کلمه:روزنامه ایتالیایی “آرتیکولو” زندانی شدن یک زوج روزنامه نگار در حوادث پس از انتخابات را دستمایه ی گزارشی از وضعیت آزادی بیان و حقوق زندانیان در ایران قرار داده است. نویسنده این مقاله مارکو کوراتلو روزنامه نگار ایتالیایی روزنامه “آرتیکولو” می باشد. “آرتیکولو” به بند ۲۱ قانون اساسی ایتالیا که به آزادی مطبوعات اختصاص دارد ، اشاره دارد. وقتی در ایتالیایی می گویند “بند ۲۱” در واقع به “آزادی بیان” اشاره می کنند. بنابراین اسم این نشریه هست “بند۲۱″ یا “آزادی بیان ” .
نیمه های شب ۲۰ ژوئن گذشته آنها را دستگیر کردند. شش نفرمامور امنیتی با لباس شخصی در خانه شان حاضر شده بودند. هیچیک از آنها خود را معرفی نکرده بود. سه نفر از آنها بیرون مانده، و سه نفر دیگر وارد آپارتمان شدند و برای دو ساعت آپارتمان را زیر و رو کردند. بهمن و ژیلا همسر او را درباره فعالیت های حرفه ای و عقاید سیاسی یک یکشان بازجویی کردند. سی دی ها، کتاب ها، نوشته ها، و حتا آلبوم های عکس خانوادگی را ضبط کردند. سپس حکم بازداشتی رانشان دادند که امضای دادستان وقت تهران سعید مرتضوی را که در ایران معروف به{…}مطبوعات است داشت.
بهمن احمدی امویی دیگر از اوین خارج نشد. امروز ۲۳۴ روز است. هفت ماه و نیم. ژیلا بنی یعقوب را پس از ۶۰ روز در تاریخ ۱۹ آگوست با ضمانت ۹۰ هزار یورویی رها کردند. از آن روز نبرد ژیلا، این زن کوچک اندام بی باک این شده است که بهمن اش و دیگر دوستانی که در اوین باقی مانده اند را به خانه باز گرداند. در این نبرد نابرابر حریف او کسانی هستند که به هیچ قانونی پایبند نیست. وفعلا آنها برنده شده و بهمن در ۱۱ دسامبر گذشته از طرف شعبه ۲۶ دادگاه انقلاب محکوم شد. حکم بسیار سنگین او ۷ سال و ۴ ماه زندان و ۳۴ ضربه شلاق است.
ژیلا و بهمن هر دو روزنامه نگارند. ژیلا سر دبیر سایت کانون زنان ایرانی است، و سالهاست که در حوزه زنان و برای آزادی و برابری آنها – که در ایران مانند میدان مین است – فعالیت می کند. او پیشتر در سال ۲۰۰۶ و سپس در ۲۰۰۷ زندانی شده بود، او را به انفرادی فرستاده، در تاریکی بازجویی اش کرده، و حتا مجبور به نوشیدن آب آشامیدنی غیرسالم شده بود که مسمومیت او را در پی داشت.
.
ژیلا از فعالان کمپین یک ملیون امضاء برای برابری و تغییر قوانین تبعیض آمیز ایران است. بنیاد بین المللی رسانه های زنان در سال ۲۰۰۹ جایزه شجاعت در روزنامه نگاری را به او اهدا کرد. اما در ماه اکتبر هنگامی که جشن اهدای جوایز در نیویورک و واشنگتن دی سی برگزار شد، ژیلا آنجا حضور نداشت. گیریم که به او اجازه خروج از کشور را نیز داده بودند، چگونه می توانست از بهمن دور شود؟
بهمن به امور متفاوتی می پردازد. او خبرنگار اقتصادی است و برای روزنامه های اصلاح طلب متعددی، از جمله سرمایه که چند ماه پیش به دلیل سانسور بسته شد، کار می کند. او از ایل بختیاری است که با دامداری گذران زندگی می کنند و در میان دامنه های زاگرس و استان خوزستان کوچ و به ییلاق و قشلاق می روند. بهمن تحصیلات ابتداییش را در خوزستان و پس از آن دوره اقتصاد را در دانشگاه بابلسر، بر ساحل دریای خزر، سپری کرد. حرفه او از همانجا آغاز شد.
