سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic
  • صفحه اصلی
  • » جانباز شیمیایی ۷۰ درصد؛ ریه های آغشته به گاز خردل و چشم هایی که بینایی ندارد...

جانباز شیمیایی ۷۰ درصد؛ ریه های آغشته به گاز خردل و چشم هایی که بینایی ندارد

چکیده :خدایا! حاشا به کرمت و حاشا به همت مروجین فرهنگ ایثار و شهادت و حاشا به مسئولان و حاشا به آموزش و پرورش که چرا اطلاع رسانی اینقدر ضعف دارد که بعد از حدود 30 سال هنوز آگاهی مردم منفی است و به جای ترویج فرهنگ ایثار و شهادت، ضد فرهنگ ترویج می دهیم. ...


قایمی به یاد می آورد که سال ۶۲ که از طرف لشکر المهدی جهرم برای شرکت در عملیات بدر راهی جزیره مجنون شده بود. وی می گوید: در آن عملیات تجهیزاتمان کامل نبود، به خصوص ماسک، در آموزش‌ها تنها در مورد حملات شیمیایی شنیده بودیم و از خطرات آن اطلاع دقیقی نداشتیم.

من هم یک روز سالم بودم و برای رفاه حال مردمم ریه ام خردلی شد. به خدا واگیردار نیست! از من هراس نداشته باشید. من امنیت را برای شما به ارمغان آورده ام، من از کیان و خاک ایران با چنگ و دندان دفاع کردم. من با قامتی همچون سرو ایستادم و خواهم ایستاد از من نهراسید …

خدایا! حاشا به کرمت و حاشا به همت مروجین فرهنگ ایثار و شهادت و حاشا به مسئولان و حاشا به آموزش و پرورش که چرا اطلاع رسانی اینقدر ضعف دارد که بعد از حدود ۳۰ سال هنوز آگاهی مردم منفی است و به جای ترویج فرهنگ ایثار و شهادت، ضد فرهنگ ترویج می دهیم.

*یک واقعه تلخ

اشک در چشمانش حلقه زده، نفس های خردلیش به سختی می زند، سرفه امانش را بریده، بغض گلوی خردلیش را آزار می دهد. حالش اضطراری شده بود، او در شب به خاطر داشتن دو چشم خردلی نمی تواند رانندگی کند، آن شب تنها در خانه مانده بود، خلاصه سرفه امانش نداد و تنگی نفس شدید او را به چند قدمی مرگ نزدیک کرد، با تاکسی تلفنی محل تماس می گیرد اما سرویس ندارد، خانه اش به خیابان اصلی نزدیک بوده، به کنار خیابان می آید و به یک راننده اشاره می کند: دربست! راننده اعلام می کند: چند!

جانباز واقعه با صدای گرفته، کیف خود را جلو راننده می گیرد و می گوید: هر چه می خواهی بردار. پسر جوان ۵۰۰۰ تومان برمی دارد، سرفه های پی درپی او راننده را ناراحت می کند و صبر بر او مستولی می شود و می پرسد: خدا بد ندهد چه شده؟ او که عادت ندارد عاجز و ناتوان دیده شود، می گوید: «این یادگار دفاع مقدس است». جوان ۲۰ ساله توضیح بیشتری می خواهد و بعد جانباز شیمیایی بیان می کند:

من جانباز شیمیایی هستم، راننده با شنیدن این کلام پا را بر ترمز ماشین می کوبد و می گوید: این بیماری واگیر دار است و با پرداحت ۳۰۰۰ هزار تومان از باقی پول ادامه می دهد: من نمی توانم شما را برسانم، فوری پیاده شوید و سپس فرار را بر قرار ترجیح می دهد. با رفتن راننده جانباز خود را در آخرین لحظات به بیمارستان شهید فقیهی شیراز می رساند و مورد مداوا قرار می گیرد. به گفته پزشکان معالج دقایقی دیرتر می رسید به آرزوی دیرینه خود یعنی شهادت نایل می آمد و امروز به جای بیان واقعه راننده جوان، خبر شهادت جانبازی دیگر را بر تیتر جراید می خواند که خود در به آرزو رساندن یکی از یادگاری ها، ناخواسته دست یازیده بود.

