سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic
  • صفحه اصلی
  • » آیت الله دستغیب: رفتار ساواک با ما محترمانه بود، علیه شاه حرف می زدیم کسی کاری با ما...

آیت الله دستغیب: رفتار ساواک با ما محترمانه بود، علیه شاه حرف می زدیم کسی کاری با ما نداشت

چکیده :رفتار ساواكى‌ها، چه در وقت بازداشت و چه بعد از آن با ما محترمانه بود؛ نه در خانه‌مان ريختند، نه اسباب و اثاثيه بنده را بردند، نه ناسزا گفتند و نه كتك كارى كردند. وقتى به تبعيد مى‌بردنمان، در راه احترام زيادى مى‌گذاشتند. هر جا خسته مى‌شديم، توقف مى‌كردند. براى نماز مى‌ايستادند. حدود سه ماه در اهر بوديم و در آنجا منبر مى‌رفتيم و عليه شاه صحبت مى‌كرديم و كسى كارمان نداشت. ...


آیت الله دستغیب در ادامه درسهای قران اظهار داشت: انشاء الله كه رئيس جمهور جديد موفق باشد، هرچند وزرايش آن گونه كه مى‌خواست نشد. اميدواريم با همين كسانى كه هستند بتواند كارهاى مفيدى انجام دهد و آزادى براى مؤمنين رقم بزند.

به گزارش کلمه، این مرجع تقلید در سخنان خود به اختناق زمان پهلوی و رفتار ساواکی ها در آن زمان پرداخت و گفت: رفتار ساواكى‌ها، چه در وقت بازداشت و چه بعد از آن با ما محترمانه بود؛ نه در خانه‌مان ريختند، نه اسباب و اثاثيه بنده را بردند، نه ناسزا گفتند و نه كتك كارى كردند. وقتى مى‌خواستند تبعيدمان كنند، شخصى به نام «ذوالقدر» مأمور بود ما را پيش شخصى به نام سرهنگ «سلطانى» ببرد، براى صدور حكم تبعيد. در راه به من گفت: به اين سرهنگ سلطانى چيزى بگو تا خوشحال شود و تبعيدت نكند. گفتم: نه. اصلا چنين چيزى نمى‌گويم. گفت: يعنى مى‌گويى سگش بعض خودش است؟ گفتم: آرى.

پیش از این نیز تعدادی از زندانیان سیاسی قبل از انقلاب از جمله آیت الله خزعلی به رفتار محترمانه ماموران ساواک اشاره کرده بودند.

آیت الله دستغیب در ادامه گفت: وقتى به تبعيد مى‌بردنمان، در راه احترام زيادى مى‌گذاشتند. هر جا خسته مى‌شديم، توقف مى‌كردند. براى نماز مى‌ايستادند. حدود سه ماه در اهر بوديم و در آنجا منبر مى‌رفتيم و عليه شاه صحبت مى‌كرديم و كسى كارمان نداشت. از آنجابه سقز فرستادنمان. وقتى با جوان‌هاى آنجا صحبت مى‌كرديم، نهايت كارى كه مى‌كردند اين بود كه يك مأمور ساواكى مى‌آمد و مى‌گفت: با اين شخص حرف نزنيد، او خطرناك است. ولى در كل آزاد بوديم. يعنى با آن كه خيلى مردم را مى‌ترساندند، امّا اين گونه هم نبود كه با شدت با مخالفين برخورد كنند. البتّه بعضى افراد را هم شكنجه‌هاى سخت مى‌دادند؛ مثلا آن طور كه نقل شده پاى آقاى غفارى را با اره بريدند. بعضى را هم شُك الكتريكى مى‌دادند.

وی ادامه داد: از نظر اجتماعى تاريكى و گناه خيلى فراوان بود. شاه رسمآ مى‌گفت: خدا، شاه، ميهن. ديگر نامى از دين نبود و مردم مسلمان و شيعه نمى‌توانستند اين وضع را تحمل كنند.

