حسین زمان:سبز هم ارزانی شما؛ما به بیرنگی خو کرده ایم
چکیده :ما نیز گفتیم سبز هم ارزانی شما که ما به بیرنگی خو کرده ایم و به آن مفتخریم و اگر به سبز ارادتی داریم از سر قداستی است که در رنگ سبز سراغ داشته ایم . اما این را هم میدانیم که سبز در دل سیاهی نمودی ندارد و در مجاورت سپیدی و روشنی است که میدرخشد و زیباییش پدیدار میگردد...
کلمه: حسین زمان خواننده و از شخصیت های اصلاح طلب در آخرین نوشته وبلاگ خود به ماجراهای راهپیمایی ۲۲ بهمن پرداخته که به شرح زیر است:
مثل خیلی از مخالفین دولت و معترضین به شرایط کنونی کشور مردد بودم که در راهپیمایی ۲۲ بهمن امسال شرکت کنم یا نه؟ البته برای خودم مثل روز روشن بود که تحمل صدای مخالف از طرف دولتمردان و مسئولین نظام وجود ندارد و میدانستم حضور ساکت و خاموش در چنین روزی نمود چندانی ندارد و چه بسا از حضور مخالفان بعنوان سیاهی لشکر بهره جویی شود ولی این بار تصمیم گرفتم پشت سر نسل سومی ها یعنی پسر و دخترم حرکت کنم و چون تصمیم ایشان به حضور بود من نیز از ایشان تبعیت کردم و البته ناگفته نماند که همسرم به حضور پر رنگ معتقد بود و امید داشت تا مردم بتوانند حد اقل این بار به برکت روز ۲۲ بهمن با نماد خود در راهپیمایی شرکت کنند .
من تسبیح سبزم را ، همسرم شال سبزش را و فرزندانم دست بند های سبزشان را برداشتند و راهی شدیم . قرار گذاشته بودیم که اگر شرایط مناسب نبود نماد های سبز را ظاهر نکنیم .
به محض پیوستن به جمعیت در تقاطع بهبودی و خیابان آزادی متوجه جو امنیتی بسیار شدیدی شدیم که من در تمام دوران قبل و بعد از انقلاب نظیر آن را ندیده بودم . انواع و اقسام نیروهای ضد شورش ، لباس شخصی و غیر شخصی از همه نوع از سن حدود پانزده سال تا افراد مسن و با تجهیزات کامل و البته در کنار ایشان یگان های ضد شورش نیروی انتظامی حضور بسیار فعالی داشتند . هنوز چند دقیقه ای از حضورمان نگذشته بود که صدای جیغ و ناله زنی را شنیدیم و ده ها نیروی حاضر در صحنه که دور او را گرفته بودند . فشار جمعیت آنچنان زیادبود که نفهمیدیم چه اتفاقی افتاد ولی به هر حال نگران کننده و ترسناک بود .
در خیابان آزادی مشغول حرکت شدیم مثل افراد خاموش دیگری که در صحنه حضور داشتند . همسرم شال سبزش را که برایش قداست خاصی نیز داشت بر گردن انداخت . دختر و پسرم خواستند دستبند هایشان را ببندند که من با توجه به جو موجود از ایشان خواستم این کار را نکنند و در عوض سه عکس از معلم شهید دکتر علی شریعتی را که عاشقانه دوستش داشته و دارم و او را مظهر اسلام ناب میدانم به دست فرزندانم داده و خود نیز در دست گرفتم . به آرامی در بین جمعیت حرکت میکردیم ، خاموش و بیصدا . نه شعاری میدادیم و نه رفتاری نامتعارف حتی نگاهمان به آسمان بود و شاید در آن لحظه به او و عظمتش می اندیشیدیم که به ما امید به آینده میداد .
خیلی سریع شاید بعد از حدود ده دقیقه چند نفر احاطه مان کردند و بلافاصله از ما خواستند تا همراهی شان کنیم . تحت الحفظ ما را به حیات خلوت مسجدی در آن نزدیکی بردند . من را در گوشه ای و همسر و فرزندانم را به فاصله از هم کنار دیوار قرار دادند . کیف های دخترم و همسرم را گشتند و از همسرم خواستند که شال سبزش را تحویل دهد . همسرم امتناع کرد و گفت چرا باید تحویل دهم ؟ پاسخ دادند چون مدرک جرم است !! . به ایشان گفتم عکس های دکتر شریعتی را چرا گرفته اید گفتند آن ها هم مدرک جرم است !! به نظرم رسید راست میگویند چه جرمی از در دست داشتن عکس کسی که عمری فریاد آزادی سر داده بزرگتر ؟ به ایشان گفتم شریعتی عشق من است او معلم من است و من الفبای انقلاب را و آزادی را از او آموخته ام چرا نباید در سالگرد انقلاب عکس او را به دست بگیرم ؟ پاسخی نشنیدم .
