌گیری نسبت به برخی حوادث پرهیز می کردیم .آن تندی‌ها نسبتی با راهبرد اصولی و معتدل ما نداشت و آن را تحت تأثیر قرار نداد و از مسیر اصلی راهبرد مختارمان به چپ یا راست منحرف ننمود.آن‌ها انعکاسی از ضربان تند نبض جامعه انقلابی بی‌تاب و پرشتاب بودند که ما نیز بی‌محابا آن احساسات را بازتاب می‌دادیم. درحالی‌که که می باید کوشش جدی تری برای تخفیف وهدایت آن‌ها به سوی اعتدال بیشتر به عمل می آوردیم.  آن روزها جامعه قلبش به تندی می‌زد، مردم بعد سال‌ها تحمل استبداد و زورگویی و بی عدالتی وزندگی زیرسایه ترس؛ آمده بودند تا نفرت خودرانسبت به مسببین سیه روزی های خودنشان دهند ویک شبه به همه آرزوهاشان برسند. بجز افرادی که در متن جامعه عمل نمی کردند وبا مردم درتماس وارتباط نزدیک نبودند؛ به ندرت کسی یا گروهی می توانست خودرا ازتاثیر آن تب وتاب ها برکنارنگاه دارد. با این وجود؛ بازتاب دادن آن احساسات وخواسته ها باعث نشدند که درعمل تندروی و خشونت آمیز و ستیزجویانه رفتار کنیم. غلیان اخساسات وتندروی وخشونت انقلابی که درانقلاب فرانسه مشاهده شد دریکی دوسال اول اوج احساسات مردمی درایران اتفاق نیفتاد. در زمینه راهبردی درچارچوب اصول وبا اعتدال عمل کردیم .چنان که دراصول پیشنهادی جنبش مسلمانان مبارز برای تدوین فانون اساسی ؛ به صراحت برعدم تمرکز هم مالکیت وقدرت اقتصادی وهم قدرت سیاسی در دولت تاکید شده است. به منظورتضمین حق زنان برای نامزدی ریاست جمهوری همان موقع پیشنهادکردیم که به جای اصطلاح «رجال»سیاسی بنویسید افراد دارای صلاحیت تا بعداً برای زنان مشکل ایجاد نشود، وکسانی برداشتی مغایر با حقوق برابر زنان ومردان نکنند. برای اقوام  قائل به نوعی حق خودگردانی (فدراتیو) در چارچوب وحدت ملی ایران بودیم. می گفتیم درباره این مسائل باید به جای ستیزبین همه طرف‌ها  گفت وگوی انتقادی ومستدل درچارچوب ارزشهای مشترک جریان پیداکند. پیشنهادکردیم، نمایندگان تمام نیروهایی که در انقلاب شرکت داشته اند؛ درشورای انقلاب نماینده داشته باشند. در آن جا حرف‌هایشان را با منطق واستدلال ونه اسلحه وخشونت بزنند و ازحقوقشان دفاع کنند.

 

منبع: آرمانشهر


دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.