سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic

پیامد دموکراسی‌ستیزی کلیسا

چکیده :در جامعه خودمان، با کمال تأسف در موارد بسیاری شاهد تکرار تجربه شکست خورده کلیسای کاتولیک قرون وسطی و کلیسای ارتودکس پیش از انقلاب روسیه یعنی پیوند قرائتی از دین با نیروهای مادی سرکوب و خفقان هستیم. / طرفداری از دموکراسی یا حقوق بشر به نام خدا نیست که منجر به رواج الحاد وبی دینی می شود، بلکه در آمیزی دین و استبداد و نفی حق تعیین سرنوشت در انتخابات آزاد و نفی آزادی اندیشه و بیان و قلم و مطبوعات و سبک زندگی به نام دین است که راهگشای انواع و اشکال جدیدی از الحاد و دین ستیزی خواهد...


سیدمصطفی تاج زاده

تقدیم به استاد مطهری شهید خوارج زمان

مقدمه:

عباراتی که قاضی شعبه۱۵ دادگاه انقلاب به عنوان سند محکومیت من در حکم خود آورده – صرف نظر از اشتباهات یا تحریفات در نقل برخی جملات منسوب به من – سخنانی است که اینجانب به عنوان انجام وظیفه دینی، اخلاقی و ملی خود و اکثرا در چارچوب فعالیت تبلیغات انتخاباتی بیان کرده ام. اگرچه تعدادی از آنها را در جلسات حزبی ایراد کرده ام که فقط با شنود ثبت آن ها ممکن بوده است. جرم تلقی کردن آن سخنان نشان می دهد که در دادگاه های نمایشی سال ۱۳۸۸ نه اقدام های مجرمانه بلکه فعالیت های انتخاباتی علیه یکه سالاری بطور خاص و سیاست ورزی قانون گرا و مستقل به شکل عام محاکمه شد!من از این احکام بوی تعویق و نهایتاً تعطیلی انتخابات و منتفی شدن سیاست ورزی قانونی را استشمام می کنم.چرا که نمی توان جمهوری اسلامی ایران را به پرنده ای تشبیه کرد که با دوبال پرواز می کند و درعین حال با تمام توان چیدن یک بال آن کوشید یا یک انتخابات را “حماسه بی نظیر” خواند و در همان حال معماران این حماسه را به بند کشید.افزون بر آن رای دادگاه با نسبت دادن “تشویق افراد و اغوای آنان و تحریک احساسات طرفداران” به حقوق و شعور سیاسی میلیون ها انسان تظاهر ات کننده توهین می کند. من و امثال من که حکم دستگیری مان ۱۹ خرداد صادر شد، محرک مردم برای خلق حماسه جاودان ۲۵ خرداد ۸۸ نبودیم، بلکه آگاهی شهروندان از “کودتای انتخاباتی” ونگرانی آنان نسبت به آینده فرزندان و نیز سرنوشت ایران عزیز بود که میلیون ها انسان شریف را به خیابان ها آورد و راه تازه ای را برای ایرانیان رقم زد.از سوی دیگر حکم دادگاه به استناد سخنانی که بینش و روش دمکراسی خواه و حقوق بشر طلب من را نشان می دهد مرا به وجد می آورد و اگر بخواهم در قبال این اتهام شیرین از خود دفاع کنم، به ساحت ملت شریف و آزدی خواه ایران توهین کرده ام و هرگز چنین مباد!بنابراین فرصت را مغتنم شمرده، توجه همگان را به مساله مهم نحوه پیوند روحانیت وحکومت جلب می کنم،که دغدغه ذهنی سالیان اخیر اینجانب و بسیاری از اصلاح اندیشان این دیاربوده است، مسئله ای که مستند محکومیت من در حکم فرمایشی دادگاه در فروردین ۱۳۸۹ قرار گرفته است.