به همسرم حکم کردند که باید شال سبزت را بدهی و او پاسخ داد نمیدهم اگر میخواهید به زور از من بگیرید و آنها اکراه داشتند که این کار را بکنند البته دلیلش را نفهمیدم چون زشتی این کار بیش از آنچه تا آن موقع کرده بودند نبود . برای شکستن همسرم با مشت به سینه پسرم زدند و او را به گوشه دیوار و رو به دیوار قرار دادند . از همسرم خواهش کردم تا شال سبزش را به من بدهد و او که نگران خشونت بیشتر در مورد فرزندانش بود آن را به من و من نیز به ایشان دادم تا احساس سربلندی کنند و ضربه دیگری بر فرزندم وارد نکنند . پس از دقایقی به همسر و فرزندانم یعنی ابوذر زمان و زینب زمان چشم بند زدند . جالب بود که چشم بند ها همه تکه هایی از پارچه های سبز بود .
این صحنه به چند دلیل برایم بسیار دردناک بود . همسرم را که سال های زیادی از عمرش را برای اسلام و انقلاب جان فشانی کرده بود و هشت سال جنگ را بی حضور من با تمامی مشکلاتش تحمل کرده بود تا من به وظیفه سربازی و پاسداریم از کشور و انقلاب بخوبی عمل نمایم را در کنار دیوار مکانی مقدس یعنی مسجد و در هنگام اذان ظهر یعنی همان زمان که صدای الله اکبر از گلدسته های مسجد بگوش می رسید در اسیری میدیدم با چشمان بسته در مقابلم .
ابوذرم را جوان ۲۲ ساله ام را که همواره به او یاد داده بودم همچون ابوذر غفاری محکم و استوار و حق طلب باشد گوشه دیوار مسجد یعنی محل سجود و عبادت چشم بسته میدیم . زینبم را دختر ۲۵ ساله ام را نگران و آشفته به فاصله در کنار مادرش میدیدم با چشمان بسته . همواره به او گفته بودم به این نام زیبا افتخار کن و به زینب خواهر حسین اقتدا کن که الگوی ایثار و از جان گذشتگی است . خود را شرمنده ایشان میدیدم و دلم میخواست زمین دهان باز میکرد و مرا میبلعید تا شاهد چنین صحنه هایی نباشم .
ما نه برای آشوب رفته بودیم و نه فتنه ای در سر داشتیم . رفتیم تا حضور داشته باشیم ولی تنها میخواستیم بگوییم که حضورمان بنا بر میل و اراده خودمان است و نه اراده دیگران . ما سازمان دهی شده نرفتیم ، با حکم حکومتی نرفتیم ، برای خوش خدمتی نرفتیم ، رفتیم تا بگوییم این مملکت متعلق به ما نیز هست ولی گویا دیگران چنین تصوری ندارند . فکر میکردیم این حد اقل آزادی هنوز موجود است ولی نبود . پس از ساعاتی از ما خواستند فرم های موسوم به فرم های اغتشاش را پر کنیم و متعهد شویم که دیگر با نماد سبز در صحنه ظاهر نشویم و ما نیز گفتیم سبز هم ارزانی شما که ما به بیرنگی خو کرده ایم و به آن مفتخریم و اگر به سبز ارادتی داریم از سر قداستی است که در رنگ سبز سراغ داشته ایم . اما این را هم میدانیم که سبز در دل سیاهی نمودی ندارد و در مجاورت سپیدی و روشنی است که میدرخشد و زیباییش پدیدار میگردد . پس از تکمیل فرم ها به من اجازه دادند تا چشم بند ها را از چشم افراد خانواده ام باز کنم و سپس گفتند آزادید میتوانید بروید . آیا واقعا آزادیم ؟















۸۸ دیدگاه
این نیز بگذرد و روسیاهی به … خواهد ماند؛ آنچنان که در طول تاریخ این چنین بوده است.
