علل اقبال و ادبار به معارف دینی
چکیده :هیچکس نیست که در ذهن او پرسشهایی در مبدأ و مقصد این عالم، چگونگی آفرینش آن، ماهیت و هویت آفرینشگر آن، و نظام یا نظامهای حاکم بر آن نقش نبندد. بخش دیگری از این جستجو معطوف به درک چیستی خود او و ارتباطش با محیط اوست که خود به پرسشهایی درباره آنچه هست و آنچه باید و میخواهد باشد منجر میشود. سؤالی که به ذهن خطور میکند این است که در حالیکه معرفت فلسفی – اخلاقی نیز معطوف به پاسخگویی به همین پرسشهاست، چه چیز معرفت دینی را از این دو متمایز...
کلمه-سید علیرضا حسینی بهشتی : پرسش اساسی که در این نوشتار تلاش خواهد شد بدان پاسخ داده شود معطوف به علل اقبال و ادبار به معارف دینی است. به راستی چه اسباب و عللی در کارند که گاه انسانها با اشتیاق و علاقه رو به معارف دینی میکنند، به یادگیری و آموختن آن دست مییازند و در آن به غور و تفکر میپردازند؛ و گاه دیگر بدان بیاعتنا میگردند و بدون آنکه از سر تأمل در آن نظر کنند با بیمهری از کنار آن میگذرند؟
اسباب این اقبال و ادبار را میتوان در دو گروه مرتبط با یکدیگر مورد تأمل قرار داد: یکی عواملی که به قلمرو نظر تعلق دارند و دیگر آنها که به تأثیر این عوامل در عرصه عمل مربوطند. هر چند آنچه میآید بیشتر به قلمرو اول نظر دارد، تلاش خواهد شد با نگاهی به فراز و نشیبهایی که معارف دینی در جامعه ایران در دهههای اخیر از آن گذر کرده، پیامدهای عملی چنین عوامل نظری نیز مورد توجه قرار گیرد.
برای بررسی علل اقبال و ادبار به معارف دینی شاید بهترین نقطه آغاز پرداختن به این پرسش باشد که اساساً آدمی از دین چه میداند؟ بخشی از خواسته او از دین را میتوان در جستجوی عطشناک در جهت یافتن چیستی جهانی که در آن میزید دانست. هیچکس نیست که در ذهن او پرسشهایی در مبدأ و مقصد این عالم، چگونگی آفرینش آن، ماهیت و هویت آفرینشگر آن، و نظام یا نظامهای حاکم بر آن نقش نبندد. بخش دیگری از این جستجو معطوف به درک چیستی خود او و ارتباطش با محیط اوست که خود به پرسشهایی درباره آنچه هست و آنچه باید و میخواهد باشد منجر میشود. سؤالی که به ذهن خطور میکند این است که در حالیکه معرفت فلسفی – اخلاقی نیز معطوف به پاسخگویی به همین پرسشهاست، چه چیز معرفت دینی را از این دو متمایز میسازد؟ شاید پاسخ این سوال در این حقیقت نهفته است که هر گاه سخن از دین میرود، نظر به عنصری متمایزکننده است که آن را میتوان امر متعالی نامید. به عبارت دیگر، آنچه پاسخهای دینی را از پاسخهای غیردینی مانند اخلاق و فلسفه متمایز میسازد این است که دومی تنها و تنها از آبشخور اندیشه آدمی سیراب میشود در حالیکه اولی به منبع شناخت دیگری که وحی باشد نیز دسترسی دارد.
اما از این وجه تفارق که بگذریم، معرفت دینی (که باید آن را به لحاظ معرفتشناختی از دین بازشناخت) با فلسفه اخلاق وجوه مشترکی نیز داراست که حاکمیت قانونمندیهای معرفتشناختی بر آنها به لحاظ آنکه همه از سنخ معرفت بشری هستند از آن جمله است. در شمار این قانونمندیها بحرانهای معرفتشناختی است که هرحوزه معرفت بشری را هر از چندی دستخوش تلاطم میگرداند. از آنجا که رهیافت بحث مقاله حاضر به علل اقبال و ادبار به معارف دینی عمدتاً بر این واقعیت نهفته است، ضروری است این پدیده، هر چند به اختصار، توضیح داده شود.
