سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic

ادبیات سبز/شعری از شفیعی کدکنی

چکیده :شفیعی...


کلمه: شعری از شفیعی کدکنی:

طفلی به نام شادی، دیریست گمشده ست

با چشمهای روشنِ براق

با گیسویی بلند به بالای آرزو

هرکس از او نشانی دارد

ما را کند خبر

این هم نشان ما :

یک سو خلیج فارس سوی دگر خزر

۱۵ دیدگاه

  • At 2010.05.05 16:52, قلم فرانسه said:

    ران ملخی به دربار سلیمان برده و این مختصر به حضور حضرت استادی جناب دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی تقدیم می گردد. چندی است از این دیار رفتست یار ما گوئی دلش گرفت از این دیار ما او پیر کدکن است؟ نه پیر راه ما. قلم فرانسه

    []
    • At 2010.05.05 21:03, رضا رئیسی said:

      ای بغض فرو خورده فرود آی ای دماوند دگر باره بلند آی

      []
      • At 2010.05.06 05:41, محمد said:

        از مقام رهبری می خواهم این شعر رو حتما بخوانند. این شعر را اگه من می نوشتم به ایشان تقدیم می کردم!
        “طفلی به نام شادی، دیریست گمشده ست
        با چشمهای روشنِ براق
        با گیسویی بلند به بالای آرزو
        هرکس از او نشانی دارد
        ما را کند خبر
        این هم نشان ما :
        یک سو خلیج فارس سوی دگر خزر”

        []
        • At 2010.05.06 07:06, Feredrik said:

          این نوشته مال خیلی وقته پیشه و راستش روم نمی شد در برابر صاحبان نظر و ادبیات مطرحش کنم اما به قول “الف.بامداد” عزیزمان “”مجال
          بی رحمانه اندک بود و
          واقعه
          سخت
          نامنتظر.”
          ((اینک منم
          ایستاده بر غریو یک فریاد خاموش
          اینک منم
          نشسته در ظلمت یک زندان
          اینک منم
          جوانۀ پرشور عشقی پاک
          آری
          اینک منم
          خون رگهای دشمنان فردات))

          []
          • At 2010.05.06 08:10, ناشناس said:

            اگه ۶۳ درصد به آقای… ۸۸ رای داده بودن باید یک ملت شاد میشد . ملت ۱۱ ماهه عزادارن .عزادار فرزندان این ملت ،عزادار جمهوریت و اسلامیت و عزادار انسانیت و اخلاق

            []
            • At 2010.05.06 15:58, محمد said:

              .

              از نگاهت، بت نمی سازم ؛
              که از بت سازی و اسطوره سوزی سخت بیزارم
              که از آئینه ی تاریخ ، صدها قصه ی پرغصه از این عادت بدعاقبت دارم

              من از تو بت نمی سازم ، ولی انصاف هم شرط است ؛
              من از تو شاه و از این رقعه ، “شه” نامه نمی سازم
              ولی نادیدن مهراوه ی مردانه ات، رسم مروت نیست .
              نشاید از کنار عطر گلگونت ، بدون هیچ احساسی ،
              بسان اشتر ولگرد صحراها گذر کردن

              من از آرامش مژگان رسامت در آن شب های طوفانی
              چه شیرین نکته ها دارم ؛
              چه آن چشمان زیبایت به من درس محبت داد
              و سرمشق شکیل پاکی و شرم و حیا و حجب و عفت داد؛
              به من آموخت، تا در کوره ی دنیا
              همان که بسترش آوردگاه مرد و نامرد است،
              همان شهری که فرزندان قداره بدست بلعم باعور و
              سجاده بدوشان سپاه زور ،
              به قصد قربت آینده ای از نور
              بروی صورتم با کینه و نفرت، هزاران تیر زهرآلوده از دشنام و لعن و تهمت ناراست اندازند
              همانجا که غریو طعنه هاشان، سینه ام سوزد
              چگونه صبر ، نابازم
              چگونه دست بر تکرار این رفتار بی مقدار نایازم
              خرامان ، سر به زیر و دل به درگاه خدا آرم ، دست بردارم
              براشان آیه ی امن یجیب و ربنا خوانم .

              آری، میر مردم دار
              من اندر سرسرای نرگس مستت چنین دیدم ، چنین خواندم.

              و پایان سخن اما ، فقط یک نکته می ماند
              حلالم کن ، ببخشایم، اگر گاهی خلاف نقشه ی سبزت خطا رفتم
              ببخشایم اگراز کوره در رفتم ، فراموشم بشد میثاق خردادت،
              زبان بگشودم و فریاد بی اندازه سردادم بر این نابخردان و زشت گویان زبان نافهم.
              ببخشای و حلالم کن؛ شرمسارم من

              شعر از صدراَ

              []
              • At 2010.05.07 02:04, ali said:

                با اینکه دلم گرفت وقتی این اشعار رو دیدم این بیت از یکی از شعر های آخریم افتادم.

                چهره خندان و شادان نیست دیگر در وطن گوییا این باغ را شاخ طرب خشکیده است

                []
                • At 2010.05.07 05:36, yazdan said:

                  کاشکی بار دگر- عشق را گلچین کنیم— خانه ی دل را پر از- سوسن و نسرین کنیم

                  []
                  • At 2010.05.07 11:35, از شاگردان استاد said:

                    بی شرمانه ست این کار.لطفا از شعر و اسم استاد شفیعی کدکنی سو استفاده نکنید.استاد قاطی بازی های سیاسی نمی شن.خواهش می کنم هر کسی رو هم رنگ کردید استاد ما رو رنگ نکنید.

                    []
                    • At 2010.05.07 13:26, سلام said:

                      گفتنی ها کم نیست
                      منو تو کم گفتیم

                      []
                      • At 2010.05.07 23:22, p said:

                        آفرین به استاد

                        []
                        • At 2010.05.08 07:34, یک صندلی سکوت said:

                          گفتیم و خواهیم ماند

                          []
                          • At 2010.05.09 14:21, ناشناس said:

                            شاگرد استاد!،نکنه منظئر جناب کدکنی این بوده که همه چی آرومه؟من چه قد خوشبختم.؟

                            []
                            • At 2010.05.10 08:58, احسان said:

                              این شعر هم از دکتر شفیعی کدکنی تقدیم به تمام آزادگان:

                              در چهار راه رنگ بازی ها

                              زیباترین رنگ ها سبز است.

                              []
                              • At 2010.05.11 16:54, محمد said:

                                از میان حلقه
                                دو ستاره پیدا
                                سر به آسمان است
                                همهمه ای برجا
                                آخرین آرزو
                                سیگاری یا حرفی
                                با صلابتی مشکی
                                همرنگ یک قو
                                نهاد چشمش را
                                در دست پسری
                                مردکی آمد
                                عینکی آفتابی
                                پسرک خندید
                                یک مرد کم شد
                                در دور دست انگار
                                خورشید برخاست

                                []