اول. پیوند روحانیت و استبداد

در حکم دادگاه،‌ بخشی از سخنان و نظرات من در مورد پیوند کلیسا و استبداد به شکل ناقص آمده است که لازم می دانم آنرا آنچنان که ازشهید مطهری آموخته و با اندیشه و تجربیات خودم در آمیخته ام شرح دهم . استاد مطهری معتقد بود: « از نظر روانشناسی مذهبی یکی از موجبات عقبگرد مذهبی این است که اولیای مذهب میان مذهب و یک نیاز طبیعی تضاد برقرار کنند . مخصوصاً هنگامی که آن نیاز در سطح افکار عمومی ظاهر شود . درست در مرحله ای که استبدادها و اختناق ها در اروپا به اوج خود رسیده بود و مردم تشنه این اندیشه بودند که حق حاکمیت از آن مردم است،کلیسا یا طرفداران کلیسا و یا با اتکا به افکار کلیسا این فکر عرضه شد که مردم در زمینه حکومت فقط تکلیف و وظیفه دارند نه حق . همین کافی بودکه تشنگان آزادی و دموکراسی و حکومت را به ضد کلیسا ، بلکه بر ضد دین و خدا به طور کلی بر انگیزد.»(۱) من در سلول انفرادی به درک عمیق تری از هشدار استاد رسیدم و شرایطی برایم فراهم شد که آن سخنان را نه فقط “فهم” کنم بلکه تجربه کنم و زندگی کنم. اهانت ها،هتاکی ها و سیلی هایی که بر صورت من و بعضی فعالان انتخاباتی دیگر و نیز بر پیکر هزاران جوان علاقه مند به سرنوشت خود و میهن و مردم در یک سال گذشته وارد شد، در واقع ضرباتی کلیسایی علیه سخنان مطهری در نقد “دموکراسی ستیزی کلیسا” بود .

شریعتِ هتاکی و سیلی بر صورت حق جویان و آزادی خواهان، البته که شریعت من نیست، و من اسلام خود را از چنین شریعتمدارانی اخذ نکرده بودم که نزول سیلی وار آن و تجربه سلول انفرادی مرا به بن بست بکشاند. در عین حال نمی توانم نگران جوانانی نباشم که همچون نسل من شانس آن را نداشته اند که ضمن حشر و نشر با شریعتی، مطهری، طالقانی ، بهشتی و دهها عالم آگاه و روشنفکر دیگر،”اسلام”دردوره آنان اسم رمز سرکوب و تنگ نظری و بی کفایتی و دروغ گویی نباشد.برای نسل من اسلام منادی حیات و استقلال و آزادی وضد استبداد و استعمار و استثماربود . اما اکنون چطور؟درست است که نسل جدید محضر آزادگانی مانند آیت الله منتظری را درک کردند یا آقایان موسوی اردبیلی و صانعی را می بینند، اما چشم که به رسانه به اصطلاح “ملی” و در واقع “میلی” می گشایند، امثال آقایان جنتی و مصباح را می بینند که به اسم اسلام” ماکیاولیسم” را توجیه و از “اسلام اجباری” دفاع می کنند. به علاوه در جامعه و حیات روزمره نیز شلاق به اصطلاح شرعی حزب پادگانی را به شکل نقض حاکمیت بر سرنوشت خویش و دخالت در حریم خصوصی خود مشاهده می کنند. بنابراین نگرانم که ترویج نظری و عملی اسلام “تکفیری”و”خشونت محور” موجی از نا امیدی، پوچ گرائی و نیهیلیسم، نظم گریزی و آنارشیسم، بی بند و باری، افسردگی، اعتیاد و بی اعتقادی به مبانی دینی و اخلاقی که استبدادطلبان با تمام قوا در حال تولید آن هستند، به نسل جوان آسیب رساند.(۲)

دوم. تجربه کلیسای ارتدوکس روسیه

اگر تجربه کلیسای کاتولیک دموکراسی ستیز قرون وسطی که به اعتقاد شهید مطهری، ما نیز غرامت حقوق بشر ستیزی آن را می پردازیم، از دسترس تجربه ما دور است، لااقل نیم نگاهی به تجربه کلیسای ارتدوکس روسیه بیندازیم که همسویی بی امان آن با استبداد تزاری، منجر به حاکمیت مارکسیسم تمامیت خواه وضددین در آن کشور در قرن بیستم شد و نتایج آن را هنوز فراموش نکرده ایم؛