از میان تفسیرهای گوناگونی که به تبیین بحرانهای معرفتشناختی معطوفند، تفسیر السدیر مک اینتایر در این باب، به دلایلی که ذکر آنها به فرصتی مبسوطتر نیازمند است، مبنای بحث من خواهد بود. به نظر وی تعلق به یک فرهنگ عبارت از تعلق خاطر به شاکلههایی است که هم مؤسس و تجویزکننده عمل معقول فرد و هم ابزاری برای تفسیر اعمال دیگران است. حال به عنوان مثال تصور کنید فردی که زمانی طولانی از سرزمین خود دور بوده است به میهن خود بازمیگردد و درمییابد که مردم در غیاب وی تغییر کردهاند. برای چنین فردی مشکلاتی به وجود میآید چرا که روایت افراد خانواده و اجتماعی که در آن میزیسته و از طریق آن جایگاهش در اجتماع و روابطش با دیگران را بازمیشناختت، بواسطه تردیدهای عمیق تفسیری مغشوش شده است. در نتیجه، چنین فردی خود را در بحرانی معرفتشناسانه مییابد. به طریقی مشابه، هنگامی یک بحران معرفتشناختی حل میشود که روایتی جدید بنا شود که از طریق آن فرد قادر شود هم بداند چگونه اعتقادات اولیه خود را میتوانسته به طور معقول حفظ نماید و هم چگونه ممکن بود به وسیله آنها گمراه شود. با این همه، فرد مزبور باید دو نکته را نیز بپذیرد: اول اینکه این فهم جدید نیز ممکن است زمانی مورد تردید قرا بگیرد، و دیگر اینکه چون در چنین بحرانهایی ممکن است ملاک های سنجش درستی هم به لحاظ فهم و هم به لحاظ عقل مورد تردید قرار بگیرند، ما هیچگاه در موضعی نیستیم که ادعا کنیم که حالا دیگر به حقیقت مطلق دست یافتهایم. در پاسخ اینکه چگونه چنین حرکتی به سوی روایتی بهتر آغاز میشود، مک اینتایر چنین نظر میدهد که علامتی که نشان میدهد یک مکتب در بحران است این است که طرق معمولی که مشهودات و واقعیات را به یکدیگر مرتبط میسازد شروع به فرو ریختن میکنند و در نتیجه فشار شکگرایی رو به افزایش مینهد و تلاش که برای انجام امری ناممکن، یعنی رفع شکگرایی برای ابد، به صورت مهمترین دلمشغولی آن مکتب درمیآید.
بنا بر نظر مک اینتایر، هر مکتب از سه مرحله گذر میکند: در مرحله نخست هنوز اعتقادات، متون، حجیت و اعتبار بنیانگزاران آن مورد تردید قرار نگرفته است. در مرحله دوم ناسازگاری و عدم تناسب به انواع گوناگون بازشناخته میشود اما راهی برای حل آنها یافت نشده است. پاسخگویی به این ناسازگاریها در مرحله سوم به مجموعهای از تجدیدنظر در سامانها و ارزشیابیها، و ساماندهیها و ارزشیابیهای جدید منجر میشود که در جهت علاج نابسامانیها، ناسازگاریها و غلبه بر محدودیتهای به وجود آمده شکل میگیرد. در جایی که برای متن یا فردی حجیتی قائل گردیده که مشتق از رابطه با وحی الهی است، چنین حجیت قدسی در این روند بازنگری از تشکیک و تردید برکنار میماند، هر چند گفتههای آن مورد تفسیری جدید قرار میگیرد.