متن کامل سخنان آیت الله دستغیب در بیست و هفتمین روز از ماه رمضان به شرح زیر است:

بسم الله الرحمن الرحیم

تفسير سوره فجر ، جلسه 1 ، آيات 1 تا 8 ، دوشنبه 14/05/1392 ، بیست و هفتم رمضان 1434

وَ الْفَجْرِ(1) وَ لَيالٍ عَشْر(2) وَ الشَّفْعِ وَ الْوَتْرِ(3) وَ اللَّيْلِ اِذا يَسْرِ(4) هَلْ في ذلِكَ قَسَمٌ لِذي حِجْرٍ(5) أ لَمْ تَرَ كَيْفَ فَعَلَ رَبُّكَ بِعادٍ(6) اِرَمَ ذاتِ الْعِمادِ(7) الَّتي لَمْ يُخْلَقْ مِثْلُها فِي الْبِلادِ(8)
سوگند به سپيده دم!( 1) به شب‌هاى ده‌گانه!( 2) و به جفت و تاق!( 3) و به شب، هنگامى كه به سرآيد!( 4) آيا اين سوگندها براى شخص خردمند كافى نيست؟( 5) آيا نديدى پروردگارت با عاد چه كرد؟( 6) با شهر ارم كه داراى ستون‌هاى بزرگ بود.( 7) همان كه نظيرش در شهرها ساخته نشده بود.( 8)

ثواب قرائت
هر كس در دهه‌ى اول ذيحجّه اين سوره را در نماز يا غير آن بخواند، مورد عفو پرودگار قرار گيرد. همچنين دستور داده شده كه در نمازهاى واجب يا مستحب خواندن اين سوره ترك نشود؛ زيرا اين سوره‌ى امام حسين عليه السلام است و هر كس بر خواندن آن مداومت كند، مورد شفاعت آن حضرت قرار مى‌گيرد.
علّت آن كه اين سوره را به امام حسين عليه السلام نسبت مى‌دهند آيه‌ى آخر آن است: (يا أيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ) كه يكى از مصاديق بارز آن ايشان است. در روايت است كه وقتى حضرت در گودال قتلگاه افتادند، اين آيه خطاب به ايشان خوانده شد.

خداى تعالى در ابتداى اين سوره قسم‌هايى ياد مى‌كند كه مُقسَمٌ عليه آن كسانى هستند كه دنيا به آنان رو آورد و آنها فريفته آن شدند. در ادامه سوره به برخى عذاب‌هايى كه بر اين افراد نازل شد0 اشاره مى‌شود، كه البتّه نتيجه اعمال خودشان بود. بعد از آن چند آيه‌اى درباره امتحانات الهى است، چه با اقبال دنيا و چه با ادبار آن. در اين سوره همچنين خداى تعالى راه‌هاى زدودن حبّ دنيا از دل را بيان مى‌فرمايد و سپس صحبت از جهنّم و عذاب‌هاى آن به ميان آورده، در آخر درباره بندگان خوب خود و نتيجه بندگى آنان تذكّر فرموده است.
وَ الْفَجْرِ؛ فجر به معناى گشوده شدن و وسعت يافتن است. مصاديق مختلفى براى آن ذكر شده است، از جمله گفته‌اند: منظور «فجر صادق» است. در اواخر شب سفيدى مستطيل شكلى شبيه دم گرگ به صورت عمودى در مشرق پيدا مى‌شود و زود از بين مى‌رود. پس از آن سپيدى ديگرى در افق ظاهر مى‌شود كه به تدريج آسمان را فرا مى‌گيرد. اين فجر صادق و ابتداى اذان صبح است. اين روشنايى را بدين جهت فجر مى‌نامند كه تاريكى را مى‌شكافد و گسترش مى‌يابد.
مصداق ديگرى كه براى فجر ذكر شده، قلب انسان گنهكار است كه در اثر گناهان تاريك شده، امّا ناگهان با عنايت خداى تعالى نورى بر آن مى‌تابد و به تدريج تاريكى‌ها را از بين مى‌برد و سبب توبه و بازگشت به درگاه پروردگار مى‌شود.
به انقلاب‌هايى كه با انگيزه‌هاى الهى شكل مى‌گيرد نيز فجر مى‌گويند. امام خمينى رحمت الله‌عليه انقلاب اسلامى را انفجار نور ناميد. اين نور از دل مردم بيرون آمد و به هم پيوست و انقلاب اسلامى را رقم زد، آن هم در حالى كه مردم هدفى جز خدا نداشتند.