“لازم است اوضاع ویژه روسیه را یادآوریم ، اوضاعی که پیامد اتحاد دولت مطلق گرا و ارتودکسی و سزار – پاپیسم موروثی از بیزانس بود. در همان حال که دولت چونان یاور و پشتیبان کلیسا به رسمیت شناخته شده بود و مورد استفاده قرار می گرفت، کلیسا هم فرمان روایی مطلق گرایانه پادشاه را تطهیر می کرد . در روسیه آن زمان کلیسا و دولت ، کل یگانه اجتماعی ای را می سازند که بسیاری از اندیشمندان به آن نام تئوکراسی (خداسالاری یا حکومت الهی) داده اند: به راستی از همین جاست که می توانیم بفهمیم چرا بهترین اندیشمندان روسیه با مسیحیت خویش مبارزه می کردند . می فهمیم که چرا در نگاه “بی یه لینسکی” مفهوم خدا با مفهوم سیاست شلاق در هم آمیخته است. هیچ انگاری خدا ناپرستانه و ماده گرایانه ی روسی و نیز ستیز سیاسی آن با سزار – پاپیسم را درک می کنیم . درک می کنیم که چرا رادیکال ها و انقلابی ها به سوسیالیسمی علاقه داشتند که می خواست فرمان رواییِ عدل را به جای فرمان رواییِ عشقِ مسیحی و جمهوری را به جای تزاریسم بنشانند . درک می کنیم که چرا شکل های گوناگون و درجه های مختلف نافرمان گرایی (یا آنارشیسم) در روسیه امکان شکوفایی می یابند.” عبارات فوق متعلق به یکی از پژوهشگران روسیه پیش از انقلاب” توماس ماساریک” است . وی از همکاری تنگاتنگ و همبافتگی “تک سالاری” و “ارتودوکسی” در روسیه تحلیلی ارائه می کند که هنوز هم معتبر به نظر می رسد ؛« در واقع کم و بیش در نگاه همه اندیشگران روسیه نبرد با خدا معادل با نبرد علیه مرجع قدرت یا اوتوریته یعنی علیه دولت، و معادل با نبرد علیه نظم اجتماعی و کلیسا بود.(۳)

انسان زدایی، حقوق بشر زدایی و دموکراسی زدایی از دین و خدا در روسیه تزاری به ظهور و حاکمیت هفتادساله کمونیسم استبدادی وضد دین بر اذهان و عاطفه نسل جوان و روشنفکر آن دیار منجر شد. همین مکتب الحادی بود که به تعبیر رهبر فقید انقلاب در نامه به گورباچف «سالیان سال فرزندان انقلابی جهان را در حصارهای آهنین زندانی نموده بود » . امروز نیز تکرار تجربه استبداد تزاری در اشکال جدید، می تواند به ظهور اشکال تازه ای از الحاد و خدا ناپرستی منجر شود که لزوماً از جنس کمونیسم نیست و چه بسا در اشکال لائیسیسم ضد دین یا لائیسیته دین ستیز جلوه گر شود و مگر در انقلاب فرانسه در شکل ژاکوبنی خود بروز نکرد؟ تجربه روسیه نشان می دهد که برآمیزی نهاد دین و نهاد سیاست یعنی در هم تافتگی کلیسا و دولت در آن سرزمین متعصب مسیحی، در واقع به معنای درآمیزی استبداد سیاسی و دین و به یک معنا استبداد دینی بود. همین تجربه دردناک حاکمیت هفتاد ساله الحاد و ضدیت با دین را به عنوان واکنش افراطی علیه همان در آمیزی درپی داشت. آنچه را که کلیسای ضد حق حاکمیت انسان بر سرنوشت خود در روسیه پیش از انقلاب “اثبات” خدا می نامید، استاد مطهری راهگشای “انکار” خدا و “تثبیت الحاد” در ذهنیت نسل جوانِ آزادیخواه می خواند. او به عنوان یک قاعده کلی که از مطالعه تاریخ استنتاج کرده بود، می گفت: « هر جا که انسان در تاریخ می بیند، همیشه انسان و خدا با هم نفی می شوند و با هم اثبات می شوند. یعنی هر جا که شما دیدید خدا نفی شده است ، انسان به نحوی نفی شده است.»(۴) براین اساس می توان گفت طرفداری از دموکراسی یا حقوق بشر به نام خدا نیست که منجر به رواج الحاد وبی دینی می شود، بلکه در آمیزی دین و استبداد و نفی حق تعیین سرنوشت در انتخابات آزاد و نفی آزادی اندیشه و بیان و قلم و مطبوعات و سبک زندگی به نام دین است که راهگشای انواع و اشکال جدیدی از الحاد و دین ستیزی خواهد شد.