بهمن مرتکب جرم بسیار سنگینی شده. او در مقاله هایش، قاطعانه و به دفعات، سیاست های اقتصادی دولت احمدی نژاد را مورد انتقاد قرار داده ، وسعت فساد اقتصادی حاضر در کشور را عریان کرده، و حتی دلیل کسر بودجه سنگین کشور و تورم در حال رشد را ادامه سلطه دولت بر تمامی جوانب زندگی اقتصادی مطرح کرده است. علاوه بر همه اینها، او و همسرش ژیلا در انتخابات ریاست جمهوری ماه ژوئن از حامیان میر حسین موسوی بودند. دادستان مرتضوی دیگر به دلیلی بیش از این ها نیاز نداشت تا بهمن را مورد پذیرایی خاص قرار دهد.
بهمن را بیش از دو ماه در سلول انفرادی در بند ۲۰۹ اوین نگه داشته و به ندرت به خانواده اش اجازه ملاقات دادند (تنها یک بار در طول ۶۵ روز بازداشت). به وکیل او، فریده غیرت، به دروغ گفتند که پرونده بهمن وجود نداشته و یا پیدا نمی شده است و به این ترتیب نه تنها امکان شناخت اتهامات علیه او را از وکیلش گرفتند، بلکه وکیل او حتا نمی دانست برای به جا آوردن مراتب آزادی با ضمانت او به کدام شعبه دادگاه مراجعه کند.
در ماه نوامبر، برای تنبیه بهمن که به خود اجازه اعتراض به شرایط نامناسب بهداشتی اوین را داده بود، او را بار دیگر روانه انفرادی کردند، این بار در بند ۳۰۵.
و ژیلا؟ ژیلا به نبرد خود در بیرون ادامه داده است. مصاحبه ها کرده، در برابر دادگستری (همراه با دیگر خانواده های زندانیان سیاسی ) بست نشسته، بیانیه داده، و نامه های عاشقانه به بهمن نوشته است.
روز اول سپتامبر: دیروز به زندان اوین آمدم عزیزم. حدس می زدم که اجازه دیدارت را به من ندهند، ولی به هر حال آمدم چون در میان دیوار های اوین، نزدیکتر به تو و دیگر دوستان عزیزم، احساس بهتری دارم. نه تنها دوشنبه که روز ملاقات زندانیان است، بلکه دیگر روزها هم آمدم برای اینکه به تو و دیگر دوستان زندان ام احساس نزدیکی بیشتر کنم.”
۸نوامبر:” امروز، بعد از ده سال که از زندگی مشترکمان می گذرد، تو را بیشتر از همیشه می شناسم و بیش از همیشه به تو افتخار می کنم. افتخار، چون هر وقت تو را می بینم، هرگز هیچ سوالی درباره پرونده خودت نمی پرسی. هرگز نمی پرسی کی آزاد خواهی شد. و هر وقت می خواهم درباره اش صحبت کنم، بلا فاصله موضوع صحبت را عوض می کنی.”
۱۸نوامبر، سالروز ازدواج:امروز درست یازده سال از با تو بودن برای من می گذرد.درست در همین روز بود که زندگی مشترک را آغاز کردیم .آن روز در مراسمی ساده و کوچک این شروع را جشن گرفتیم .تو مثل همیشه ساده بودی .حتی کت و شلوار هم نپوشیده بودی .همان شلوار جین با پیراهنی را که دوست داشتم و دوست داشتی پوشیده بودی .به اصرار دوستان و فامیل فقط موقع عکس انداختن یک کت هم پوشیدی
در آخر :” یادت هست که همیشه آن ضرب المثل آسیایی را تکرار می کردی که رنج را به قدرت بدل کنیم؟ به تو قول می دهم که تمامی رنج و سختی های پیش رویم را به قدرت تبدیل خواهم کرد. امیدوارم تو نیز به نوبه خود آن ضرب المثل را فراموش نکرده باشی و بتوانی درد و رنج زندان را به قدرت تبدیل کنی. یقین دارم که خواهی توانست.