محمود قائمی، جانباز ۷۰ درصد شیمیایی خواسته بود در انتشار این واقعه نامی از او ذکر نشود تا به قول خودش تنها درد گفته شده باشد و فرد هدف نباشد اما ما که قبلا وی را ملاقات کرده بودیم قبول نکردیم و او را متقاعد کردیم که باید همگان بدانند و بشناسند آنکه مورد این هجمه قرار گرفته که بوده و چه کرده است و آن راننده که از روی عدم آگاهی رفتاری ناماسب نشان داده بداند که محمود که سال ها از حال او خردتر بود چه کسی و با چه رشادت هایی بوده و دست به کار بزرگی زده است که او و هم نوعان او اکنون اینگونه با قهرمانان کشور رفتاری کودکانه می کنند. آنان با داشتن دردهای زیاد بازهم فراموش نکرده اند که نظافت از ایمان است و اگر ملاقاتشان کنی هرگز باورت نمی شود که پشت این ظاهر آراسته و سر برافراشته چه دردها خوابیده ست، تا صدای سرفه شان گوش دلت را نوازش ندهد متوجه تن بیمارشان نمی شوی.

*این جانباز شیمیایی را بشناسیم

به گزارش فارس، محمود قائمی، سال ۱۳۴۴ در شهر جهرم در خانواده کارگری به دنیا آمد. مادرش حافظ قرآن و پدرش کارگری ساده، مومن و متعهد بود که در دوران سیاه پهلوی تاب تحمل تجاوزات و زورگویی های مستشاران امریکایی را نیاورد و با سرکارگر امریکایی شرکت درگیرشد. قایمی در اینباره می گوید: مجبور شدیم از جهرم به شیراز فرار کنیم تا پدرم در گوشه ای مخفی شود. دوران بسیار سختی را تحمل کردیم اما پدرم دست از مبارزه برنداشت تا اینکه ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ طعم خوش جمهوری اسلامی را چشیدیم. وی ادامه می دهد: ۱۴ سال بیشتر نداشتم و برادر بزرگم به جبهه اعزام شده بود به همین دلیل می ترسیدم که به پدر و مادرم بگویم قصد رفتن دارم. بعد از کلی تمرین بالاخره توانستم شناسنامه ام را تصحیح کنم و روزی که می خواستم اعزام شوم، داخل اطاق شدم و به مادرم گفتم: مادر جان حلالم کن دارم می روم. مادرم با لبخندی سرشار از معنویت و رضایت گفت: می دانستم که دلت آنجاست. چه کنم وظیفه است و نمی توانم مانع از رفتنت شوم، خدا نگهدارت باشد پسرم و بعد از زیر سجاده برگ رضایتنامه را به من داد و گفت: پدرت هم راضی است انشاء الله خدا راضی باشد. من که انگار درهای بهشت به رویم باز شده بود با چشمانی اشک آلود دوان دوان به طرف پایگاه بسیج راه افتادم و از انجا به گردان ۹۹۹ مستقل فارس حرکت کردیم.

*با شلیک راکت خردلی شدم

قایمی به یاد می آورد که سال ۶۲ که از طرف لشکر ۳۳ المهدی جهرم برای شرکت در عملیات بدر راهی جزیره مجنون شده بود. وی می گوید: در آن عملیات من مسئول کاتیوشا بودم، تجهیزاتمان کامل نبود، به خصوص ماسک، در آموزش‌ها تنها در مورد حملات شیمیایی شنیده بودیم و از خطرات آن اطلاع دقیقی نداشتیم. در حین تمیز کردن اسلحه بودم که صدای هواپیماهای دشمن فضای منطقه را فرا گرفت، نزدیک به ۴ یا ۵ فروند بودند. بعد از شلیک چند راکت ناگهان سکوت همه جا حکم فرما شد. مانده بودیم که چرا جایی آتش نگرفت یا اینکه دودی به هوا نمی رود. در همین گیر و دار بودیم که چند صد متر جلوتر دیدم بچه ها یکی یکی می افتند روی زمین و برخی هم به حالت سرگیجه تلو تلو می خورند. یکی از بچه ها داد زد، شیمیایی شیمیایی ماسک‌ها را بزنید…