دستگاه قضایی روسیه پیش از انقلاب کمو نیستی، آزمایشگاه تفکیک و تجزیه انسانیت و دموکراسی از خداپرستی و اتحاد آن با استبداد بود؛ «دادستان کل ” پوبیه دونوتسف”(۵)که از پر و پا قرص ترین هواداران تک سالاری بود، همواره سیاست خویش را بر این اصل استوار می ساخت که الحاد یک سره بانفی دولت برابر است.» در نقطه مقابل “بردیایف” فیلسوف دین شناس روس، دادستان کل کشور خود را به دلیل تفکیک خدا از انسان و حاکمیت دینی منهای انسانیت، ملحد می دانست و می گفت: «رویکرد “پوبیه دونوتسف”همانند رویکرد “مارکس “خدا ناپرستانه است و این که دادستان کل “درخلوت “نماز می گزارد و روح خویش را به لطف پروردگار “در خلوت” می پالاید چیز مهمی را عوض نمی کند.» به عقیده” بردیایف “« نه “پوبیه دونوتسف “خدا – انسان را می شناسد و نه “ارتودوکسی تاریخی” [روسیه]. برای این دو نه حاکمیت خدا بر زمین راست است و نه “حقیقت مذهبی” از برای آدمی و جهان . … از سویی انسان بی خدا و از سویی دیگر خدای بی انسان – قطب های آشتی ناپذیر این جهان و آن جهان. … دادستان کل و اندیشگر]ملحد روسی به دلیل آشتی ناپذیر دانستن انسان و خدا[ هر دو از یک خاک می رویند»(۶).

سوم. انقلابیون فرانسه و کشیش‌ها

« الکسی دوتوکویل» پژوهشگر برجسته فرانسوی درباره وحدت دین و سیاست و در واقع پیوند روحانیت و حکومت می‌نویسد: «وقتی مذهبی با حکومت اتحاد یافت، درست است که سلطه خود را نسبت به عده‌ای شدیدتر می‌کند، ولی دیگر باید از حکومت بر همه قطع امید کند... محال است که مذهب بتواند در قدرت مادی با حکومت کنندگان شریک شود و قسمتی از نفرت‌هایی را که اینان بر ضد خود بر انگیخته‌اند، متوجه خویشتن ننماید.... دین با اتحاد با قدرت‌های سیاسی گوناگون صرفا اتحادی پر هزینه برقرار می‌کند. دین برای زیستن محتاج آن‌ها نیست و با کمک به آنها ممکن است از میان برود... چنین همبستگی هایی برای قدرتی که نه به فشار بلکه بر اعتقاد استوار است، همیشه خطرناک است"(۷). وی علت مبارزه پر شور انقلابیون فرانسه علیه کلیسا و دین و روحانیت را همین پیوند می داند و معتقد است اتحاد کلیسا با رژیم استبدادی پیش از انقلاب موجب شد که کلیسا «در صدر مراجع سیاسی و از منفورترین آن ها» شود. این همان سخنی است که استاد مطهری هنگامی که ایمان مذهبی ستمدیدگان و زحمتکشانی را مشاهده می‌کرد که به رغم تحمل بی عدالتی ها بر ایمان و امید خود پایدار هستند ، دچار شگفتی می شد و می گفت: «وقتی انسان سراغ اینها می رود اصلاً تعجب می کند که در این وضع، او چطور باز توانسته به جامعه و دین و به مذهب خوشبین باشد؟!»(۸)"تعجب" شهید مطهری از یک نظریه حکیمانه سرچشمه می گرفت که در کتاب "علل گرایش به مادیگری" و در فراز پیش گفته از شرح او به نهج البلاغه منعکس شد. در عصر بیداری انسانها چنانچه به نام دین، حق حاکمیت او بر سرنوشت خود نفی وسبک خاصی از زندگی بر مردم تحمیل شود، حفظ دین و حفظ خوش بینی به دین و روحانیت بسیار دشوار خواهد بود. اگر استاد مطهری امروز میان ما بود از برخی گرایش های الحادی، نیهیلیستی، پوچ گرا، آنارشیستی و نافرمان گرایی قشرهایی از نسل جوان آن قدر دچار تعجب نمی شد،که از عدم عبرت آموزی گروهی از روحانیون شیعی ونیز دیگر قشرهای فرهیخته ودین دار جامعه از این همه تجربیات تاریخی شگفت زده می شد.(۹)

همچنان که گفته شد"دوتوکویل" مبارزه انقلابیون فرانسه علیه کلیسا و دین را قبل ازهرچیزبیانگر مبارزه با اتحادی می دید که بین کلیسا و سیاست ضدآزادی برقرار شده بود(۱۰) .به همین دلیل می گفت: «افراد لامذهب دراروپا پیروان عیسویت ]مسیحی[را بیش از آن که رقیب دینی خویش بدانند،مانند دشمنان سیاسی تعقیب می کنند؛آنان بیش از آن که ایمان را یک باور باطل بدانند یک مرام حزبی می شناسند که مورد نفرت آنان است و وقتی کشیش را از خود می رانند به این مسئله که او نماینده خداست توجهی ندارند.نفرت آنها نسبت به کشیش از آن جهت است که اورا دوست حکومت]استبدادی [ می شناسند»(۱۱)به باور او؛«کلیسا نه به خاطر آن که کشیشیان می خواستند امور جهان دیگر را تنظیم کنند ،بلکه از آن رو که کشیشیان مالک مستقلات،ارباب و تیولدار و عشریه بگیر گشته بودند و در امور دنیوی نقش برجسته ای را به عهده گرفته بودند،مورد نفرت قرار گرفته بودند. این بیزاری نه برای آن بود که در دنیای نوینی که داشت ساخته می شد کلیسا جایی نداشت ،بلکه به دلیل آن بودکه در دنیای کهنه ای که در آستانه نابودی بود،کلیسا نیرومندترین و ممتازترین مقام را دراختیار داشت»(۱۲).