آدرس مقاله در نشریه ایتالیایی
http://www.articolo21.org/580/notizia/jila-e-bahman-lettere-damore-per-evin.html
نوزدهم فوریه ۲۰۱۰
مترجم : لیلی بهبهانی







RSS
Facebook
Twitter
…
پیروزی در گرو صبر و فعالیت سبز است.
0
0
۱۳۸۸/۱۲/۱۴ ۱:۱۱ ق.ظ
تقدیمی از مهرداد نصرتی مهرشاعر به همه یاران دربند:
نام شعر : اوین
۱
واسه سفر به دنیای دیگه
توشه و آذوقه کافی داشت
کوله باری با چهار تا خرج آرپی جی سِوِن .
***
سیمینوف نشونه رفت
و دلش از تو شکاف سینه پر کشید و رفت
لحظه ای بعد که گرد و خاک نشست
روی خاک فکّه
یه پلاک سوخته و مچاله موند
که بهم می گفت: تو جا موندی رفیق !
۲
آره
جاموندم رفیق
ولی رسمش این نبود
کوله بار تو واسه هر دوتائی مون
کافی بود
۳
مَشتی آنتن توی پنجره نشست
دوربینش از توی برج پاسداران
کوچه های تنگ قرچک رو می دید
بیسم اش شنید که : حاجی گفته بود
هرکسی کتاب خرید
سیمینوف چی رو سریع خبر کنین!
***
مشتی آنتن سابقا هم کارش این بود توی خط
دوربینش
زاغ بعثی چوب می زد
اما اینروزا براش فرقی نداره کی باشه
هرکی بیشتر پول بده
طرف مقابلش رصد میشه .
مشتی آنتن مثه دیگرون فقط یه آدمه
زن داره , بچه داره , خونه می خواد , ماشین می خواد
بخصوص اگه حاجی گفته باشه:
مشتی آنتن !
هم ثواب داره و هم یه لقمه نون.
مشتی آنتن مثه دیگرون فقط یه آدمه
و می خواد تو دنیا زندگی کنه.
۴
حاجی اون روزا به حج نرفته بود
نه پولش رو داشت نه حال اونکه خط رو ول کنه
یه روزی خبرنگاران خط
به شوخی به حاجی گفت :
حاجی جون!
بچه ها چرا بهت میگن حاجی ؟
چشمش از پشت کتاب بالا اومد
یه نگاهی به خبرنگارباشی کرد و دوباره رفت توی لاک خودش.
***
حالا حاجی حاجیه
سالی چند مرتبه حج
سالی چند مرتبه کربلا میره.
***
هفته پیش تو اوین
توی سلول خبرنگارباشی
یاد اون روزا رو مِی کرده بودیم
مست مست
من می ریختم واسه اون
اون می ریخت می واسه من.
۵
_ آخه این سئوال بود
که تو پرسیدی خبرنگار باشی ؟
نمی دونی که چه زود
حاجی ناراحت می شه؟
نوش جونت آب خنک !
***
_ بابا بیست ساله گذشته ! تازه من
به خیالم که حاجی جواب می ده :
لطف بچه هاس دیگه
که بهش می گن حاجی
یا یه چیزی مثه این.
از کجا بدونم اون کینه ایه ؟!
ما تو خط
همه مثل هم بودیم
جای هم رو مین می رفتیم
جای هم گلوله می خوردیم ….
بسه ! ول کن , نرو دور !
یه راهی پیدا کنین
که حاجی پیاده شه از خر شیطون غرور.
***
_ دوباره ساده شدی !