ظهور و انقلاب جهانى حضرت مهدى عجّل الله‌تعالى فرجه نيز مصداق ديگر فجر است. ظهور ايشان به معناى واقعى طلوع نور خدا در قلب‌هاى مردم است و موجب حركت معنوى و سلوك سريع مردم مى‌شود. امروز همه‌ى ما اعمال صالح انجام مى‌دهيم، ولى كمتر كسى حركت صعودى دارد. در زمان ظهور تقريبآ همه مردم در حركت صعودى مى‌افتند و اعمال صالح از بركت نور وجود آن حضرت موجب پيشرفت‌هاى سريع و باز شدن راه مى‌شود. فجر حقيقى همين است.
به حلول ماه‌هاى محرم و ذيحجّه و رمضان هم فجر اطلاق شده است. محرم، به حساب حركت و قيام حضرت ابا عبدالله الحسين عليه السلام؛ ذيحجّه، به مناسبت حركت حجاج به سوى مناسك حج و ماه رمضان به سبب حركت مؤمنين به سوى خداى تعالى و روزه‌دارى، بدين عنوان ناميده شده است.

وَ لَيالٍ عَشرٍ؛ بنابر اين كه فجر را به ظهور حضرت مهدى عجّل الله‌تعالى فرجه تفسير كنيم، «ليال عشر» امامان ده‌گانه، از امام حسن عليه السلام تا حضرت صاحب الزمان عجّل الله‌تعالى فرجه مى‌شود. بنابراين «شفع» اميرالمؤمنين و فاطمه زهرا عليهماالسلام و «وتر» رسول خدا صلّى الله‌عليه وآله است. شايد علّت تعبير كردن ايشان به شب اين باشد كه مردم آن گونه كه بايد از آنان استفاده نكردند و قدر و منزلتشان پنهان ماند و نورشان در پس پرده قرار گرفت. مولا على عليه السلام جامعه را در دوران بيست و پنج ساله خانه نشينى خود به «طخيةُ عمياء» تعبير مى‌كند يعنى «تاريكى‌هاى كور». اين تعبير درباره همه امامان معصوم صادق است.

يكى ديگر از مصاديق ليال عشر، نماز شب است كه اتفاقآ نماز شفع و نماز وتر هم دارد. بعضى آن را به ضميمه نافله صبح ذكر كرده‌اند، چون خود نافله شب هشت ركعت است. نماز شب آثار و نتايج بسيار ارزشمندى در پى دارد و كليد وسعت رزق معرفى شده است. اگر كسى از خدا بخواهد و توفيق خواندن آن را با اخلاص كامل پيدا كند، بسيار مفيد است. در حاشيه مفاتيح آمده است كه هر كس نافله شب را ترك كند، در قيامت گدا محشور مى‌شود، البتّه اين عبارت براى تشويق به اين عمل است و نسبت به ثواب‌هايى كه نصيب اهل اين عبادت مى‌شود، ديگران چيزى ندارند و گدايند. اهل تسنّن بر اين نافله اصرار و توجّه زيادى دارند، خوب است شيعيان هم بيشتر بر اين كار شايق و راغب باشند. بى شك اگر كسى از خدا بخواهد، توفيق خواندن آن نصيبش مى‌شود و مى‌تواند به موقع بيدار شود. كسانى كه اهل نماز شب بودند درباره بيدار شدن‌هايشان اتفاقات عجيبى نقل كرده‌اند. بعضى مى‌گفتند: ناگهان احساس مى‌كرديم شخصى بالاى سرمان ايستاده و صدايمان مى‌زند. سراسيمه بر مى‌خواستيم و كسى را نمى‌ديديم. يا مى‌گفتند گاهى همان وقت حشره‌اى مى‌گزيدمان يا صداى به هم خوردن در و پنجره را مى‌شنيديم در حالى كه هيچ بادى نمى‌وزيد و در و پنجره‌اى باز نبود. اين‌ها عنايات خداى تعالى است، امّا اگر كسى بيدار شد و تنبلى كرد و خواست پنج دقيقه ديگر بخوابد، مى‌خوابد تا مرز شفق، وقتى كه نماز صبح هم نزديك است قضا شود.

مصاديق ديگرى هم براى ليال عشر ذكر شده است از جمله دهه‌ى اول محرم، دهه‌ى اول ذيحجّه، ده روز اول رمضان ـ به خاطر شوقى كه مردم به حلول اين ماه دارند ـ و ده روز آخر اين ماه، به خاطر عنایات خاص خداوند بر مؤمنين در آن. مطابق روايت عناياتى كه خداوند در طول اين ماه كرده در شب‌هاى آخر يك جا و گاهى چند برابر مى‌كند.

