آزادگان آمدند، احمد نیامد…
چکیده :جای آن همسری نبودی که دختر شیرخواره اش را تا هفت سالگی بزرگ کند و هر روز چشمهایش به در خانه باشد. جای آن مادر نبودی که با چشمان قرمزش، همیشه یک بشقاب اضافه برای سفره ی شام بیاورد. و آن پدر، که هر روز در مسجد محل، با عکس جگرگوشه اش در جیب، دنبال بچه های جبهه و همرزمان فرزند می گردد تا سراغی...
کلمه-مهدی شادکار: بیست سال از بازگشت آزادگان به میهن اسلامی گذشت.
آزادگان آمدند. احمد نیامد…
می دانی مفقود الاثر یعنی چه ؟ این واژه ای نیست که بتوانی در یک جمله معنی اش کنی و برود پی کارش.
اصولا معنایش را همگان نمی دانند. جای آن همسری نبودی که دختر شیرخواره اش را تا هفت سالگی بزرگ کند و هر روز چشمهایش به در خانه باشد. جای آن مادر نبودی که با چشمان قرمزش، همیشه یک بشقاب اضافه برای سفره ی شام بیاورد. و آن پدر، که هر روز در مسجد محل، با عکس جگرگوشه اش در جیب، دنبال بچه های جبهه و همرزمان فرزند می گردد تا سراغی بگیرد. و جای آن فرزند، که حتی امروز، رویاهایش را چنین می سازد، که روزی پدر نادیده اش، خواهد آمد. اگر جای اینان بوده ای، که دیگر نخوان این نوشته را. که خود حدیث مفصل می دانی.
می گفتند احمد شهید شده است. در همان عملیات والفجر ۸ در فاو. یکی از همرزمان می گفت : “من خودم دیدم بچه ها جلو رفتند و ما ۵۰۰ متر عقبتر بودیم. آن جلو در مرداب، خمپاره باران شد. همه شهید شدند. امکان ندارد اسیر شده باشند. ” اما به حاج قاسم نمی گفتند. حاج قاسم قبول نمی کرد. می گفت : ” پس جنازه اش کجاست؟ من جواب مادرش را چه دهم؟”
حاج قاسم معتمد محل بود. کاسب بود. از ستون های مسجد محل به شمار می رفت. کمک های پشت جبهه را ساماندهی می کرد. پسرش احمد، تازه دانشگاه قبول شده بود و ازدواج کرده بود. به همراه دوستانش در بسیج محل، داوطلب اعزام شد. حاج قاسم، مانند دیگر بسیجیان داوطلب، او را بدرقه کرد. مانند حسین که علی اکبر را راهی میدان می کند. اما مادرش می گریست. و همسرش نیز.
حتما اسیر شده است. می آید” . جنگ تمام شد. احمد نیامد. نه خودش نه پیکرش.”
…
روز ۲۳ مرداد ۱۳۶۹ از رادیو اعلام شد که اسیران جنگی مبادله می شوند. مادر احمد که این خبر را شنید، زبانش بند آمده بود. حاج قاسم دختر نوه ی ۵ ساله اش را در آغوش گرفته بود و آرام می گریست. … برای رفتن به قصر شیرین درنگ نکرد.
…
رفتن به قصر شیرین بی نتیجه بود. بازگشت. اما شنید که کاوه، دوست و همرزم احمد جزو آزادگان است که بازگشته. “دیروز آمده حاج آقا. کاوه برگشت خونه” . حاج قاسم تمام کوچه را دوید. چراغانی کرده بودند. کوچه شلوغ بود. “می خوام کاوه رو ببینم”. رفت داخل. کاوه آمد به حیاط. عصا دستش بود. یک پا نداشت. حاج قاسم او را در آغوش کشید. گریه می کرد.
- از احمد من خبر داری ؟ احمد من کجاست.
کاوه بغضش ترکید : “ازش یک عالمه خاطره دارم حاج أقا. یک عالمه” . و پلاک لب پریده ی احمد را به حاج قاسم داد.
….
در قطعه شهدا، روی سنگ قبر احمد نوشتند : شهید مفقود الاثر … که زیر آن یک عالمه خاطره آرمیده بود. یک عالمه…
در بیستمین سالروز بازگشت آزادگان به وطن، یاد کنیم از شهیدان گمنام و مفقود الاثر جنگ تحمیلی. با ذکر صلوات و فاتحه















۴ دیدگاه
درود بر آن آزادگان و رزمندگانی که با رشادت های خود مانع از تجزیه میهن شدند. امروز آن شهدای عزیز کجایند که ببینند یک عده تازه به دوران رسیده آن دوران خاطره انگیز را زیر سوال می برند. بر ایثارگران است که امروز لب به سخن بگشایند و سنگرهای تصرف شده توسط عده ای نادان و جیره خوار را پس بگیرند. امروز دیگر از بسیج که یادگار دوران مقدس است دیگر چیزی نمانده امروز جوانان ما بسیج را مترادف با فرصت طلبی و جیره خواری و ظلم می دانند. بر ما جانبازان و آزادگان و رزمندگان است که به خود آییم و سکوت خود را بشکنیم همانگونه که بسیجیانی بزرگ مانند موسوی و کروبی و نوری زاد سکوت خود را شکسته اند امروز ملت تشنه آگاهی است امروز همه چیز ما غیر اخلاقی شده سردارانی که رنگ جبهه را به خود ندیده اند در همه زندگی مردم سرک می کشند نگاهی به بیانیه علیه روزه خواری علی کریمی بیاندازید تا متوجه شوید ما با چه حرمت شکنانی روبرو هستیم. مگر حرمت مومن حرمت خانه خدا نیست پس ما را چه شده است.
سکوت برابر با همراهی ظلم و بیداد.
khoda be haghe in khoonhaye pak va ezzate in mah omoore sooe mamlekateman ra eslah konad
اینهمه هزینه دادیم. حالا دلمان شکسته، چشمهایمان پر اشک، بغضمان در گلو ست و دست خالی مانده ایم از راه. چه شده مدعیان را که برای قدرت دست در رای همین مردم دل شکسته می برند. چه باید می کردند این مردم مظلوم که نکردند تا خوابی راحت به چشمانشان بیاید و لقمه آسان از گلویشان پایین برود.