بنابراین، تنها مکتبهایی میتوانند به حیات فعال خویش ادامه دهند که توانایی خود را در بیرون آمدن از بحرانهای معرفتشناختی به اثبات برسانند. اگر یک مکتب در پاسخگویی به پرسشهای جدیدی که به آن عرضه میشود ناتوان ماند، اگر در یافتن راهی برای رفع تردیدها و تشکیکهایی که یا از سوی مکتب یا مکاتب دیگر و یا به لحاظ تغییراتی که در مقتضیات زمان و مکان پدید میآید درماند، باید در انتظار مرگ خویش باشد. مروری بر تاریخ اندیشهها نشان میدهد که چنین سرنوشتی برای بسیاری از مکاتب اخلاقی، دینی و فلسفی رقم زده شده است. مگر نه این است که در زمان خود ما، شاهد فروریزی اعتبار تفسیر لنینیستی مارکسیزم بودهایم که سر آن را بیش از هر چیز باید در ناتوانی آن در غلبه بر بحرانهای معرفتشناختی دانست که در پی آن، توسل به استبداد و حکومت ترور اندیشهها اجتنابناپذیر شد.
در پی پیدایش بحران معرفتشناختی، افراد و گروهها پاسخهایی مقبول برای پرسشهای پدید آمده میطلبند. این پاسخها باید از کاستیهای پاسخهای پیشین بری، در انسجام داخلی آنها استوار، مبین ضعف نظریههای پیشین، رافع ابهامات و تردیدها و ارائهکننده پاسخهایی باشد که جان ناآرام این جستجوگران را آرام نماید. حال اگر مکتبی بتواند از این بحرانها سرافراز بیرون بیاید و نشان دهد که با تکیه بر منابع خود، توان تسکین این بحران را دارد، میتواند به حیات خویش ادامه دهد و همچنان مکتب راهنمای عمل آن فرد یا گروه باشد وگرنه، طبیعی است که این عقول حیران برای مداوای حیرتزدگی خویش به طبیبی دگر روی آورند. معارف دینی نیز از حیث اینکه از نوع معارف بشری هستند از این قاعده مستثنی نیستند. آنگاه که معارف دینی با بحرانهای معرفتشناختی روبرو میشوند دو رخداد قابل تصور است و بس: یا در پاسخگویی به انبوه پرسشهای نو و نوشونده درمیمانند و عجز و ناتوانی خود را در کشاکش این بحرانها مینمایانند که در این صورت جز رویگردانی مؤمنان از آن کیش و آیین نمیتوان انتظار داشت، و یا به سراغ سرچشمههای جوشان خویش میروند و تشنگان آب حیات را به زلال آن مشروب میسازند. سر مهجور ماندن بسیاری از ادیان در دنیای متجدد را باید در همین ناتوانی و عجز جستجو کرد و رمز تداوم حیات قرائتهایی از اسلام که اجتهاد پیگیر را محرکه شناخت خویش قرار دادهاند را نیز باید در تواناییهای آنان در مواجهه با چنین بحرانهایی دانست.
آنچه آمد اشارت به واقعیتی انکارناپذیر در حیات افراد و اجتماعات بشری بود که نام بحرانهای معرفتشناختی بر آن نهاده شده است. چنانچه در ابتدای سخن وعده داده شد نوبت به ارائه قرائتی از تاریخ اندیشه دینی در ایران در طی چند دهه اخیر و تحولات آن میرسد که نشیب و فرازهای آن را از این منظر تبیین کند. اما پیش از پرداختن به این مهم، مقدمهای دیگر نیز لازم میافتد که معطوف به شناخت نظام آموزش عالی متجدد و وضعیت کنونی آن است.
در این باب نیز میتوان از وصف و نقد مک اینتایر بهره جست. وی بر این اعتقاد است که نظام آموزش عالی پیش لیبرالی در جهت طرد هر گونه تفکری که یافتههای دانش انسان پس از نوزایی و وحدت، اجماع و انسجام علمی که به نظر میرسید سرانجام دانش بشر بدان دست یافته است، را زیر سؤال میبرد حرکت میکرد. از همین روی، ارسطو و فیزیکش، هیوم و دستگاه فلسفیاش و ارسکینز و الهیاتش همه به بیرون از این نظام رانده شدند. اینگونه بیعدالتیها باعث شد نظام آموزش عالی لیبرالی در جهت رفع تبعیض گام بردارد و در این فرآیند به دو استدلال توسل جست که یکی بر حق بود و دیگری باطل. استدلال بر حق معطوف به گروهها و افرادی بود که ناعادلانه مورد تبعیض قرار گرفته بودند و دانشگاه پیش لیبرالی به راستی در این باب مقصر بود. اما استدلال باطل این نظریه را مطرح ساخت که عقل آدمی و روشها و فرآیندهای عقلی که از آن مشتق شده به گونهای است که اگر از قیود بیرونی، به ویژه قیودی که به وسیله آزمونها و گزینشهای دینی و اخلاقی تحمیل شده، رها گردد، نه تنها به پیشرفت در پژوهش بلکه به اجماع و اتفاق میان همه خردمندان بر نتایج مستدل چنین پژوهشی منجر خواهد شد. از چنین دیدگاه لیبرالی، توافق پیشینی به عنوان پیش شرط پژوهش، چیزی جز خطایی که به محدودیتهای جبری آزادی و داوری علمی منتهی شود نبود.