وَ الشَّفْعِ وَ الْوَتْرِ؛ شفع به معنى جفت و وتر به معناى تك است. براى اين دو نيز مصاديق مختلفى ذكر شده است. از جمله بنابراين كه ليال عشر را به دهه‌ى اول محرم تأويل كنيم، شفع به تاسوعا و عاشورا و وتر به خصوص عاشورا اطلاق مى‌شود. در روايت چنين تعبيرى وجود ندارد، لكن چندان دور از ذهن هم نيست.
وَ اللَّيْلِ اِذا يَسْرِ؛ «يَسریِ» يعنى حركت می کند و میرود. قرآن كريم در سوره مزمّل مى‌فرمايد :
(اِنَّ ناشِئَةَ اللَّيْلِ هِيَ أشَدُّ وَطْئآ وَ أقْوَمُ قيلاً)[1]

«عبادت شبانه دشوارتر و سخن در آن استوارتر است.»

حركت در شب با گام‌هاى محكم‌ترى انجام مى‌شود و نماز و عبادتى كه در اين وقت به جا آورده مى‌شود استوارتر و محكم‌تر است.
مى‌توان جامعه‌اى را كه اسير تاريكى‌هاى اجتماعى و اخلاقى و سياسى شده، به شب تعبير كرد كه مردم آن احساس خستگى مى‌كنند و منتظر حركت و خيزش هستند تا از سكون و پژمردگى رهايى يابند. همچنان كه در اواخر دوره پهلوى اين وضع به خوبى محسوس و ملموس بود و منجر به پيروزى انقلاب شد.

در آن زمان مردم در اختناق و فشار عجيبى بودند و كسى جرأت نداشت چيزى بگويد. روزى با يكى از اصحاب مسجد به خانه مى‌رفتيم. سر كوچه كه رسيديم ديديم افراد ساواك بيرون خانه منتظر ما هستند. آن شخص به محض ديدن ساواكى‌ها خيلى سريع ناپديد شد. اين رعب و وحشتى بود كه در دل همه مردم انداخته بودند. در آن زمان بردن نام امام خمینی جرم بزرگى بود و كسى جرأت اين كار را نداشت. بنده معمولا نام ايشان را مى‌آوردم و اين كار باعث تعجب همه بود و فكر مى‌كردند حالا چه بر سر ما مى‌آورند!

بالاخره هم به خاطر همين كارها ما را دستگير كردند، امّا رفتار ساواسكى‌ها، چه در وقت بازداشت و چه بعد از آن با ما محترمانه بود؛ نه در خانه‌مان ريختند، نه اسباب و اثاثيه بنده را بردند، نه ناسزا گفتند و نه كتك كارى كردند. وقتى مى‌خواستند تبعيدمان كنند، شخصى به نام «ذوالقدر» مأمور بود ما را پيش شخصى به نام سرهنگ «سلطانى» ببرد، براى صدور حكم تبعيد. در راه به من گفت: به اين سرهنگ سلطانى چيزى بگو تا خوشحال شود و تبعيدت نكند. گفتم: نه. اصلا چنين چيزى نمى‌گويم. گفت: يعنى مى‌گويى سگش بعض خودش است؟ گفتم: آرى.

وقتى به تبعيد مى‌بردنمان، در راه احترام زيادى مى‌گذاشتند. هر جا خسته مى‌شديم، توقف مى‌كردند. براى نماز مى‌ايستادند. حدود سه ماه در اهر بوديم و در آنجا منبر مى‌رفتيم و عليه شاه صحبت مى‌كرديم و كسى كارمان نداشت. از آنجابه سقز فرستادنمان. وقتى با جوان‌هاى آنجا صحبت مى‌كرديم، نهايت كارى كه مى‌كردند اين بود كه يك مأمور ساواكى مى‌آمد و مى‌گفت: با اين شخص حرف نزنيد، او خطرناك است. ولى در كل آزاد بوديم. يعنى با آن كه خيلى مردم را مى‌ترساندند، امّا اين گونه هم نبود كه با شدت با مخالفين برخورد كنند. البتّه بعضى افراد را هم شكنجه‌هاى سخت مى‌دادند؛ مثلا آن طور كه نقل شده پاى آقاى غفارى را با اره بريدند. بعضى را هم شُك الكتريكى مى‌دادند.
از نظر اجتماعى تاريكى و گناه خيلى فراوان بود. شاه رسمآ مى‌گفت: خدا، شاه، ميهن. ديگر نامى از دين نبود و مردم مسلمان و شيعه نمى‌توانستند اين وضع را تحمل كنند.