*ایثار در ایثار

چشمانم شروع به سوزش کرد و پاهایم تاول زده بود. سرفه شدید، تنگی نفس و استفراغ پیاپی امانم را بریده بود ولی نتوانستم سرفه های یکی از سربازها را تحمل کنم برای همین ماسکم را به آن سرباز دادم و بعد از چند دقیقه بیهوش شدم. آن زمان تنها ۱۵ سال داشتم. وقتی که به هوش آمدم برادرم در بیمارستان بالای سرم بود. بدنم عریان بود و روی آن کرم های سفید رنگی زده بودند هر کس که می آمد یک آمپولی به من می زد و می رفت. دیگر نمی توانستم تحمل کنم برای همین بعد از چند روز از بیمارستان فرار کردم و به جبهه برگشتم. وقتی وارد منطقه شدم دوباره حالم بد شد. برادرم دستور داد مرا با طناب به صندلی ماشین ببندند و به بیمارستان ساسان تهران منتقل کردند. و پس از مدتی به شیراز برگشتم. بعد از من پدرم و برادر کوچکترم چند بار به جبهه رفتند اما من به دلیل مصدومیت های شدید نمی توانستم اعزام شوم.

*دعا کنید خدا چشم خردلیم را ازمن نگیرد

جانباز ۷۰ درصد شیمیایی که از جانبازان شدید شیمیایی محسوب می شود، هم اکنون چندین ترکش در قرنیه دارد و هر آن ممکن است بینایی خود را از دست بدهد هم اکنون یکی از آنها حرکت کرده و امکان دارد بینایی جزیی را هم از من بگیرد.

او که چندین ماه است که در منزلش واقع در شهر شیراز تحت درمان ومراقبت های ویژه پزشکی است. او که بنیان گزار بخش تیراندازی جانبازان شیمیایی می باشد و هم اکنون به سختی نفس می کشد ولی شکر گزار خداست.

*در دارنگون به دارو نیاز ندارم

با فروختن طلای همسرش، قطعه زمینی از باغات فلاحت در فراغت فاز ۱سیاخ دارنگون خریداری و با گرفتن وام آن را به باغ تبدیل کرده تا از گزند آلودگی هوا در امان باشد. به گفته وی حضور او و دیگر جانبازان شیمیایی و حتی اعصاب و روان در این باغات باعث بهبود و مصرف نکردن داروها می شود این در حالی است که باوجود نزدیکی به شهر، حتی از داشتن برق هم محروم هستند و زمان زیادی را نمی توانند آنجا بگذرانند .

این جانباز شمیایی اظهار کرد: اداره برق ،برق رسانی کرده است اما دفتر فلاحت در فراغت از دادن امتیاز خودداری می کند و حتی تیر برق از وسط باغ های ما گذر کرده است. قایمی که در بدترین محله شیراز یعنی سردخانه زندگی می کند، محله ای که حتی کوچه های آن خاکی است، می گوید: اگر امکانات به باغ های دارنگون داده شود می توانم مدت های زیادی را آنجا بگذرانم زیرا در دارنگون به دارو نیاز ندارم و زیستن در آنجا برای من و امثال من بهتر است.

*انتقال ریه خردلی از منظر متخصصان

کامبیز آقاصادقی، فوق تخصص ریه که ۸ سال است جانبازان شیمیایی را درمان می کند، می گوید: در طی این سال ها من با آنها زیسته ام، معاشرت کرده ام و معالجه شان با من بوده است.

وی اذعان می کند: نه در منابع علمی و نه در تجارب به دست آماده تا کنون کسی با تعامل و ارتباط فیزیکی و حتی غذایی گزارش نشده که سرایت پیدا کند و قابل انتقال از فردی به فرد دیگری نیست. من و همکارانم که سال هاست با آنان در ارتباط هستیم هرگز از امکانات محافظتی استفاده نکردیم، خانواده هایشان سال هاست که شب و روز با آنها در تعامل هستند و حتی در حد استثنا هم این موضوع نه به اثبات رسیده و نه گزارش شده است.

این پزشک معالج جانبازان شیمیایی در انتها می گوید: تنها در روزهایی که عامل شیمیایی زده می شد و بر روی لباس رزمندگان و تن مجروحشان بود، به شیرزنانی که تن مجروحان و لباس هایشان را شستشو می دادند به طور خفیف انتقال پیدا کرده بوده، نه امروز پس از ۳۰ سال ازجانباز شیمیایی به فرد دیگری انتقال یابد.


دیدگاه‌ها غیرفعال هستند.