تاریخ دانشگاه لیبرال به طور فزایندهای شاهد روندی بود که از این استدلال باطل سرچشمه میگرفت. در علوم تجربی، طرد آرام، غیررسمی و غیرمدونی که جز بر جامعهشناسان معرفت از انظار به دور ماند، زمینه را برای پژوهش پربار و مداوم فراهم ساخت. موفقیت علوم تجربی باعث شد حیثیت ابزار و روش علمی فی نفسه ارتقا یابد و در خارج از نظام علوم تجربی توافق و اجماع بر این ابزارها و روشها اجازه یافت جایگزین توافق و اجماع بر محتوا گردد. هم در علوم انسانی و هم در علوم اجتماعی، آنچه قابل تقلیل به روشها و ابزار و نتایج حاصله بوده منزلتی بس رفیع یافته و در قلمروهایی مانند فلسفه تحلیلی، زبانشناسی و اقتصاد که بدون تردید کاربردی پربار برای این ابزارها و روشها تصور شده است، چنین کاربردی با تقلید ابزارگرایی در قلمروهایی که در واقع کاربرد ندارند همراه شده است. در نتیجه، ارزش پژوهش اصیل ابزارمند مرکزیت یافته است.
اما تاریخ دانشگاه لیبرالی به تدریج شاهد پدیدار شدن مباحث رقیبی در عرصه اخلاق و فلسفه شده که به پرسشهای اخلاقی پاسخهایی می دهند که هیچ کدام نمیتواند دیگری را متهم به غیرعقلانی بودن نماید و این به بروز نوعی بینظمی در دانشگاهها منجر شده است. آنچه مورد نیاز است پاسخهایی است که متکی به قواعد و قوانین اخلاقی باشد که بتواند به عنوان معیار و ملاک مورد استفاده قرار بگیرد در حالیکه نهایت تلاش دانشگاه لیبرالی چیزی نیست جز تساهل و تسامح در قبال همه مکاتب اخلاقی مبتنی بر استدلالهای عقلی. فهم چنین بینظمی حیرتزایی شاید از طریق ملحوظ داشتن پذیرفته شدهترین علاج در این باب بهتر میسر باشد. چنین گفته شده که دست کم تا آنجا که به تدریس مربوط میشود، آنچه مورد نیاز است برنامه درسی است که مشروط به سه شرط باشد: اول اینکه دانشجویان نه با مجموعه در هم ریختهای از موضوعات و عناوین بلکه با چیزی که ساختار و نظم معقولی داشته باشد سروکار داشته باشند. دوم اینکه دانشجویان باید با بهترین آثار میراث فرهنگیشان در تماس باشند. و بالاخره شرط سوم اینکه برنامه درسی مورد نظر باید به نحوی آنها را به این فرهنگ مرتبط سازد که آنچه مینویسند، میگویند یا میآفرینند روایتی قابل فهم برای آنان فراهم نماید. مک اینتایر نقطه اشتراک صاحبنظران در این زمینه را در تجویز مطالعه متون بزرگ میداند. نکته مهمی که وی بدان اشاره میکند این است که در حالیکه اهمیت این متون را نمیتوان انکار نمود، آنچه از انظار پنهان مانده این است که از این متون بزرگ میتوان قرائتهای گوناگون ارائه نمود و این خود نشان از یک واقعیت مهم دارد و آن اینکه ما وارثان سنن و مکاتب رقیب و غیرقابل جمعی هستیم که ما را از گزینش فهرستی از متون بزرگ یا تعیین تفاسیر خاصی از آنها به عنوان تنها تفاسیر درست، بدون اینکه ما را درگیر اتخاذ موضع معین مکتبی در گزیشهایمان نماید، محروم میسازد. در واقع، موضع بیطرفی که از این سنن و مکاتب بیرون باشد و ما را به «نگاه از هیج جا» مجهز سازد افسانهای بیش نیست.