ما بیشماریم، ما پیروزیم.
حسین عزیز خدا را شکر کن ،اگر قصه من و خانوده ام را بخوانی ، خواهی دید که واقعا با تو و خانوده ات مدارا کرده اند.
من و خانواده ام به مانند تو و خانوده ات آماده حضوری سبز شدیم ، اما مادر و پدرمان که عمری از آنها گذشته و داغ فرزند ی رشید و جانبازی آن دگر ، کمرشان را خم کرده توان شرکت در این امر مقدس را نداشتند ،آنان نگران حضور ما بودند و هراسناک می لرزیدند چرا که بدن سیاه همان جانباز در ۲۷ خرداد بر زخم جگرشان جراحتی دگر وارد نموده بود و می دانستند که عزیزانشان به میدانی پای می گذارند ، که حریفشان از هیچ صبعیتی دریغ ندارد .
با رفقا قرار گذاشته بودیم در ابتدای خیابان شادمان به هم بپیوندیم ، برادر کوچکم زودتر آنجا حاضر شد و از خیل چماق بدستان خبر داد ، برادر دیگرم به میدان صادقیه رفته بود ، این یکی که موفق به ابراز هویت نشده بود به سمت میدان صادقیه روان شد تا در کنار یکدیگر باشند ، من هرچه کردم رخنه ای در این دژ نظامی بیابم میسر نشد و لذا دختران و همسرم را از حضور در این معرکه منع کردم ، چرا که لئامت اینان را بارها و بارها به چشم دیده بودم . پس از اغنای آنان به عدم حضور با پسرعموی خویش قصد جمع کردیم ، اما به میدان حر نرسیده برادر دیگر خبرمان داد که اخوی کوچک را برادران حزب اللهی که به صورت خود جوش در آن منطقه حاضر بوده اند نوازش کرده اند ، اما به چه دلیل ؟
وقتی که پس ساعتی دلواپسی به منزل آمد گفتمان که به خاطر فضای نظامی حاکم بر سراسر مسیر بی هیچ نماد و شعاری در جمع سبزهای بی نشان و لشگر حاکمان ، چه آنان که بدل آمده بودند و چه به عشق ضرب و شتم هموطن ، گام می زدیم که به ناگاه یکی از بلندگوهای حکومتی پس از کلی بد و بیراه به فتنه گران و تمجید از یاوران رهبر ، تقاضای شعاری دندان شکن برای نابودی سبزها نموده و از همگان خواسته بود که با بانگ رسا او را همراهی نمایند .
از بخت بد برادرم این بلند گو با هیجان و به اشتباه فریاد می زند که بگویید مرگ بر دیکتاتور ، او که تا آنزمان بغض عدم هویت گلویش را می فشرد ه بی اختیار بلند می خندد ، اما خندیدن همان و سزای جنایت دیدن همان ، چند نفر از نیکان ذوب بسیجی چنان درسی به او دادند که بداند بی دلیل در دبستان در درس مرغابی و لاک پشت به او یاد نداده اند : لعنت بر دهانی که بی موقع باز شود .
سرتان را درد نیاورم ، آنقدر او را زده بودند که لباس بر تنش نمانده بود ، نه تنها لباسش را دریدند که جسمش را نیز تا توانستند صفا دادند و اگر مردمانسبز ناشناس آنجا نبود که او را از زیر دست و پای عاشقان …در بیاورند ، شاید به مانند دیگر عزیزان سفرکرده ،از دست اینان به جز از مسیر لقاء خلاصی نمی یافت .
برادر دیگرم که وضع را چنین می بیند ، دخترکان کوچکش را راهی خانه می کند و آنان که به خاطر عدم شناخت پاسداران حریم نظام کمی آنطرف تر دست کوچکشان را به علامت پیروزی بالامی برند ، چنان از باطوم سربازان امام زمان نوش جان می کنند ، که هرگز تمنای همراهی حجه ابن الحسن را ننمایند .
