کلمه: شعری از شفیعی کدکنی:
طفلی به نام شادی، دیریست گمشده ست
با چشمهای روشنِ براق
با گیسویی بلند به بالای آرزو
هرکس از او نشانی دارد
ما را کند خبر
این هم نشان ما :
یک سو خلیج فارس سوی دگر خزر





چکیده : شفیعی کدکنی
کلمه: شعری از شفیعی کدکنی:
طفلی به نام شادی، دیریست گمشده ست
با چشمهای روشنِ براق
با گیسویی بلند به بالای آرزو
هرکس از او نشانی دارد
ما را کند خبر
این هم نشان ما :
یک سو خلیج فارس سوی دگر خزر
ران ملخی به دربار سلیمان برده و این مختصر به حضور حضرت استادی جناب دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی تقدیم می گردد. چندی است از این دیار رفتست یار ما گوئی دلش گرفت از این دیار ما او پیر کدکن است؟ نه پیر راه ما. قلم فرانسه
0
0
۱۳۸۹/۰۲/۱۵ ۴:۵۲ ب.ظ
ای بغض فرو خورده فرود آی ای دماوند دگر باره بلند آی
0
0
۱۳۸۹/۰۲/۱۵ ۹:۰۳ ب.ظ
از مقام رهبری می خواهم این شعر رو حتما بخوانند. این شعر را اگه من می نوشتم به ایشان تقدیم می کردم!
“طفلی به نام شادی، دیریست گمشده ست
با چشمهای روشنِ براق
با گیسویی بلند به بالای آرزو
هرکس از او نشانی دارد
ما را کند خبر
این هم نشان ما :
یک سو خلیج فارس سوی دگر خزر”
0
0
۱۳۸۹/۰۲/۱۶ ۵:۴۱ ق.ظ
این نوشته مال خیلی وقته پیشه و راستش روم نمی شد در برابر صاحبان نظر و ادبیات مطرحش کنم اما به قول “الف.بامداد” عزیزمان “”مجال
بی رحمانه اندک بود و
واقعه
سخت
نامنتظر.”
((اینک منم
ایستاده بر غریو یک فریاد خاموش
اینک منم
نشسته در ظلمت یک زندان
اینک منم
جوانۀ پرشور عشقی پاک
آری
اینک منم
خون رگهای دشمنان فردات))
0
0
۱۳۸۹/۰۲/۱۶ ۷:۰۶ ق.ظ
اگه ۶۳ درصد به آقای… ۸۸ رای داده بودن باید یک ملت شاد میشد . ملت ۱۱ ماهه عزادارن .عزادار فرزندان این ملت ،عزادار جمهوریت و اسلامیت و عزادار انسانیت و اخلاق
0
0
۱۳۸۹/۰۲/۱۶ ۸:۱۰ ق.ظ
.
از نگاهت، بت نمی سازم ؛
که از بت سازی و اسطوره سوزی سخت بیزارم
که از آئینه ی تاریخ ، صدها قصه ی پرغصه از این عادت بدعاقبت دارم
من از تو بت نمی سازم ، ولی انصاف هم شرط است ؛
من از تو شاه و از این رقعه ، “شه” نامه نمی سازم
ولی نادیدن مهراوه ی مردانه ات، رسم مروت نیست .
نشاید از کنار عطر گلگونت ، بدون هیچ احساسی ،
بسان اشتر ولگرد صحراها گذر کردن
من از آرامش مژگان رسامت در آن شب های طوفانی
چه شیرین نکته ها دارم ؛
چه آن چشمان زیبایت به من درس محبت داد
و سرمشق شکیل پاکی و شرم و حیا و حجب و عفت داد؛
به من آموخت، تا در کوره ی دنیا
همان که بسترش آوردگاه مرد و نامرد است،
همان شهری که فرزندان قداره بدست بلعم باعور و
سجاده بدوشان سپاه زور ،
به قصد قربت آینده ای از نور
بروی صورتم با کینه و نفرت، هزاران تیر زهرآلوده از دشنام و لعن و تهمت ناراست اندازند
همانجا که غریو طعنه هاشان، سینه ام سوزد
چگونه صبر ، نابازم
چگونه دست بر تکرار این رفتار بی مقدار نایازم
خرامان ، سر به زیر و دل به درگاه خدا آرم ، دست بردارم
براشان آیه ی امن یجیب و ربنا خوانم .
آری، میر مردم دار
من اندر سرسرای نرگس مستت چنین دیدم ، چنین خواندم.
و پایان سخن اما ، فقط یک نکته می ماند
حلالم کن ، ببخشایم، اگر گاهی خلاف نقشه ی سبزت خطا رفتم
ببخشایم اگراز کوره در رفتم ، فراموشم بشد میثاق خردادت،
زبان بگشودم و فریاد بی اندازه سردادم بر این نابخردان و زشت گویان زبان نافهم.
ببخشای و حلالم کن؛ شرمسارم من
شعر از صدراَ
0
0
۱۳۸۹/۰۲/۱۶ ۳:۵۸ ب.ظ
با اینکه دلم گرفت وقتی این اشعار رو دیدم این بیت از یکی از شعر های آخریم افتادم.
چهره خندان و شادان نیست دیگر در وطن گوییا این باغ را شاخ طرب خشکیده است
0
0
۱۳۸۹/۰۲/۱۷ ۲:۰۴ ق.ظ
کاشکی بار دگر- عشق را گلچین کنیم— خانه ی دل را پر از- سوسن و نسرین کنیم
0
0
۱۳۸۹/۰۲/۱۷ ۵:۳۶ ق.ظ
بی شرمانه ست این کار.لطفا از شعر و اسم استاد شفیعی کدکنی سو استفاده نکنید.استاد قاطی بازی های سیاسی نمی شن.خواهش می کنم هر کسی رو هم رنگ کردید استاد ما رو رنگ نکنید.
0
0
۱۳۸۹/۰۲/۱۷ ۱۱:۳۵ ق.ظ
گفتنی ها کم نیست
منو تو کم گفتیم
0
0
۱۳۸۹/۰۲/۱۷ ۱:۲۶ ب.ظ
آفرین به استاد
0
0
۱۳۸۹/۰۲/۱۷ ۱۱:۲۲ ب.ظ
گفتیم و خواهیم ماند
0
0
۱۳۸۹/۰۲/۱۸ ۷:۳۴ ق.ظ
شاگرد استاد!،نکنه منظئر جناب کدکنی این بوده که همه چی آرومه؟من چه قد خوشبختم.؟
0
0
۱۳۸۹/۰۲/۱۹ ۲:۲۱ ب.ظ
این شعر هم از دکتر شفیعی کدکنی تقدیم به تمام آزادگان:
در چهار راه رنگ بازی ها
زیباترین رنگ ها سبز است.
0
0
۱۳۸۹/۰۲/۲۰ ۸:۵۸ ق.ظ
از میان حلقه
دو ستاره پیدا
سر به آسمان است
همهمه ای برجا
آخرین آرزو
سیگاری یا حرفی
با صلابتی مشکی
همرنگ یک قو
نهاد چشمش را
در دست پسری
مردکی آمد
عینکی آفتابی
پسرک خندید
یک مرد کم شد
در دور دست انگار
خورشید برخاست
0
0
۱۳۸۹/۰۲/۲۱ ۴:۵۴ ب.ظ