آنچه از بحث مک اینتایر بیشتر مورد نظر این مقاله است، دو وجه یاد شده اصلاحگری دانشگاه متجدد است که از قضا عامل ناتوانی آن نیز میباشد است. همانطور که اشارت رفت، دانشگاه جدید خواستار شکستن انحصارگری معرفتی در دانشگاه بود اما با تمسک به اجماع در تعقل و توسل به اجماع در روش و ابزار، خود به دامان نوعی انحصارگری معرفتی در غلطید که داعیه عام و جهانشمول بودن داشت. عامل دیگر، که به یک تعبیر مرتبط و منتج از عامل نخست است، پدیدار شدن نوعی تعددگرایی نسبیگرا در معرفتشناختی است. داعیههای رقیب و در عین حال قیاسناپذیر باعث شده است که اخلاق و فلسفه در پاسخگویی به نیازهای جوامع درماند و در نتیجه، مباحث و پژوهشهای دانشگاهی درباره معضلات و نیازهای مطرح، روزبهروز رنگ و صبغه انتزاع و تجمل به خود گیرد و تشنگان حقیقت را با نومیدی و سرخوردگی از خود براند.
راهحل درخور تأملی که مک اینتایر مطرح میکند را میتوان در اذعان به تعدد تعقل و اتکای مکاتب و سنن دینی، اخلاقی و فلسفی به تعقل خاص خود خلاصه کرد که تفصیل آن در این کوتاه نمیگنجد و توصیف بدون توضیح آن نیز ستمی ناروا بر این نظریه خواهد بود که مقبول نظر پژوهشگران نمیافتد. آنچه برای منظور و مقصود ما در این مقاله کافی به نظر میرسد، اشاره به پیامدهای ناتوانی نظام آموزش عالی متجدد در قبال پاسخگویی به نیازهای اخلاقی و پرسشهای جانکاهی است که جویندگان حقیقت در تب و تابی دردناک میسوزاند و یقینهای استوار دیروزشان را به تردیدهای بنیانافکن امروز مبدل میسازد که این خود وجهی از بحرانهای روحی و معنوی و سرگشتگی و حیرت انسان متجدد را آشکار میسازد: پریشانی که ما نیز، به لحاظ زیستن در جهانی که ارتباطات آن را کوچک و سخت تأثیرپذیر ساخته و مدنیت آن سخت متأثر از تجدد مغرب زمینیان است، کم و بیش گرفتار آن هستیم که حکایت آن پایان بخش این مقاله خواهد بود.