چهارم. کلیسا در امریکا

"هایمل فارب" یکی از اندیشمندان غربی معتقد است سه تلقی متفاوت از مدرنیته و روشنگری که او آنها را به شکل "جامعه شناسی فصیلت در بریتانیا"،"سیاست آزادی در امریکا"و"ایدئولوژی خرد در فرانسه" متمایز می کند،سه پیوند متفاوت میان دین و آزادی و میان قلمرو کلیسا و قلمرو دولت و جامعه ایجاد کرده است. " فارب" بر این اساس برداشت یک بعدی و خطی از نقش کلیسا را نفی می کند.همچنان که "دوتوکویل"درتجربه امریکا نادرستی تصور روشنفکران فرانسوی را از پیوند دین و روحانیت با آزادی فرد مشاهده و آن را نقد می کند؛ «درمیان ما (فرانسویان)مشاهده کرده ام که روح دین و روح آزادی همواره درجهت های مخالف حرکت می کنند.اما دراین جا(امریکا) آنها به خوبی با هم یگانه شده اند؛آنها به اتفاق هم برخاکی واحد حکومت می کردند. ... روحانیون آمریکایی دریافتند اگر بخواهند قدرت سیاسی را تحصیل نمایند باید از نفوذ مذهبی خود چشم بپوشند.]پس[ ترجیح دادند که از قدرت حکومت چشم بپوشند تا در معرض تغییرات متواتر آن قرار نگیرند ».وی درکتاب”دموکراسی در امریکا”دین و کلیسا را یکی از سه دلیل عمده استقرار دموکراسی در آن کشور می خواند و آن را شرح می دهد؛.نقشی که مسیحیت و کلیسا در فرانسه ایفا نکرد. چنین پیوند دموکراتیکی در روسیه ارتدوکس نیز برقرار نشد و به جای آن پیشامدهای دیگری نسبت میان کلیسا و سیاست را رقم زد که تمامیت خواهی بعدی مارکسیسم ورشد آنارشیسم والحاد را در آن کشوردرپی داشت.به این ترتیب در امریکا و نیز درتجربه مدرنیته ی انگلستان احساس و اندیشه دینی هرگز خصومت انقلابیون فرانسوی و حتی روسی را علیه خود تجربه نکرد؛ «نیازی به سرنگون کردن خود دین نبود،زیرا نه پاپی وجود داشت،نه تفتیش عقایدی،نه یسوعیانی،ونه گروه کشیشان انحصار طلبی»(۱۳).

پنجم.برابری خواهی ،مشیت الهی

درست است که در فرانسه وروسیه بین “استبداد”و مهم ترین نهاد دین یعنی “روحانیت” پیوندی برقرار شد که نتایج مخربی داشت اما بسیاری از اندیشمندان غربی ازجمله “دوتوکویل”چنین پیوندی را “ضروری” و “اجتناب ناپذیر” نمی‌دانستند؛ “این فکر که جوامع دموکراتیک ذاتاً دشمن دین هستند، یک خطای بسیار بزرگ است… در مسیحیت و در کاتولیسیسم چیزی نیست که مطلقاً مخالف با روح این جوامع باشد.» او که پیشرفت تدریجی در راه” حصول به برابری “را یک خواست و “مشیت الهی” می‌خواند و مخالفت با آن را “محاربه” و جنگ با خدا می‌نامید، آروز داشت که ملت های مسیحی به جای مهار کردن جنبش دموکراسی خواهی که ماهیت آن را برابری طلبی می خواند برای هدایت و اصلاح آن در صف اول قرارگیرند. این جامعه شناس فرانسوی نخستین وظیفه مسیحیان را «تعلیم دموکراسی و تا حد امکان دوباره جان بخشیدن به معتقدات، تصفیه آداب و رسوم و ایجاد نظم و انتظام در حرکات وجنبش‌ها» می‌دانست. وی همچنان که معتقد بود برای مقابله با آفاتی که ممکن است “برابری” پدید آورد، تنها داوری موثر “آزادی سیاسی” است، تأکید می کرد که ،” دین ذوق و شوق آزادی را در مردم ترویج نمی کند ولی به طرز عجیبی استعمال و امکان استفاده از آزادی را تسهیل می کند». «دوتوکویل» چنین وصفی را «ضرورت اخلاقی کردن دموکراسی به واسطه دین» می دانست، چرا که معتقد بود، “دموکراسی میل به مواهب مادی را تقویت می‌کند.» او ضرورت دین را در«توجه دادن نفوس به آسمان»، «ترویج میل به نامتناهی»،« دوست داشتن لذات غیرمادی» و «آموزش جاودانگی روح» به ابنای بشر می دانست و کارکرد دین را در عصر جدید “اصلاح انحرافاتی” می خواند که “برابری نظام ‌مند” و “آزادی نامحدود” به وجود می‌آورد. (۱۴)