هَلْ في ذلِكَ قَسَمٌ لِذي حِجْرٍ؛ «حجر» در لغت به معناى منع است. به كسى كه از تصرف در مالش منع شده، «محجور» مى‌گويند. در اين آيه خداوند از حجر معناى عقل را اراده كرده است؛ چراكه عقل نيز مانع انسان از افتادن در ضرر و خطر است و نفس را از تخطى منع مى‌كند. خود عقل هم در اصل به معناى منع است.

قسم‌هايى كه از ابتدا تا كنون ذكر شد براى عبارتى است كه در آيه 14 آمده است؛ يعنى (اِنَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرْصادِ) يعنى خدا در كمين ستمگران است.
أ لَمْ تَرَ كَيْفَ فَعَلَ رَبُّكَ بِعادٍ؛ قوم عاد مردمان قوى هيكل و نيرومند و ثروتمندى بودند و حكومت مقتدر و ستمگرى داشتند.

اِرَمَ ذاتِ الْعِمادِ؛ «عماد» جمع عمود به معناى ستون‌ها است. درباره «ارم» اقوال مختلفى وجود دارد. بعضى آن را شهرى در جزيرة العرب مى‌دانند. بعضى ديگر معتقدند نام شهرى است كه «شدّاد بن عاد» بنا كرد و باغ بسيار مجللّى در آن ساخت، امّا چون ساختمان باغ به پايان رسيد و خواست وارد آن شود، مرگش در رسيد و اجل مهلتش نداد. بعضى ارم را لقب قوم عاد مى‌دانند. مجمع البيان در باره آن مى‌نويسد :
وهب بن منبه گويد: عبد اللَّه بن قلابه در پى شترى كه از او فرار كرده بود بيرون رفت و در بين آن كه جستجو مى‌كرد در صحراهاى عدن كه در آن شهر در بيابانى واقع شد كه بر آن قلعه محكمى بود و در اطراف آن قلعه‌ها، قصرهاى بسيارى بود و پرچم‌ها و برج‌هاى بلند، پس چون به آن نزديك شد گمان كرد كه در آن كسى است تا از شترش بپرسد، پس از مركبش پياده شد و آن را بست و شمشيرش كشيده داخل در قلعه شد و چون وارد قلعه شد ديد دو لنگه در بزرگ دارد كه از آن بزرگ‌تر درى نديده بود و ديد هر دو لنگه در مرصّع و زينت شده به ياقوت سفيد و سرخ است.
پس چون اين را ديد وحشت كرده و يكى از دو در را باز كرد، پس ديد شهريست كه مانند آن را نديده است و ديد آنجا قصرهايى است كه بالاى هر يك از آنها غرفه‌ها و بالاى آن غرفه‌ها نيز غرفه‌هاى ديگر است كه با طلا و نقره و لولو و ياقوت بنا شده و دستگيره‌هاى اين غرفه‌ها مانند دستگيره دروازه شهر است و اين غرفه مقابل و برابر يكديگر قرار دارد و مفروش است تمامى آنها بلولوها و بندقه‌هاى بسته از مشك و زعفران.
پس چون آن مرد مشاهده اين جواهرات نفيسه را كرد و هيچ كس را هم نديد ترس او را گرفت سپس نگاه به خيابان‌ها و كوچه‌هاى آن نمود و ديد در هر كوچه از آنها درخت‌هايى است كه تمامى ميوه دارد و در پاى اين درختان نهرهايى جارى است كه آب آن از قنات‌هايى از فضّه و نقره است كه آب آن سفيدتر از خورشيد و آفتاب است.

پس آن مرد گفت: به خدايى كه محمّد صلّى اللَّه عليه و آله را به حق و درستى مبعوث نمود، خدا در دنيا مثل اين را ايجاد نكرده است همانا اين همان بهشتى است كه خداى تعالى در كتابش تعريف كرده است، پس با خودش بر داشت از آن لولوها و بسته‌هاى مشك و زعفران و نتوانست از زبرجدها و ياقوت‌ها چيزى را بكند و بيرون رفت و برگشت به يمن و آنچه مى‌دانست اظهار كرد و مردم فهميدند امر او را پس خبرش به اين و آن رسيد، تا به گوش معاويه رسيده و او را طلبيد و تمام قصّه و قضايا را براى او گفت.

پس معاويه در پى كعب الاحبار فرستاد و چون آمد، گفت: اى ابا اسحاق آيا در دنيا شهرى از طلا و نقره هست؟ گفت: آرى، و تو را خبر مى‌دهم به آن. آن كه آن را بنا نمود شدّاد بن عاد بوده و امّا مدينه و شهر آن «اِرَمَ ذاتِ الْعِمادِ» است كه خداوند تعالى آن را در كتابش تعريف كرده و فرموده «الَّتِي لَمْ يُخْلَقْ مِثْلُها فِي الْبِلادِ».[2] هرچند تفسیر المیزان و نمونه این قضیه را شبه خواب میدانند. که البته بعید است آن باغ تا به حال به این وضع مانده باشد.