هر چند میتوان آغاز این حکایت را با داستان آفرینش انسان گره زد، به لحاظ توجه به ضیق فرصت و قرب اذهان به زمانهای نه چندان دور، ترجیح میدهم روایت آن را از روزهای مرارت بار پس از شکست نهضت ملی کردن صنعت نفت در ایران آغاز نمایم، با این گمان که این روایت کوتاهتر وافی به مقصود بحث حاضر باشد. یکی از ویژگیهای چشمگیر این دوران نمو و نمود (و نه پیدایش) جریان اصلاحگری است که آن را با نام روشنفکری دینی در آثار و افکار اندیشمندان اصلاحطلبی چون مرحوم آیتالله سید محمود طالقانی، مرحوم مهندس مهدی بازرگان، مرحوم دکتر یدالله سحابی، مرحوم استاد محمدتقی شریعتی، استاد شهید آیتالله مرتضی مطهری، مرحوم دکتر علی شریعتی، شهید آیتالله دکتر سید محمد حسینیبهشتی، شهید آیتالله دکتر محمدجواد باهنر و بسیاری از متقدمان و متأخران که ذکر نام آنان مقدور نیست، بازمیشناسیم. نه روشنفکری پدیده خاص این زمان است، چه قدمت آن در ایران دستکم به دوران مشروطه بازمیگردد، و نه رشد و توسعه حوزه علوم دینی، چه تجدید حیات بارز آن از سالها قبل و در اوج اختناق رضاخانی آغاز گردیده بود. اما روشنفکری دینی مقولهای بود که در شرایط خاص آن روزها فرصت خود نمایی یافت و این شرایط خود محصول بحرانی بود که بیش و پیش از آن که صبغه سیاسی داشته باشد، به پایهها و مایههای معرفتشناختی مرتبط بود. هم حرکتهای سیاسی ملی که پیوندی نزدیک به تفکر دینی نداشت، و هم حرکتهای گاه مشکوک و گاه خامی که آبشخورشان مسلک مارکسی بود و در آن سالها پیروان آن تنها داعیهداران بینش پیوند زننده استبداد داخلی و استعمار نوین خارجی بودند، ناتوانی خود را در راهبری نهضت اصلاح نشان داده بودند و این ناتوانی بیش از هر چیز ناشی از ناتوانی اندیشههایی بود که در درک زمان و مکان و پاسخگویی به چالشهای جدید سخت درمانده مینمودند. در چنین شرایطی بود که جریان روشنفکری دینی زمینه نمو و نمود بیشتری یافت و تلاش نمود زلال قرآن و عترت را دیگر بار و این بار از دیدگاهی متأثر از مقتضیات زمان و مکان، به تشنه کامان جوان بچشاند و اسلام را به عنوان مکتبی زنده و زندهکننده بازنمایانده، آن را از گوشههای به فراموشی سپرده شده بیرون آورده و غبار مظلومیت از چهره تابناک آن بزداید. هر چند در این تلاشها نقاط افتراق کم نبود، فصل مشترک همه آنها معرفی دین به عنوان مکتب راهنمای عمل و دینداری، نه به مثابه تریاک تودهها، که به عنوان محرک نهضت اصلاحگری بود. در این سالهاست که شاهد گرایش آگاهانه و مشتاقانه نسل جوان به اسلام بودیم. چه بسیار کسانی که مکاتب دیگر را آزموده بودند و با پیدایش این جریان اصیل اصالتبخش، دین را قبله خویش قرار دادند و چه بسیاری که تا دیروز دینداری را ننگ میدانستند و امروز رنگ دینداری در سراسر زندگی آنها منتشر میشد. این حرکتها که غالباً در مجامع دانشگاهی شکل و نضج گرفت، با حرکتهای اصلاحطلبانه و تجدیدنظرطلبانه در حوزه علوم دینی همراه گشت و ثمره خود را در کمسابقهترین نهضت اسلامگرایانه در عصر جدید نشان داد و انقلابی که به رهبری مدبرانه امام خمینی در ژرفای روح انسانها رسوخ کرد و پایههای استعمار نواستعمارگران، که تا دیروز استواری آن را ابدی میانگاشتیم، و استبدادی کهن، که در دوام آن آنی به تردید نمیافتادیم، را چنان لرزاند و گل همیشه بهار آزادی را چنان در جانمان کاشت که در بند بودن را برای همیشه فراموش نمودیم.