برادر عزیز خود بگویید با شما مدارا نکرده اند ؟ در این مملکت خندیدن ناخوسته جرم است ، تمثال شریعتی به دوش می کشید ؟
درود برحسین زمان
یاحسین میرحسین
پس کجاست اون یاری کننده ای که ما رو یاری کنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
کجاست مهدی موعود که جبرییلوار مشت بر دهان این …بزنه؟؟؟
دوستت دارم
یادت هست مزرعه شرقی مونو هجومی از ملخ زده
حالا خودمونو هجومی از ملخ زده
زنده باد جنبش سبز
سلام بر حسین(ع) و حسین زمان مریدش
مرگ سبز به از زندگی ننگین است———که این مرام حسین و آئین دین است
حسن زمان عزیز مرا همدرد خودت بدان اما تو مه باید عادت داشته باشی به این وحشیگری ها
مگر خودت را به جرم حق طلبی به کیش تبعید نکردند ،تو که رزمنده و استاد دانشکاه هستی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خدایااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ما را از گرگهای(نا مسلمان)در لباس میش(مسلمان) نجات بده
از همه میخام از خدا نابودی این ظالمان را طلب کنید
یا علی به امید پیروزی
salam bar hame hoseynian….tanha reshtei nazok miane shabe siaho sobhe sadeghast omidvar bashid
قصه ما نیز شبیه قصه پر غصه شما است، این نیز بگذرد که الملک یبقی معی الکفر و لا یبقی مع الظلم.
همه آزادیم و زیر سایه اقا امام زمان از مشتاقان دیدار آقا انشالله
قصه ما نیز چون قصه پر غصه شما است، این نیز بگذرد که الملک یبقی مع الکفر و لا یبقی مع الظلم.
همه سبزها در ۲۲ بهمن حضور داشتند با نشان و بی نشان (به دلیل جو نظامی حاکم ) .فقط می تونیم بگیم مرگ بر دیکتاتور و به امید آزادی ملت ایران از شر جریان افراطی که پایگاه مردمی ندارد و همه قدرتش فتح منصبهای کلیدی نظام است که در طی ۳۱ سال تلاش برای تجهیز خود جهت مقابله با هرگونه دیگر اندیشی ،از آن بهره جست.
با سلام و درود به رهروان راه حق و پیروان حسین
برای من و خانواده ام هم این اتفاق افتاد و ما را در راه مان استوارتر کرد.
یا حجه ابن الحسن ریشه ظلم رو بکن
زنده باد سبز زنده باد آزادی
خوبه این نوشته رو جواد لاریجانی بخونه تا در ژنو وجدانشو زیر پا نذاره و دروغهای شاخدار نگه.
ما قبلا فکر می می کردیم فقط احمدی نژاد دروغ میگه ولی شرایط یه جوری شد که دروغ حامیانش هم رو شد.
زنده باد آزادی
زنده باد میر حسین
زنده باد حسین زمان
فصل پاییز حاکم بر ایران در حال نابودی است ، شکوفه ها سر بیرون آورده اند .
سحر میشه !
سحر میشه!
سیاهی ها سپر میشه …..
یک یا حسین تا سحر
با درودبرشمانکته ایکه لازم است بان توجه شود اینست که عمل سیاسی در قلمرو دشمن ابتکار عمل را بدشمن میدهدلذا جنبش سبزراطرحی نوضروریست موفق باشید
اندکی صبر سحر نزدیک است
نزدیک است
یا حسین
ابوذر زمان
زینب زمان
و
حسین زمان
ما را در این زمان
به پایداری و آزادگی می خوانند .
کجاست یاری دهنده ای …
آین عمار
افتخار می کنم به وجود چنین مردمانی ( خصوصا وقتی که گفت عکس شریعتی رو همراه داشت)
پیروزی واقعی یعنی حضور ملتی باشعور و شجاعت در معرکه زیر گلوله و چماق. همانند پیروزی امام حسین بر یزیدیان
آقای توحیدی تورو نمیدونم اما من با خوندن متن بالا احساس کردم این حرفها بوی سوز دل میده ،اینا استعارست بنده خدا اینجا کسی ادعای ارتباط با امام زمان نداره،همه مردمیم،خوش بحال تو که مطمئنی نماینده خدا ونظر کرده امام زمان رو پیدا کردی،اگه دغلی واسط طناب دارو اگه بیماری واست شفای عاجل آرزو دارم.