ششم .ایران؛کدام مسیر؟

هنگامی که به جامعه خودمان برمی‌گردیم، با کمال تأسف باید اذعان کنیم که در موارد بسیاری شاهد تکرار تجربه شکست خورده کلیسای کاتولیک قرون وسطی و کلیسای ارتودکس پیش از انقلاب روسیه یعنی پیوند قرائتی از دین با نیروهای مادی سرکوب و خفقان هستیم. اگر درباره آموزه های ضد دمکراتیک و ضد حقوق بشرآقایان مصباح و جنتی که به نام اسلام ترویج و تبلیغ و توسط بازوهای اجرایی آنان اعمال می شوند،بررسی جامعی صورت گیرد، به وضوح درخواهیم یافت که قدرت ” الحاد زایی” و “خلاف زایی” آنها به هیچ وجه کمتر از قدرت کلیسای کاتولیک فرانسه یا کلیسای ارتودکسی روسیه تزاری پیش از انقلاب های کبیر و اکتبر نیست که ضدیت با دین، نیهیلیسم و آنارشیسم و نهایتا کمونیسم الحادی و ضدآزادی از دل آن پدید آمد. البته از بخت خوش زمانه،آثار مطلق گرایی مهلک و دین سوز روحانیون ایرانی حامی استبداد، به واسطه حضور مرجعیت آگاه، عالمان آزادی خواه و روشنفکران متعهد ما تاحدود زیادی مهار شده است . همین حضور پررنگ اجازه نمی دهد نظریه “اسلام تحجر، تکفیر و ترور” یا “طالبانیسم شیعی” نتایج الحادی، فاشیستی، نیهلیستی وضد اخلاقی خود را به تمامی آشکار کند.به سخن دیگر درست است که”بردیایف ” در پیکره سیاسی دادستان کل روسیه تزاری نمونه بارزی از پیوند “راست کیشی کلیسایی” را با «مطلق گرایی دولتی» می دید، یعنی می دید که درتجربه کلیسای روسیه،انسان زدایی از خدا و دین ،ولایت مطلقه حکومت را درقالب ولایت مطلقه دین (دین انسان زدایی شده و ضد دموکراسی)پیکرمند کرده بود وبه این ترتیب در جریان گذار از “مسیحیت ارتدکسی”به”مارکسیسم روسی” گوهرضد انسانی (و استبدادی) حکومت دست نخورده باقی ماند.(۱۵) ولی برخلاف آن ،درجامعه ما ،آنچه مانع تکرارتجربه تلخ فرانسه و روسیه تزاری می شود دین باوری”غیرمصباحی-غیرجنتی” بسیاری از روحانیون آزاد و روشنفکران آگاه این فرصت را فراهم کرده است تا دین باوری بخش قابل توجهی از مردم و به ویژه قشرهای فرهیخته حفظ شود. آنان در سالیان گذشته در برابرتفسیر”طالبانی-پادگانی” از خدا و قرآن “قرائت “انسانی و دموکراتیک “ازآن دین الهی را عرضه کرده اندکه حضور انکار ناپذیر آن را از جمله در جنبش سبز به روشنی می‌بینیم. براین اساس نه فقط ۲۵ خرداد ۱۳۸۸را نقطه عطف حضور میلیونی ایرانیان در دفاع از نامزدی می دانم که پرچم” اسلام حقوق اندیش و خشونت پرهیز “را بردوش می کشد و رحمانیت و عقلانیت سبز دینی را درمقابل نگرش ابزاری و ماکیاولیستی به اسلام علم کرده است،بلکه ۱۴ خرداد ۱۳۸۹ را نیز نمونه بارز مقاومت دینداری آزادی خواه و کرامت طلب در مقابل اسلام خوارجی یعنی اسلام فرقه ای، تکفیری و خشونت ورز می‌خوانم، آنجاکه مرجعیت آگاه و آزاده جهان تشیع یک صدا در مقابل” لمپنیزم سازماندهی شده “علیه نوه روح الله ایستادند و از حریم و حرم خمینی دفاع کردند. درآن روز ایرانیان باردیگر تجلی آشنای “روحانیت ظلم ستیز ،خوارج گریز و عدالت طلب” را مشاهده کردند که در صورت سکوتشان در حادثه زشت وفراموش ناشده ۱۴ خرداد ۸۹ تا حدود زیادی به محاق می رفت.(۱۶)