تا اینجا، حکایت ما روایتی بس آشنا دارد و نیاز به تفصیل ندارد، چه هنوز خاطره آن روزها در یاد و جان بسیاری از ما همچنان زنده است. سؤال اینجاست که روند اقبال به دینداری و معارف دینی پس از برچیده شدن بساط ستم ستمشاهی چه مراحلی را طی نمود. این خود نیاز به کاوشی دقیق دارد که مجال آن در اینجا نیست. اما نظری اجمالی نشانگر آن است که تا هنگامی که معارف دینی توان خود را در پاسخیابی به پرسشهای جدید نشان دادهاند از اقبال به آنها نه تنها کاسته نشده که شاهد گرایش بیشتر به یادگیری آن نیز بودهایم. کافی است توجه و اقبالی که در پی انتشار آثار استاد شهید آیتالله مطهری (که لازم است نام و یاد وی در این مکان که بیش از هر چیز یادآور تلاشهای ایشان در نشر حقایق و معارف اسلامی و معرفی اسلام به عنوان مکتب راهنمای عمل به شیفتگان حقیقت و پویندگان طریقت بوده به تکرار آورده شود) را به یاد بیاوریم و شوقی که برای فراگیری معارف اسلامی بوجود آمده بود و دانشجو را از دانشگاه به حوزه میکشاند و کتاب را به خط اول جبهههای نبرد میرساند. اما افسوس و صد افسوس که این فیضان دیری نپایید و تفاسیر متحجرانه از دین بار دیگر بر آن نگاه جدید غالب شد و جدایی میان نسل جوان ما و قرآن و عترت روندی روزبهروز اسفبارتر یافت. سادهلوحی است اگر گناه این فراق را تنها و تنها بر عهده امواج تبلیغاتی مغرب زمینیان بر علیه نهضت اسلامیمان بگذاریم و با دلی آسوده و وجدانی آرام به کناری بنشینیم و افسوس گذشته خوریم یا به آیندهای که هیچ نقشی در ساختن آن برای خود در نظر نگرفتهایم دلخوش داریم. هجمه فرهنگی غرب نه پدیدهای جدید است و نه حتی وسعتی بیش از پیش یافته است. مگر نسل انقلاب ما در اوج غربی شدن این کشور نمیزیست و با این همه بدان شیوه پشت ننمود و خود قرآن را از طاقچههای گرد گرفته برنگرفت و حجاب را با انتخاب آگاهانه خود بر سر نگرفت و علی علیه اسلام و فاطمه سلام الله علیهما را اسوه خویش قرار نداد و الگوهای فریبنده اما توخالی که به او عرضه میشد را به دور نریخت؟ واقعیت این است که بار این گناه بیش از آنچه میخواهیم بپذیریم بر دوش خود ماست. آنچه بیش از هر چیز به ادبار به معارف دینی دامن زد سکوت معارف دینی در پاسخگویی به پرسشهای نسلی است که حتی برای شناخت آن کمترین زحمت را بر خود هموار نمیکنیم بوده است. آن کلاسها و مباحث پرشور کجا و این کلاسهای خاموش خمود بیمباحثه کجا؟ آن اشتیاقی که دشواری حضور در کلاسها را با وجود دوری راه و سختی معیشت بر دانشجو آسان مینمود تا مبادا ساعتی از کلاس را از دست بدهد کجا و این دست بدامان حربه حضور و غیاب شدن برای نگاه داشتن مستمعین کجا؟ و بالاخره آن پرسش و پاسخ آزادانه که حتی سؤالات و انتقادات مبتدیان را با سعه صدر پذیرا بود کجا و این انتقامکشی از هر آن کسی که جرأت شکستن تقدس کلاس ما (یا خود ما؟) را بدل راه دهد و سؤالی کند که ما را خوش نیاید و یا اعتبار علمی ناداشتة ما را خدشهدار سازد کجا؟
به راستی چه شد که آن همه ارزش و فضیلت یا به کلی از دست رفت یا این همه کمرنگ شد؟ پاسخ را باید بیش از هر چیز در خطاهای خود بیابیم. صد البته که اسوههای زندهای که جاذبه و کشش لازم را در جویندگان حقیقت پدید آورد آنقدر در میان ما کم شده است که سخن از پیامبرگونه، علیوار و فاطمه مانند زندگی کردن جز به آهنگ افسانههای زیبا در گوش شنوندگان ما نمینشیند، اما این نه تنها مانع و نه حتی بزرگترین مانعهاست، که قلت خوبان و نیکان سنت همیشه تاریخ بوده است.