بسمه تعالی
در عجبم از مردمی که خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی میکنند و بر حسینی میگریند که آزادانه گریست. دکتر علی شریعتی
واااای من اون روز شما رو دیدیم.اینقدر عذاب وجدان گرفتیم که دنبالتون راه نیفتادیم.ما رو ببخشید.خیلی دوستون داریم
سلام
درود به همه شما سبز سیرتان…..
این حکومتی که رنگ سبز را برنمیتابذ ،چطور میخواهد بااندیشه سبز مدارا کند.
(اگر دین ندارید لا اقل ازاده باشید)…امیدوارم این مدعیان دینی این جمله امام حسین را در حمله به مردم بی پناه بیاد بیاورند.
چرا با احساسات بازی می کنید؟؟؟
چرا پشت این مقاله های قشنگ، این اسم های زیبا و مقدس(حسین و…) پنهان میشین؟
خدای هم هست.
حضرت عباسی هم هست…
salaam ba r Hossain Aziz:
khalil ziba dard ma ra bayan nemodid. cheh hadeseh talkhi….. sbaz va shariati madrak jorm hastand… ma dar zaman yazid zendegi mikonim va khavarej hokomat mikonand…………….
درود بر ثبات و صلابت مردانی چون حسین زمان و خانواده محترمش / جناب آقای توحید مثا اینکه اشتباه اعلام کردند آنفولازای خوکی همه گیر شده به نظر من آنفولازای دروغگویی کج فهمی و خود باوری و جعل مدرک انسانهای کوچک مغز بی سواد توی ایران آمده ،
۱- لطف کن کمی در رابطه با ادبیات مطالعه کن بعد از سیاست صحبت کن .
۲- رنگ سبز در ایران متعلق به اندیشمندان ، دانشمندان ، هنرمندان ، اساتید و دانشجویان است
۳- در کشوری که زندانیان سیاسی زیاد می شوند آن دولت درحال سقوط است .و این اختلاف سواد بین دولت دروغگو و خیال پرداز با حقیقت اجتماع را نشنون میده زندانی سیاسی یک متفکر است نه یک اوباش .
دوستان عزیز، اسامیی که آقای حسین زمان استفاده کرده اند کاملا حقیقی است. ایشان اسم فامیلی اشان زمان است و اسم واقعی فرزندان ایشان ابوذر و زینب می باشد. استعاره در کار نیست.
ای فرزند ایران! شما خودت چرا پشت نام فرزند ایران قایم شدی؟ در کجای این مقاله با احساسات مردم بازی شده؟ از این که زن و فرزندش رو جلوی چشمش دست بسته و چشم بسته دیده داره احساسات شما رو به بازی می ګیره؟؟ آخه تا کی می خواین سر خودتونو کلاه بذارین؟ اګر ایرادی به حقایقی که نوشته شده وارده بګید چرا دارید با الفاظ بازی می کنید؟
درود بر حسین زمان
سبز می مانیم
الملک یبقی مع الکفر و لا یبقی مع الظلم
سلام
قبول کنیم ایران ما افراد عوام با عقاید احساسی بسیار دارداین افرادی که الان به این شیوه حکومت می کنند جزوی ازایران ماهستند و فکر میکنند با این شیوه خدمت می کنند ما باید آگاهی مردم و شعور عقلانی جامعه را بالا ببریم. و آن هم فقط از طریق آرامش؛ گفتگو و بیان آزاد عقاید و اندیشه ها محقق می شود. با شورش و نا آرامی مطمئن باشیم نه جنبش سبز نه هر جنبش دیگری به قدرت نمی رسد. دشمنان و بیگانگان منتظر شورش و نا آرامی و تبدیل ایران عزیزمان به افغانستان و عراق دیگری هستند تا منافع خود را بدست آورند. به نظر میرسد شرعا” و قانونا” باید با صبر؛ و تحمل آگاهانه مواظب افراطی گری و احساسی عمل کردن بود تا مملکت و کشور دچار شورش و جنگ داخلی نشود والله ایران ما به سمت و سوی جنگ داخلی و برادر کشی میرود.من بعنوان یک دانشگاهی ورزشی فقط از عزیزان سبز؛ راست؛ چپ و…؛ عاجزانه درخواست میکنم عراق و افغانستان را ببینید یه مقدار تحمل یه مقدار گذشتن از منافع شخصی را مد نظر قرار دهید.سه سال بعدی را هم با همکاری و همیاری با نظام؛ مطمئن باشید مملکت مابه سمت آرامش و ثبات رهنمون خواهد شد.تحمل سه سال در مقابل قدمت چند هزار سالهء تاریخ پر افت و خیز ایران عزیزمان چندان زیاد و سخت نیست هر چند تلخ باشد.ان الله مع الصابرین
فرزند ایران شما واقعا آقای حسین زمان رو نمی شناسید؟!!!
