سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic
  • صفحه اصلی
  • » روایتی از آخرین روز بهزادنبوی در خانه...

روایتی از آخرین روز بهزادنبوی در خانه

چکیده :یکی از دوستان بهزاد که پیش از انقلاب با او همبند بوده می پرسد، بهزاد آن موقع سخت تر بود یا الان؟ و بهزاد با درنگی کوتاه نفس بلندی می کشد و می گوید: الان! و توضیح می دهد: آخر آن هفت سال هر یک روز اضافه اش برای من افتخار بود، ولی الان چه؟ نظامی که خودمان در ساختن آن نقش داشتیم، و با هزاران امید برای برقراری اش مرارت ها کشیدیم، ما را زندان انداخته و متهم به براندازی آن نظامی هستیم که همه امیدهایمان به آن بوده و...


کلمه: سایت آرمان ایران با نقل خاطره ای درباره آخرین روز حضور بهزاد نبوی در خانه اش نوشت:به همراه دوستانی که از قبل از انقلاب با بهزاد زندان شاه را تجربه کرده بودند به دیدارش رفتیم، دسته های گل از ورودی آپارتمان بهزاد تا داخل خانه چیده شده بودند و گوشه و کنار خانه هم غرق در گل بود. در خانه جایی برای نشستن پیدا نمیشد، از میان مهمانان تنها سید یاسر خمینی نوه امام را شناختم، چقدر شبیه سید حسن شده بود، و چه شبیه جوانی های امام! سه روحانی دیگر هم بودند که کنار سید یاسر نشسته بودند، خدا را شکر کردم که هنوز روحانیون اصیل در بسیاری صحنه ها کنار مردم و دلسوزان نظامند.

همسر بهزاد با خوشرویی از مهمان ها پذیرایی می کرد، همه به او “چشم تان روشن” می گفتند و او با همه غم هایی که می شد در چهره اش دید باز لبخند را کنار نمی گذاشت.

وقتی به همسر نبوی گفتم تنها کسی که نتوانسته در این ۱۰ روز بهزاد را ببیند فکر می کنم شما باشید آهی کشید و گفت همینطور است… و من گریه پنهانش را با همه وجودم حس کردم!

آنوقت که کسی گفت: خانم نبوی دلم گواهی می دهد فردا مرخصی اش را تمدید می کنند و او باز به خانه برمی گردد، این بار واقعا خندید و از عمق دلش گفت: خدا کند…

“بهزاد برای فاتحه یکی از بستگان رفته و چند دقیقه دیگر می آید”، این را همسرش به جمع گفت و از همه بخاطر معطلی شان عذر خواست.

هنوز پنج دقیقه نشده بهزاد می رسد، خدایا چه می بینم، بهزاد تکیده و لاغر، قامتش خمیده شده، کیسه سوند بیمارستانی هنوز به بدنش آویزان است، اما لبهایش از تبسم نمی ایستد، و من نمی توانم مثل او لبخند بزنم، تنها لبهایم را می گزم مبادا همانجا گریه ام ناراحتش کند…

با همه دیده بوسی می کند و در کنار خانمش گوشه مجلس روی صندلی می نشیند.

به یاد می آورم آخرین جلسه سخنرانی اش، ۲-۳ ماه پیش از انتخابات، بهزاد از ظرفیت های مناسب قانون اساسی برای پیشرفت کشور می گفت، و وقتی بعضی اعتراض می کردند که اینطور نیست، چقدر محکم دفاع می کرد که نه شما اشتباه می کنید، قانون اساسی کشور ما بسیار پیشرفته است و همه لوازم اداره خوب کشور را داراست… و امروز با ادعای اجرای همان قانون باید خود را برای چندین سال زندان آماده کند، و آنهایی که نه قانون اساسی را قبول دارند، نه نظام و انقلاب و نه امام را، به همه دلسوزهای کشور و انقلاب بخندند!

دستهای بهزاد را نگاه می کنم از دستهای پیر مردهای ۸۰ ساله نیز تکیده تر شده اند. ولی روحیه اش از همه حاضرین بالاتر است. یکی می پرسد بهزاد فردا روز آخر خانه ماندنت است؟ و بهزاد می گوید نه امروز روز آخر است و فردا باید خودم را ببرم و تحویل بدهم!

دیگری می پرسد بیمارستان می روید یا زندان و او توضیح می دهد اختیار قاضی است، ممکن است مرا به زندان معرفی کند، شاید هم بپذیرد باز بیمارستان بروم.

یکی از دوستان بهزاد که پیش از انقلاب با او همبند بوده می پرسد، بهزاد آن موقع سخت تر بود یا الان؟ و بهزاد با درنگی کوتاه نفس بلندی می کشد و می گوید: الان! و توضیح می دهد: آخر آن هفت سال هر یک روز اضافه اش برای من افتخار بود، ولی الان چه؟ نظامی که خودمان در ساختن آن نقش داشتیم، و با هزاران امید برای برقراری اش مرارت ها کشیدیم، ما را زندان انداخته و متهم به براندازی آن نظامی هستیم که همه امیدهایمان به آن بوده و هست!

بهزاد همینکه هفت سال زندانش را یاد آورده می گوید: شاید باورتان نشود، من حتی متهمم به اینکه مهره رژیم شاه بوده ام، راستش اولش فکر می کردم با من شوخی می کنند، اما بعدا دیدم نه جدی جدی بازجو می گوید آن زندان زمان شاه تو احتمالا همه اش صحنه سازی بوده است!