این همه به این معنا نیست که هیچ تلاشی در جهت مواجهه با بحرانهای معرفتشناختی از جانب دینداران صورت نگرفته باشد. حتی شاهد رویکرد به قرائتهای دینی از علوم اجتماعی نیز بودهایم که تلاشی ناموفق، اما به لحاظ صدق نیت تلاشگران آن، در خور ستایش است. اما وقت آن رسیده که به ژرفا سفر کنیم و دردمان را از ریشه بازشناسیم. از قضا این سفر را میتوان از همین منازل طی شده اخیر پی گرفت و سؤال کرد که چه شد که قرائتهای دینی از معارف متجددی چون جامعهشناسی، اقتصاد، سیاست، روانشناسی و مانند آن راه به جایی نبرد؟ تصور من بر این است که شاید گام نخست با شناسایی رمز و راز این ناکامی را بتوان در بیتوجهی به خاص بودن تعقل سنتهای پژوهشی برداشت. شاید از این مهم که هر مکتب اخلاقی، فلسفی و دینی را پشتوانة شیوه خردورزی خاص آن است غفلت ورزیدهایم و پیش از آنکه راه را بشناسیم به تعجیل به طی طریق پرداختهایم و بیش از آنکه به راهشناسی بپردازیم تأمل و درنگ و تعمق در سودای وصال سر منزل مقصود باختهایم و هر سرابی را آب و هر پشتهای را قاف انگاشتهایم.
همانطور که دیدیم مک اینتایر بر عدم تجانس میان اهداف و اغراض اخلاق، فلسفه و تظلم نوین دانشگاهی انگشت میگذارد. وی راه گریز از این تضاد را در این میداند که دانشگاهها به جای وحدت و اجماع در روش و ابزار، به تعدد تعقلها اذعان نمایند و به سنن متفاوت فلسفی و مکتب گوناگون اخلاقی فرصت داده شود که هر کدام با تکیه و اعتماد به تعقل مخصوص خود به تنظیم نظام آموزش عالی ویژه خود بپردازند.آنچه در اینباره حائز اهمیت است توجه به تعدد فرائتها و تفاسیر در درون یک مکتب از یک طرف و تنوع مکاتب گوناگون از طرف دیگر است.
جای آن دارد که در این باره بار دیگر از استاد شهید آیتالله مطهری یاد کنیم و توجه و توصیة ایشان به دعوت از استادی مارکسیست برای تدریس مارکسیسم در همین دانشکده الهیات. مهم این است که اگر ما به این تعدد و آن تنوع در دانشگاه میدان دادیم و زمینه و شرایط لازم را برای ارائه درست آنها فراهم نمودیم اولاً امکان انتخاب را برای افراد مهیا نمودهایم و این انتخابگری مهم وجه ممیزه انسان از دیگر مخلوقات است و ثانیاً مباحثه و مناظره به دور از هیاهو و جنجال که لازمه تبادل اندیشهها و تنویر افکار است را ممکن ساخته و در نتیجه فضایی آفریدهایم که روانهای عطشان و جستجوگر در جوی آرام و مملو از انصاف با حقیقت آشنا شوند. اما اگر چنین نکردیم، طبیعی است که مرکز ثقل این مناظرات و آبشخور افکار و اندیشهها را به خارج از محیط دانشگاه منتقل کرده و از دانشکده الهیات جز کالبدی بیروح و بیرمق چیزی باقی نماند.
دیگر اینکه باید به عدمتجانسی که میان دانشگاه متجدد و سنتهای فکری وجود دارد و ذکر آن رفت توجه نمود. اگر چنین است، که شواهد بسیار در تقویت این ظن وجود دارد که ذکر همه آنها از حوصله این مقال بیرون است، نقطه آغازین برای بازبینی حال و روز معارف دینی، یافتن سنت پژوهشی متناسب با معارف دینی است: آغازی که بیش از هر چیز به تحقیق و تتبع و غور و غواصی آرام اما مستدام نیازمند است و فراهم نمودن حال و هوایی که فرهیختگان، فرزانگان و طالبان آب حیات را به شوق کعبه به راه بیاندازد. اگر مراکز آموزشی و پژوهشی همین یک گام را بردارند، باید نوید شنیدن صدای گام خیل راهروان مشتاق را از همین حالا به آنان داد.
*برگرفته از مقالات ارایه شده به همایش الهیات و معارف اسلامی (آذر ۱۳۷۷) دانشکدة الهبات و معارف اسلامی دانشگاه تهران















۱ دیدگاه
پسر خلف شهید بزرگوار بهشتی ، قبلاً پدر جنابعالی هم جزو مرتدها بود خدا دوستش میداشت که زود شهید شد . از رفتاری که با جنابعالی میکنند شرمنده ام .