هفتم. استبداد و احتضار اندیشه ها

«مارکس» معتقد بود با ازبین رفتن طبقات و در نتیجه رفع ظلم و نابرابری، دین خود بخود از بین خواهد رفت. او همچنان که باور نمی کردتلاش ۷۰ ساله پیروانش در اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی و مبارزه با نظام سرمایه‌داری در داخل وخارج،دین را از بین نخواهد برد، بلکه استخوان های مارکسیسم راخرد خواهد کرد،تصور نمی کردآنچه سبب تضعیف دین در ایران می شود،فعالیت کمونیست ها یاتلاش های سلسله پهلوی نخواهد بود، بلکه قرائت خوارجی-طالبانی از اسلام سوءاستفاده ازآن برای توجیه بی‌کفایتی‌ها، فسادها، تبعیض‌ها و ستم‌ها به همراه سرکوب مردم و نقض حقوقشان و نیز تلاش برای تحمیل یک سبک زندگی به شهروندان در نظامی که به نام دین تأسیس شده است، بیشترین آسیب و لطمه را به اسلام و مبانی اعتقادی و اخلاقی جامعه وارد می کند و هنجارهای اسلامی در آن ، برخلاف نوع کشورهای جهان به طور روزافزونی تضعیف می شود.”مارکس ” غافل بود از اینکه آنچه با”استبداد”پیوندبرقرار کند شکست خواهدخورد؛ دین ابراهیمی باشد یا اشتراکی‌گری الحادی . به همین دلیل یکی از دستاوردهای بزرگ «عصر اصلاحات» و نیز «جنبش سبز» را ارائه تصویر انسانی و اخلاقی وآزادیخواه از دین می دانم. این تفسیر “خدا باور” ، “انسان گرا” و “دموکراتیک” از اسلام بسیاری از پیامدهای ترویج اسلام طالبانی-پادگانی و سوء بهره برداری های ابزاری از دین و سرکوب به نام خدا را خنثی کرده، اگر چه نمی تواند همه آن آثار سوء را از بین ببرد.

پانوشت ها:

(۱). مرتضی مطهری، سیری در نهج البلاغه، انتشارات صدرا، ص ۱۲۵٫

(۲). نسل انقلاب این خوشبختی را داشت که عالمان و روشنفکران ژرف اندیش و زمان شناس درعصر دیکتاتوری سکولار را از الحاد مارکسیسم و بی آرمانی و پوچی زندگی نجات دهند و روح امید و ایمان در کالبد نسل ما بدمند. اما درباره این نسل چه می توان گفت که درکنار درک عالمان آزاد اندیش و روشنفکران متعهد، “حکومت دینی” را با قرائت حزب پادگانی با چشم خود می بیند و اهانت و تحقیرو تبعیض و سرکوب را به نام “اسلام”تحمل و تجربه می کند؟

(۳).اندیشگران روسیه در جستجوی “حقیقت مذهبی سوسیالیسم” ، ترجمه م.مهربان، نقل از “زمان نو”، چاپ پاریس، شماره ۸، اردیبهشت ۱۳۶۴، ص ۳۷٫

(۴).درسهای فلسفه تاریخ ، جلسه ششم،پیاده شده ازنوار.

(۵). K.P. Pobiedonotsev.

