hidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic
  • صفحه اصلی
  • » سپاس ای شمایان که گمشده هایمان را به ما بازگردانید سپاس...

سپاس ای شمایان که گمشده هایمان را به ما بازگردانید سپاس

چکیده : سالی گذشت و فراموشمان نشد همه شور و نشاط ایرانیان را برای ابراز خواستی مخالف خواسته اقتدارگرایان و خشونت طلبان که صلح را لابلای اوراقی ناکارآمد در آرشیو ذهنشان بایگانی کرده اند و بر طبل جنگ می کوبند و در پی هر شکست در عرصه بین المللی، میدان را بر مردمی که باید خادمشان باشند تنگ تر می کنند.


کلمه – فخر السادات محتشمی پور: و خداوند رنگ ها را آفرید تا نشانه دیگری باشند از ذات باریش و رنگ ها به کمک انسان آمدند تا تنوع و تکثر را از همان آغازین روزهای خلقتش درک کند و با آن ببالد و از آن لذت ببرد. و خدا انسان را انتخابگر آفرید تا وقتی از امتحان سربلند بیرون آمد، فرشتگان باز هم برای اعجابی دیگر از جانب پروردگار، او را تسبیح گویند. و انسان در سختی آفریده شد و در سختی بزرگ شد و در سختی آبدیده شد و در سختی انسان شد.

و رنگ ها نشانه ای شدند برای موجودیت انسان انتخابگر. انسان آزاد. هم او که ستایش و کرنش و اطاعت محض را جز برای معبود یکتا نمی پسندد و خدایان خرد و حقیر را که ادعای بزرگی داشته اند در گستره زمان به سخره گرفته است.

و روزی روزگاری نه چندان دور در این دیار آریایی، گونه هایی از خلقت بشری با پیشینه ای هزاران ساله خواستند همه آموخته های خود را در بستر ایرانی-اسلامیشان به محک بگذارند برای اثبات فهم و درایت و آگاهی خویش و از رنگی مدد گرفتند که ریشه ای تاریخی در بینش و نگرش آنان داشت. سبز! رنگ حیات، رنگ زندگی، رنگ نشاط، رنگ حرکت و در عین حال رنگ آرامش و جریان آرام زندگی. سبز رنگ آشنای پیوند با معنویت. رنگی نماد بی رنگی و خلوص. و نسلی نوخاسته از میان این بستر فرهنگی رنگ فیروزه ای را پیوند داد با سبز به نشانه پیروزی پرسش، پیروزی نقد، پیروزی شک، پیروزی اعتراض که خود زمینه ساز رشد است. و نسل فیروزه ای حاصل جمع همه ارزش های کهن میراث زرین تمدن ایران زمین، سرزمین اهورایی. نسل دختران آگاه، جستجو گر، عدالت طلب، حق جو، کنشگر، معترض. نسل فریادهای در گلو مانده، نسل انتقام؟؟؟ نه نسل اصلاحگر. نسل فیروزه ای فرزندان زمان، فرزندان امروز که چشم به افق های دور دارند. دیروزشان را می شناسند و قدر می نهند اما در آن نمی مانند بلکه از خشت خشت تجارب نیاکان، امروز و بلکه فردایشان را می سازند. می خواهند فردایشان را نیک بسازند با همه این صعوبت ها و دست اندازهای آزار دهنده و شیب های هول انگیز.