و باز می گوید: حتی دوره خدمت سربازی من را که ۳۵ سال پیش بوده بررسی کرده اند که آیا من با رکن ۲ ارتش شاه تماس نداشته ام!

یکی میپرسد چه باید کرد، و بهزاد بی درنگ پاسخ می دهد: امروز شرایط خیلی سخت و پیچیده است، خیلی زیاد. بخصوص برای کسانی که بار انقلاب روی دوششان بوده، باید خیلی مراقب باشند. نباید بگذاریم انقلابمان صدمه بخورد، ما همه زحمت هایی که برای انقلابمان کشیده شده است را دیده ایم، و نمی توانیم ببینیم بسادگی همه چیز از دست برود، مبادا جوانانمان تصور کنند انقلاب به آن عظمت همه اش یک بازی قدرت بوده است.

و او خیلی محکم ادامه می دهد: وظیفه نسل اول و دوم انقلاب خیلی سنگین است، جوان های امروز ما باید بدانند امام که بود و چه می گفت، اندیشه امام را امروز نباید بگذارند در این گیرودارها بد معرفی شود، نباید بگذارند انقلاب را بد معرفی کنند. نباید اهداف شهیدان و بزرگان انقلاب را طور دیگری به جوان ها و نسلهای جدید معرفی کنند.

بهزاد وقتی از امام و انقلاب صحبت می کند گویی خودش وجود ندارد، انگار نه انگار عمل قلب سختی داشته و باز عمل قلب سختی را باید در حین زندانش بدهد.

او از دغدغه هایش برای جوان ها می گوید: نباید جوری بشود، که هر جوانی انتقاد یا اعتراضی داشت فکر کند که از نظام و انقلاب بیرون رفته، نسل جدید باید بداند زحمت هایی که برای کشور کشیده شده نباید از دست برود.

و باز تاکید می کند: آگاهی جوان ها خیلی مهم است. آنها اگر با اهداف واقعی امام و انقلاب آشنا شوند هرگز از آن برنمی گردند و حتما پشتیبان انقلاب خواهند ماند، و آنوقت هیچکس نمی تواند صدمه ای به آینده کشورمان وارد کند، یا زحمات گذشته را به باد دهد.

می پرسند شرایط را چگونه می بینید و او صادقانه می گوید من الان چند روز است می توانم اخبار را ببینم و بشنوم، و هنوز تحلیلی نتوانسته ام داشته باشم اما چیزی که می بینم خیلی امیدوار کننده است، همه با روحیه اند و امیدوار، همه به آینده روشن تر فکر می کنند و حتما همه چیز درست خواهد شد..

بهزاد خسته است دلمان نمی آید خسته ترش کنیم، فردا او باید به زندان برود،وقتی بلند می شویم که خداحافظی کنیم، باز نگاهم به کیسه بیمارستانی وصل به بدنش می افتد، می پرسم عملتان کی انجام می شود و او می گوید: دو عمل در پیش دارم اولی ساده تر است و بناست همین چند روزه انجام شود و یک عمل سخت هم باید روی قلبم انجام شود که فکر می کنم ماه دیگر باشد.

صورتش را می بوسم، گونه هایش استخوانی شده اند ولی با لبخندش آنها را پر کرده و تا در خانه ما را همراهی می کند، در دلم می گویم خدایا دلهای همه کسانی را که واقعا برای تو و آینده این جوانان و سربلندی کشور می تپد نگذار نا امید شود، او طاقت زندان را ندارد، هیچ بیگناهی طاقت زندان را ندارد، خودت اسباب آزادی دلسوزان کشور و انقلاب را فراهم کن.

و وقتی از در خانه اش بیرون می آیم باز دسته های گل را که ردیف ردیف تا پایین چیده شده اند می بینم، که انگار خودشان را برای خداحافظی فردای بهزاد آماده کرده اند.

بهزاد امروز دوباره می رود، اما دلهای خیلی ها را با خود دارد، او ۷ سال در زندان شاه استقامت کرد وخم نشد، او هشت سال در در دوره امام و در کوران دفاع مقدس با مسئولیت پشتیبانی جنگ دولت، هرگز خسته نشد، اما خودش می گفت این روزها خیلی سخت تر است، خدایا خودت همراهی اش کن، و این سختی ها را برایش آسان کن.

۷ دیدگاه

  • At 2009.12.07 14:48, حسین - مالزی said:

    ملالی نیست . دلهای همه با توست

    []
    • At 2009.12.07 17:05, مهدی said:

      درود بر بهزاد نبوی و همه ی آزادگان عالم
      او در قلب ما جای دارد

      []
      • At 2009.12.07 19:52, amir said:

        ما جوانان با دیدن بهزاد توان و ایمان و امید میگیریم .

        []
        • At 2009.12.07 23:22, مریم said:

          سلامی چوبوی خوش آشنایی بر ان مردم دیده ی اشنایی

          []
          • At 2009.12.07 23:26, شهلا said:

            خدایا اسباب رهایی عزیزان در بند را میسر ساز .خدایا چهره سیاه ظلم را به مانمایاندی در انتظار صبح صادق ازادی هستیم اللهم فک اسیر.

            []
            • At 2009.12.08 20:42, 57 said:

              خیلی سعی میکنم که انقلاب ۵۷ را یک حرکت درست تاریخی بدانم اما وقتی اینهمه ستم آنهم به پایه گذاران آنرا میبینم پشیمان می شوم .

              []
              • At 2009.12.09 10:18, سینا said:

                چریک پیر، من به تو می اندیشم

                []