(6).اندیشگران روسی ، ص ۳۸٫

(۷). موریس باربیه،دین و سیاست در اندیشه مدرن،ترجمه امیر رضایی،نشر قصیده سرا،صص۲۹۸ تا ۳۰۱٫

(۸).مرتضی مطهری، فلسفه تاریخ، جلد۴، انتشارات صدرا، ص ۳۶۲٫

(۹). خوشبختانه جنبش سبز موجب شده است که نه تنها ایرانیان بلکه جهانیان با اسلام انسان گرا آشنا شود که اساس آن بر رحمانیت، عقلانیت و اخلاق استواراست. همین مساله از تبعات منفی” اسلام فرقه ای-تکفیری “و عملکرد غیرانسانی اقتدارگراها درباره دین گریزی نسل جوان می کاهد . به همین دلیل معتقدم دو اسلامی شدن جامعه و تفکیک “اسلام حقوق محور و خشونت پرهیز” از “اسلام قدرت محور و خشونت پرست” روح پر فتوح مطهری را به وجد می آورد. روشن است که این نوع دینداری عمیق و اخلاقی محصول مجاهده ی عالمان نو اندیش و روشنفکران مسلمانی است که سال ها پیش از آنکه امثال آقایان مصباح و جنتی سخنگوی رسمی دین و سخنگوی دین رسمی و دولتی شوند ، به ترویج اسلام عقلانی و رحمانی پرداختند و نور ایمان و امید را در دل بخش های قابل توجهی از نسل جوان زنده نگه داشتند . همین ایمان است که ارتباط نسل جدید را با گذشته حفظ می کند و امید به آینده روشن را در دل آنان زنده نگه می دارد. اما چه کنیم که در کنار این پرچمداران علم و اسلام و آزادی،نسل جوان عملکرد استبدادی وغیر انسانی کسانی را می بیند که خود را متولیان انحصاری دین و جمهوری اسلامی می خوانند و با گفتار طالبانی و عملکرد ناکارآمد و غیر انسانی خود دائماً برفوج دین گریزان می افزایند.

(۱۰). آقای دکتر” علی میرسپاسی” در کتاب روشنفکران ایران (روایت های یاس و امید) با بررسی پیوند بین دین وسیاست و نیز پیوند یا در برخی موارد عدم پیوند میان مدرنیته و دمکراسی در “سه روشنگری” متفاوت امریکا،انگلستان و فرانسه نتیجه می گیرد: «همه این مطالب گویای آن است که ضدیت با دین از ویژگی های ذاتی مدرنیته به معنای دقیق کلمه نیست،بلکه به احتمال زیاد ایدئولوژیک و مقید به بافت است .مثلاً متأثر از خصلت اقتدارگرا و سرکوب گر کلیسای کاتولیک در دوران پیش از انقلاب فرانسه است.» (ص۲۶۲).

(۱۱).موریس باربیه،همان کتاب،ص۳۰۰٫

(۱۲).همان کتاب،ص۳۰۱٫

(۱۳).دکتر علی میرسپاسی،روشن فکران ایران(روایت های یاس و امید)،ترجمه عباسی مخبر،نشر توسعه،صص ۲۴۲ تا ۲۶۲٫

(۱۴). موریس باربیه، همان کتاب، صص ۳۰۳ تا ۳۲۳٫

(۱۵).”بردیایف”در مقاله”پوچ گرایی درخاک مذهبی”(NIHELISM ON RELIGIOUS SOIL ) که به مناسبت مرگ “پوبیه دونتسف” دادستان کل روسیه تزاری نوشت به خوبی نشان داد چگونه”نیهلیسم روسی”بر “خاک مذهبی” آن کشور رویید و “مطلق گرایی دینی و حکومتی”به “مطلقیت الحادی” راه برد.

(۱۶). باید قدر عالمان آگاه و نیز روشنفکران متعهد مسلمان را شناخت .درعین حال خود را برای رقابت آزاد با اشخاص و گروه هایی آماده کرد که آنان نیز حاضرند به نوبه خود درچارچوب قانون و با پذیرش حقوق دیگران، به فعالیت و رقابت سیاسی بارقبای خود بپردازند. پس لازم است اسلامی را ترویج کنیم که ضمن دفاع از هویت الهی-انسانی خود معتقد ، به تعامل با دیگران و رقابت آزاد با همه قانون گراها وخشونت پرهیزان است.

۲ دیدگاه

  • At 2010.09.07 12:11, آزادیخواه said:

    درود بر تو ای متفکر روشن فکر با وجود امثال شما انسانهای آزاده وآزاد اندیش مطمئنا استبداد دینی محکوم به فناست

    []
    • At 2010.09.12 05:21, libertario said:

      واقعا باید تلاش کرد تا این افق دید روشنی را که امثال آقای مصطفی تاج زاده به عنوان چشم بیدار ملت دارند نیز به مردم نشان داده شود…

      []