سالی گذشت و فراموشمان نشد همه شور و نشاط ایرانیان را برای ابراز خواستی مخالف خواسته اقتدارگرایان و خشونت طلبان که صلح را لابلای اوراقی ناکارآمد در آرشیو ذهنشان بایگانی کرده اند و بر طبل جنگ می کوبند و در پی هر شکست در عرصه بین المللی، میدان را بر مردمی که باید خادمشان باشند تنگ تر می کنند. هم آنان که دیروز را برای امروز می خوانند و فردا را به دست تقدیر سپرده اند. سالی گذشت به غایت سخت اما بی مروتی است اگر شیرینی هایش دیده نشود. از همان روزهای زنجیره های انسانی سبز که دست ها در دست هم گره می خورد بدون این که کسی از عقیده و ایدئولوژی دیگری بداند یا بپرسد مثل روزهای انقلاب که ظلم ستیزی همه را در یک صف منسجم نمود و یا نه مثل آن روز که انحراف روحانیت درباری و فساد اشرافیت دومین ابرقدرت زمان، مردم را به جستجویی دینی جدید و رهاننده مشتاق و شعار مساوات آنان را به آینده خوش دل کرده بود و با استفاده از رخوت سربازان بی انگیزه برای مرزداری، گروه گروه به آئیین جدید روی آور شدند تا کرامت انسانی را بفهمند و مزه برابری را پس از سال ها ستم و تحقیر و تبعیض بچشند و کامیاب شوند. روزهای زنجیره های انسانی. روزهای هم دلی. هم راهی. تلاش و نشاط. روزهای ایران برای ایرانیان و مانورهای انتخاباتی تا آن گاه که دروغ از رسانه ای که باید متعلق به همه باشد و نیست، چهره زشت و اهریمنی خود را نشان داد و بهت و یا نه شوک حاصل از آن بر سراسر دیارمان سایه انداخت و تردید ها برای آن چه نباید بشود فزونی گرفت. می رفتیم تا خود را برای جشن حضور آماده کنیم. امانت ها را به دست کسانی سپردیم که باید امانت دار می بودند و نشستیم منتظر نتیجه این حماسه شکوهمند حضور. روز عجیبی بود آن روز و شادی شنیدن اخبار خوب انگار با سنگینی گذر زمان ابا داشت از شیرین کردن کاممان ودیر نپایید رسیدن اخبار بد و قطع شدن ارتباطات در ستادهای اصلی و فرعی انتخاباتی کاندیدایی قانونی و همه ناظران و دست اندرکاران و بعد هم دستپاچگی رسواکننده برای اقدامات از پیش طراحی شده و هجوم شبانه به ستادها و ضرب و شتم مراجعان به ستادها و مانورهای هول انگیز از همان شب و قصه پردازی های مخملین متعاقب آن. شب بد و تلخ و دوست ناداشتنی که خستگی ماه ها تلاش انتخاباتی را یک باره بر تن و جان همه تلاشگران گذاشت و فردایی هول انگیز که آن به آن اخبار عجیب و غریب حمله و آسیب رسانی به مردم کوچه و خیابان می رسید و در آن میان خبر شوک آور پارکینگ وزارت کشور و قصه کوی و بقیه اخباری که آدم دلش می خواست مربوط به ایران نباشد. ایران فردای انتخابات دهم ریاست جمهوری بعد از گذشت سه دهه از انقلابی که رهبرش روح الله بود و انقلابیونش مردم از همه گروه ها و اقشار و اصناف. از پیروجوان. انقلابی که نهضت های مردمی را در سراسر گیتی حمایت می کرد و قرار بود سایه ستم را به تمامی و برای همیشه از سر مردم بردارد. از سر مردم که ولی نعمت بودند روزگاری!

روز بیست و سوم، روز واقعه

دلم می خواست این گوشی تلفن را که لحظه لحظه پیام آور هول انگیزترین اخبار بود پرت کنم به ناکجاآباد اما مگر می شد. من هم دلم می خواست مثل همه کسانی که آن به آن زنگ می زدند و حیرت زده و هراسناک می پرسیدند چه شده، بدانم چه اتفاق شومی در کشورم افتاده و این سوال تا شب تکرار شد و تکرار شد و سایه شوم کودتا وقتی که سیاهی شب فرارسید خود را بهتر نشان داد. با هجوم های باورنکردنی به دفاتر احزاب قانونی، دفاتر و منازل فعالان سیاسی و حتی هجوم و ضرب و شتم آنان در کوچه و خیابان علاوه بر حملات سخت و تحیرآور به مردم عادی که بودنشان در خارج از منزل جرم بود و اتهامی غیرقابل اغماض. و این گونه بود که در کمال صحت و سلامت و آرامش و آسایش اکثریت به قدرت رسید!!!