حكايتى از شهيد آيت الله دستغيب
مرحوم خلوصى نقل مى‌كرد در سى سال قبل (تقريبا) پيرمرد صالحى كه از بستگانش بود (و بنده نام او را فراموش كرده‌ام) كه مى‌گفت: در سن جوانيم يكى از بستگانم كه خانه‌اش دروازه اصفهان بود، شب جمعه مجلس عروسى داشت و مرا هم دعوت نمود. من به جهت صله رحم اجابت نموده و رفتم، ديدم مطرب يهودى آمد و سرگرم خوانندگى و نواختن با آلات موسيقى شدند. چون اين منظره و بعضى فسق‌هاى ديگر ديدم سخت ناراحت شدم و آنچه آنها را نهى كردم و نصيحت نمودم فايده نبخشيد و راه فرار هم نداشتم؛ زيرا خانه‌ام دروازه كازرون بود و مسافت زياد و در آن ساعت از شب هم عبور و مرور در داخل شهر قدغن بود.

به ناچار در غرفه خالى كه در آن منزل بود، داخل شده درها را بستم و چون شب جمعه بود مشغول نماز و دعا و مناجات با پروردگار شدم. در اواخر شب كه صداها خاموش و همه خسته و خوابيده بودند، زمين لرزه شديدى شد به طورى كه وحشت زده درب غرفه را از فضاى خانه باز كردم كه ببينم چه شده در همان حال درخت وسط خانه به واسطه زلزله رو به غرفه مايل شد به طورى كه شاخه‌اش به دست من رسيد.

از وحشت دستم را به شاخه درخت محكم كردم. درخت به جاى خود برگشت و تا پايم از غرفه جدا شد همراه شاخه درخت به وسط فضا رسيدم بلافاصله تمام عمارت‌هاى خانه منهدم گرديد به طورى كه جز من، يك نفر از اهل خانه سالم نماند. در آن حال به فكر خانه و اهلم افتادم، گفتم بروم ببينم بر سر آنها چه آمده وقتى كه از درخت پايين آمدم و رو به خانه آوردم تمام خانه‌ها و دكان‌هايى كه درمسير من تا دروازه كازرون بود تماما منهدم شده بود.
اين داستان دو چيز به ما مى‌آموزد: يكى اين كه هرگاه بلايى بر جمعى گنهكار برسد، اگر در بينشان كسى باشد كه به ياد خدا بوده و آنها را نصيحت مى‌كرده و چون از او نشنيدند از ايشان جدا شده، آن بلا به او نخواهد رسيد و خدا او را نجات خواهد بخشيد، چنانچه در سوره اعراف راجع به هلاكت اصحاب سبت مى فرمايد: «اَنْجَيْنَا الَّذينَ يَنْهَوْنَ عَنِ السُّوءِ».

ديگر آن كه هيچ گاه نبايد اهل معصيت با امنيت خاطر و بى باكى با هوسرانى و انواع آلودگى‌ها گلاويز شوند؛ زيرا ممكن است قهر الهى به آنها برسد و در همان حالت به بلاهاى خاص يا بلاهاى عمومى دچار شوند و باب توبه هم بر آنها بسته شود، چنانچه در قرآن مجيد مى‌فرمايد : «آيا ايمن شدند اهل قريه‌ها كه ايشان را عذاب ما در شب بيايد در حالى كه خواب باشند، آيا ايمن شدند اهل قريه ها كه عذاب ما ايشان را در روز بيايد در حالى كه سرگرم لهو باشند».
مردم مؤمن و دوستدار اهل بيت در ايران كم نيستند. كسانى كه انقلاب اسلامى ـ به همان شكلى كه در اوايل بود ـ را دوست مى‌دارند و خدا از بركت اين افراد بلا را دور مى‌كند. على الخصوص توجّه به امام حسين براى دفع بلا و رفع آن خيلى مؤثر است.

انشاء الله كه رئيس جمهور جديد موفق باشد، هرچند وزرايش آن گونه كه مى‌خواست نشد. اميدواريم با همين كسانى كه هستند بتواند كارهاى مفيدى انجام دهد و آزادى براى مؤمنين رقم بزند.


دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.