خدا هست
حسین هست عباس هست دادخواهی هست و مردم هم هستند و اجازه نمی دهند که کسی احساساتشان را و فکر و تعصبشان به دین را به بازی بگیرد مردم آگاهند
یا حسین میرحسین
اندر آنجا که باطل امیر است اندر آنجا که حق سر به زیر است
اندر آنجا که دین و مروت پایمال و زبون و اسیر است
راستی زندگی ناگوار است مرگ بالاترین افتخار است
الملک یبغی مع الکفر و لا یبغی مع الظلم …
درود خدا بر حسین زمان و خانوادش. ما هم با خانواده اومدیم اما حتی نتونستیم از ماشین پیاده شیم. البته خوب شد که پیاده نشدیم وگرنه ۵۰ میلیون آقایان میشد ۵۰ میلیون و هفت نفر.
درود خدا بر حسین زمان و خانوادش. ما هم با خانواده اومدیم اما حتی نتونستیم از ماشین پیاده شیم. البته خوب شد که پیاده نشدیم وگرنه ۵۰ میلیون آقایان میشد ۵۰ میلیون و هفت نفر.
همه ما میدانیم و به چشم خودمان دیدیم که خفاشان شب پرست جگونه در صبح ۲۲بهمن هراسان بودن وچون گرگ وحشی حکومت نظامی برای مردمی دست خالی ساخته بودن چون از سرسبزی خیل مردم و نهضت سبزشان میترسند
آیا این پیروطی بزرگی نبود؟ ما حق هستیم وپیروز اتشاالله
سلام پیروز وسربلند باشی
سلام ای ناشناس گفتی کجاست انکسی که باید ما را یاری کند ؟ بخدا قسم شما یاوران اویید واو فرمان میدهد بزودی اشکار می شود.
آزادی باید توی دلهامون و تو اندیشه هامون باشه حسین زمان عزیز.
اینها که فعلاً آزادند تا هر جنایتی بکنند، مطمئناً در درونشون آزاد نیستند.
اونها اسیر هوا و هوس و جهلشون هستند.
آزاد ماییم که بر حقیم.
کاش همه ی هنرمندان ما مثل تو بودند آنگاه هنر ما هم سبز می شد و شکوفه می داد .
حسین بمان. حسین سبز. حسین زمان.
ajaba
آفرین به غیرتت . آفرین به شجاعتت . آفرین به ایرانپرستیت . همیشه توی ذهن تاریخ می مونی
درود بر شما قهرمانان درود بر فرزندان این سرزمین
حسین جان تا راهت و عشقت پاینده باد… بنیاد ستم نابود گردد…
سلام
تبریک می گویم به شما وسیرت نیکویتان
درود برشما وخانواده تان که آزادید
ناله ی مرغ سحر معنی اش ارتداد و بی دینیست در زمستان ذوق و اندیشه سبز بودن چه جرم سنگینیست!!!!!!
ما پیروزیم
سال ۷۷ یا ۷۸ در یکی از کنسرت های حسین زمان در شهرستانها حاضر بودم. در فاصله ی آنتراک و ادامه ی برنامه به پشت صحنه رفتم و با آقای زمان هم صحبت شدم و بحث عدم فعالیت ایشان در تلویزیون مطرح شد. برادرم هم عکسی به یادگار با ایشان گرفت. ایشان بسیار خونگرم و دوست داشتنی به نظر می رسید. کما اینکه در همان لحظات کوتاه آشنایی، ماها را به اسم کوچک صدا می کرد و من و برادرم که آن موقع نزدیک بیست سال و کمتر داشتیم خیلی ذوق زده بودیم! وقتی برادرم از ایشان خواست تا پوستر خودشان را برایمان امضا کند پای امضا به خط خوش در جواب من نوشت:
« ارزش هر مرد به اندازه ی حرفهایی ست که برای نگفتن دارد… » معلم شهید دکتر علی شریعتی