شب حادثه

هجومی وحشیانه به خانه، محل امن و راحت. او تازه از بیمارستان برگشته بود. بیمارستانی که لابلای کارهای زیاد و طاقت فرسای این روزها و شب ها مقصدی دیگر بود برای آرامش دادن به تنها برادر و یاور روزهای سختش. المیرا داشت با مرگ دست و پنجه نرم می کرد و پزشک معالج همان شب آب پاکی را ریخته بود بر دست این عموی خسته و او از همان موقع انا لله را گفته بود که رجعت همگی مان به سوی اوست اما هیچ کس خبر قطعی جان به جان آفرین تسلیم کردنش را در آن سلول تنگ و در روزهای تنهایی و بی خبری تصدیق نکرد تا روز چهل و پنجم و … خبرها مانند پتک یکی پس از دیگری فرود می آمد و من داشتم دستگیری او را تکذیب می کردم که سارقانش هجوم آوردند و من بیدارش کردم از خوابی عمیق و او که انگار مقصد بعدی را فقط استراحتگاهی دیگر می پنداشت، آرام راهی شد و مرا نیز دعوت به آرامش کرد اما من فریاد زدم که به حال خودم بگذار باید کار خودم را بکنم به تشخیص خودم. بردنش در شبی که فردای آن بهترین مولود عالم پا به عرصه گیتی می گذاشت برایم حیرت آور بود اما یادم نبود که اینان تقویم را فقط برای زندانیانشان نبسته اند بلکه مدت هاست جز برای استفاده های بهنگام آن را نمی گشایند. تقویم، ساعت و هر چیزی که او را با زندگی پیوند می داد، باید پشت در سلول می ماند و …

روزهای ما

روزهای ما سخت گذشت و تلخ. روزهای ما گفتنی است شنیدنی است ماندنی است ماندنی حتی اگر همه قدرت های عالم دست به دست هم دهند تا از صفحه خاطرات روزگار پاکش کنند. همه اتفاقاتی که طی این یک سال و قبل از آن، هنگام دسیسه سازی و توطئه پردازی ها طراحی شد و روی داده شد و همه آن چه ما فاعلش بودیم علیرغم میل آنان که تنها مفعولمان می پنداشتند و می خواستند.

و خواست خداوند بر همه امیال رجحان دارد و چه خوب که ما خداشناسیم و خداپرست وگرنه هر صاحب قدرتی را جای او می نشاندیم و پرستش می کردیم. ما اهل «ایاک نعبد و ایاک نستعین» هستیم و می مانیم.

روزهای ما

روزهای ما سخت گذشت اما بی مروتی است و کفران نعمت اگر زیبایی هایش را نبینیم و شماره نکنیم. همه آن گمشده هایمان را که از روزگار کودکی در صفحات کتاب عمرمان جاگذاشتیم و گذشتیم. همه بی آلایشی ها، معصومیت ها، راستی ها، یک رنگی ها، محبت های خالصانه و بدون چشم داشت،تقسیم همه داشته هایمان، پاکی ها، هم دلی ها، هم راهی ها، هم بستگی ها، عشق ناب، دوست داشتن ها و دوست داشتن ها و دوست داشتن ها.

ما چه چیزهای گرانبهایی به دست آوردیم در این روزهای سخت. دوستان واقعی و محبت های حقیقی و از همه مهم تر درک عمیق از یکتاپرستی . ما خدایمان را دوباره یافتیم.

آی ای شمایان که خداوند دوست ندارد جز او کسی در موردتان قضاوت کند و داوری داشته باشد، با شما هستم ای کسانی که آسایش را یک سال و بلکه بیشتر از ما سلب کردید، ای کسانی که آشیانه مهرمان را به خیال خامتان از هم گسستید و ویران کردید و ما را ویرانه نشین پسندید و لبخند زدید، شما ای کسانی که خواب را از چشم ما ربودید تا آسوده بخوابید و فراموشتان شد که ما خداشناسیم و دل را با ذکر او آرام می بخشیم و او را شافی و وافی می دانیم، ای کسانی که جریان عادی زندگی ما را با سدبندان و راهبندان های تصنعی به هم زدید و یادتان رفت که همیشه رود راه خود را در پس سنگلاخ ها پیدا می کند و آلودگی های مسبر را جا می گذارد و زلال تر و زلال تر می شود، با شما هستم آری با شما که دل هایتان را مالامال از دشمنی با مخلوقات خدا کردید و خشم او را برانگیختید. ما چیزهای گرانبهایی را در این یک سال بازیافتیم. شما را سپاس که گمشده هایمان را به ما بازگردانید. سپاس

  • منوچ

    بسیار عالی بود ای بانوی شجاع.

    0 Thumb up 0Thumb down ۱۳۸۹/۰۳/۲۲ ۱۲:۵۵ ب.ظ  

  • ملکی

    جانا سحن از زبان ما می گویی . سرت سلامت ودلت شاد باد .

    0 Thumb up 0Thumb down ۱۳۸۹/۰۳/۲۷ ۱:۲۴ ب.ظ  

  • حافظ

    یا رب این بجه ترکان جه دلیرند به خون

    0 Thumb up 0Thumb down ۱۳۸۹/۰۳/۲۸ ۴:۰۸ ب.ظ