حاجی سالی صد دفعه
رجم شیطون می کنه
شیطونم بجای قهر
دست حاجی رو می بوسه و براش
سنگای بزرگتری جور می کنه
اینجا اون شهر فرشته ها که نیست
اینجا خط فکّه نیست
اینجا خط خطی ترین شهر خداست
اینجا شهر آدماست.
۶
انفرادی اوین
هرچقدرم بد باشه
یه چیزش خیلی خوبه !
نمی فهمی صبح زوده یا غروب
عادت بدی دارم
تا بفهمم که غروب شده میشم خیس عرق
دکترا بهم میگن :
خُب ! خبرنگارباشی!
احتمالا توو غروب
یه غروب
چه فرقی داره که کدوم
دنیا دست از سر تو هم میکشه
و خدا دست محبت به سرت.
۷
نور تندی توی سلول می پاشه
یه شبح جلوی در
واستاده و زل زده به چشم من
_ فردا آخرین دفاعیاتتو
حاجی قاضی میشنوه
هر چی که می خوای بگی بگو ولی
حاجی قلبشو عمل کرده
یه قلب مصنوعی تو سینه شه
بپا حرفی نزنی
حاجی ناراحت بشه
تازه باطری شو عوض کرده ولی
قلبای مصنوعی روسی همینه
خیلی خیلی حساسه
خلاصه
واسه خودت می گم
حاجی رو یاد گذشته نندازی
که ما حالا حالا
حاجی رو لازم داریم
۸
_ بچه جون !
_ من چهل وچند سال دارم حاجی ! بچه کیه؟!
_ د همینه که نمی فهمی پسر!
تو فقط قد کشیدی
سنت هم بالا بره
وقتی درک روزگارو نداری یه بچه ایی !
_ آره بچه ام خودم خوب می دونم
یکی از بچه های فکه و هور…
که یهو منشی دادگاه جار کشید:
_ حرفی از قدیم ندیما بزنی
همین امروز بالای داری پسر
_ منشی خان!
تازه اونوقت بجای بچه بسیجی به ما هم میگن
جناب سردار.
حکم اول رو نوشت:
_ زبونش دارزه , کوتاش می کنیم
حاجی قاضی رو به من کرد و گفت :
_ ولی من یه پیشنهاد واسه ت دارم
کتاباتو می بری می سوزونی
یه طپانچه و یه بیسیم هم بهت خودم میدم
که بری چهار راه انقلاب و هرکسی دیدی کتاب خرید….
_ بسه حاجی
گوشامو نجس نکن
_ ولی این فرصت آخری که بهت دادم
_ منو برگردون اوین
ختم دادرسی رو اعلام بکنین !
۹
صد هزار تا حوری با بال سپید
زیر سنگینی یک جفت کتاب
داش به سمتم میومد
که کتابا پر گرفتن و
به شونه م چسبیدن
حالا من هم دو تا بال داشتم و…
یکهو پریدم
چه خواب عجیبی بود!
۱۰
در سلول واشد
یه شبح جلوی در!
_ مشتی حکم حاجی رو
خودش اجرا میکنه
معمولا سحرها اعدام می کنیم
ولی حاجی مون تحمل نداره
کسی که رو حرف اون حرف بزنه
هنوزم زنده باشه
پس…
همین امروز غروب……
۱۱
_ راسته که جا موندم
ولی امروز رسیدم
خدا رو خوش نیومد
مارو تنها بذاره
راستی تو جلوتر اینجا اومدی
تو بهشت
کجاش کتابخونه دارین؟
0
0
۱۳۸۸/۱۲/۱۴ ۲:۲۸ ق.ظ
بهار عشق و خنده وآزادی نزدیک است شک نکنید. من آمدنش را می بینم،خیلی نزدیک است.
0
0
۱۳۸۸/۱۲/۲۲ ۱۲:۰۲ ق.ظ
همه زندانیان سبز می آیند از جمله بهمن احمدی امویی .من مطمئن هستم
دیر و زود داره اما سوخت و سوز نداره
0
0
۱۳۸۸/۱۲/۲۶ ۶:۲۶ ق.ظ